۱۳۸۹ شهریور ۵, جمعه
۱۳۸۹ مرداد ۶, چهارشنبه
در سالهای اخیر یکی از بهترین مفسرین و تحلیلگران مسائل سیاسی و اجتمایی مربوط به ایران بدون هیچ شکی، جناب آقای علیرضا نوریزاده می باشد. این بزرگوار در سالهای خصوصا بعد از انقلاب به وضوح به عنوان یکی از پر مخاطب ترین افراد رادیو و تلویزیون ایرانیان بوده است. من شخصا همیشه معتقد بوده ام این امر به دلیل احاطه ایشان بر علوم سیاسی و آشناییشان به تاریخ و ادبیات ایران بوده. اما در برنامه اخیر پنجره ای رو به خانه پدری، ایشان نسبت به سینما اظهاراتی کردند که فقط می توان آن را مورد تامل و تاثر دانست. متاسفانه ایشان نشان دادند هر چقدر در زمینه امور سیاسی آشنای به فن و دانا می باشند، اما در امور سینمایی هم قضاوتشان و هم اطلاعآتشان بسیار نا کافی و در بسیاری موارد کاملا غلط و نادرست است. ایشان به صراحت از یکی کارگردانان بنام ایران انتقاد کردند بدون اینکه بدانند چند فیلمی که آقای نوریزاده مورد تعریف و تمجید قرار دادند، هیچکدام از فیلم های جعفر پناهی نبود بلکه از قضا فیلم درختان زیتون متعلق به همین فیلمساز مورد انتقاد آقای نوریزاده است. آن فیلم پسرک کور هم متعلق به مجیدی است که باز به جعفر منتصب شد.
این ازهر نظر مرا به یاد علی حاتمی مرحوم انداخت که چند سال پیش، اوایل انقلاب که آل احمد نام و آوازه ای داشت وقتی خبرنگاری به او گفت آل احمد در مورد فلان فیلم شما این نظر را داشت او خیلی خونسرد پاسخ داد مشکل مملکت ما همینست. اینکه آقای جلال آل احمد روزنامه نگار بزرگی بود که داستان هم بد نمی نوشت هیچ شکی نیست ولی این امر به ایشان این قابلیت را نمی داد که نسبت به فیلم و فیلمسازی هم اظهار نظر بکند. ایشان جایگاه خاص خود را دارد ولی با نظرشان کاملا مخالفم و معتقدم دانش فیلم سازی و فیلمشناسی ایشان در حدی نبود که بتواند فیلم مرا مورد نقد قرار دهد. و از آن بدتر اینست که آدم هایی چون شمای سوال کننده بر اساس نظر غلط ایشان فیلم مرا مورد بازخواست قرار می دهید و اظهار نظر ایشان را دلیل درست یا غلط بودن یک امر سینمایی بکنید. متاسفانه این درد مملکت ماست که هر کسی دارای شهرت و اعتباری می شود خود را محق می داند تا در همه امور اظهارنظر نماید. بی شک هر کسی می تواند نظری داشته باشد که آن کاملا محترم است ولی نقد مسایلی که از حیطه دانش انسان خارج است خصوصا از سوی آدمی چون آقای نوریزاده فقط می تواند به شخصیت ایشان صدمه وارد کند و بس.
این ازهر نظر مرا به یاد علی حاتمی مرحوم انداخت که چند سال پیش، اوایل انقلاب که آل احمد نام و آوازه ای داشت وقتی خبرنگاری به او گفت آل احمد در مورد فلان فیلم شما این نظر را داشت او خیلی خونسرد پاسخ داد مشکل مملکت ما همینست. اینکه آقای جلال آل احمد روزنامه نگار بزرگی بود که داستان هم بد نمی نوشت هیچ شکی نیست ولی این امر به ایشان این قابلیت را نمی داد که نسبت به فیلم و فیلمسازی هم اظهار نظر بکند. ایشان جایگاه خاص خود را دارد ولی با نظرشان کاملا مخالفم و معتقدم دانش فیلم سازی و فیلمشناسی ایشان در حدی نبود که بتواند فیلم مرا مورد نقد قرار دهد. و از آن بدتر اینست که آدم هایی چون شمای سوال کننده بر اساس نظر غلط ایشان فیلم مرا مورد بازخواست قرار می دهید و اظهار نظر ایشان را دلیل درست یا غلط بودن یک امر سینمایی بکنید. متاسفانه این درد مملکت ماست که هر کسی دارای شهرت و اعتباری می شود خود را محق می داند تا در همه امور اظهارنظر نماید. بی شک هر کسی می تواند نظری داشته باشد که آن کاملا محترم است ولی نقد مسایلی که از حیطه دانش انسان خارج است خصوصا از سوی آدمی چون آقای نوریزاده فقط می تواند به شخصیت ایشان صدمه وارد کند و بس.
۱۳۸۹ تیر ۱۶, چهارشنبه
امروز که به برنامه یکی از نویسندگان و سیاست نویسان قدیمی و با سابقه ایران گوش می دادم ، منظورم جناب آقای علیرضا نوریزاده است ، در میان فرمایشات ایشان چیزی مرا سر پا آورد. حالم را کمی تا قسمتی خوش و خوش تر کرد. آنچه که مرا خوشحال کرد ، نه حرفهای ایشان در مورد تحریمهای اخیر ایران و نه حرفهایشان راجع به حکومت چماق بدستان و چاقو کشان بود . نه که حرفهایشان در این موارد بد و غیر قابل شنیدن باشد، خیر، که همه این حرفها شنیدن دارد خصوصا وقتی از دهان خطیبی قادر چون آقای علیرضا خان بیرون می آید. که این حرفها واقعا غم به دل ملت بیچاره ما تازه می کند که چه داشتیم و امروز چه داریم!!! چه بودیم و امروز چه هستیم! چه کردیم و امروز چه می کنیم. چه می توانستیم بر این مملکت بیاوریم و امروز چه بر این مملکت آورده ایم!؟؟ البته و صد البته اینها جای نوشتن و گفتن دارد. بر منکرش لعنت!!! اما توی این روزگار کج مدار که هر کسی که از ننه جان جانش قهر کرده و شده است مفسر فلان رادیو و بهمان تلویزیون ، پیش خودم فکر کردم جای تکرار مکررات حرفها و اراجیف این قشر باد بر غبغب انداخته از خود راضی مدعی ، این منور الفکران همواره از بالا خانه محروم ، که می آیند و یک کتاب خارجکی می خوانند آنهم با ترجمه های بدتر از بد، و سپس می شوند متخصص بی چون و چرای مسایل سیاسی ، جغرافیایی و جئوپولیتیکی، ترجیح دادم چیز دیگری بنویسم و بگویم از این دل صابمرده که آقای نوریزاده آمد و درد دل ما را گفت و آن گفت و کرد که دانم و دانی!!!
و گفت آنچه درد جامعه امروزین ماست. چه در خارج، چه در داخل. که [ ای بچه های ایرانی، کمی کتاب بخوانید، تاریخ بخوانید ، داستان بخوانید ] . بابا ای بچه های ایرانی به جای اینکه موهای مبارکتان را همچین سیخ سیخ و ژلاتینی بکنید, یک منتی به ملت بد بخت بگذارید و روزی دو صفحه، نه، یک صفحه کتاب بخوانید و بعد ببینید آیا امکان عقلی و نقلی و احمدی نژادی دارد که عده ای چماقدار بیایند و بکنند با شما و ما آنچه می بینید کرده اند در این سالها؟؟؟ آخر ما نا سلامتی خودمان را ملتی با فرهنگ و مدعی در زمینه تاریخ و اخلاق و فرهنگ می دانیم. حالا کاری ندارم که بی فرهنگ ترین حکومت دنیا امروز شده است چاپ کننده پاسپورت این ملت بد اقبال. ولی این را می توانم قول بدهم، که اگر ما از تاریخ کشورمان، حد اقل تاریخ یکصد ساله اخیر، به اندازه کافی و وافی مطلع بودیم، سال ۱۳۵۷ آن نمی کردیم که کردیم. چونکه هفتاد سال قبل از آن خیلی متمدننانه تر رفتار کرده بودیم و بعد از انقلاب مشروطه کذایی به جای اینکه روشنفکران و نویسندگان این مملکت را به دار بکشیم ، به آنها پست و مقام دادیم ،تا ایرانرا بسازند،و به جای اینکه ملایان را مقام بدهیم ، امثال شیخ فضل الله نوری آنکس که شاهزاده ی محترمی را که از آزادیخواهان دفاع کرده بود و او را با کتک و شکنجه از همسرش جدا کرد تا آن زن را به همسری امامجمعه وقت طهران در بیاورد ، تا بدینطریق خدمتی کوچک به مشروطه خواهان کرده باشد و به آنها بگوید قدرت تا ابدالدهر دست ما آخوندها خواهد ماند و شماها فکل کراواتی ها تا ابد خر خودمان خواهید ماند، آن ملایی که همه کار کرد تا فقط نهضت مردم را مورد تمسخر و تهاجم قرار داده باشد، و همیشه به جای مشروطه دم از مشروعه می زد ، نه تنها به جایی نرسید که دستش را نیز از مال و اموال مردم کوتاه کردند. سردمداران مشروطه برای اینکه نمونه ای آورده باشند محض تنبیه نسل های دیگر ، حتی پا را فرا تر گذاشتند و او را به دار مجازات نیز آویختند که حالا اصلا کاری به این نداریم که کار خوبی بود یا کاری بود بد و ناپسند. و صد سال پیش بر سکوی آن دار بنای عدالتخانه ای را گذاشتند که بعد ها شد همان دادگستری مشهور آقای داور مرحوم.همان داری که رهبر این انقلاب در کودکی پای سکوویش ایستاده بود و هفتاد سال صبر کرد تا آن بکند با پیشرفت و عدالت دادگستری و آزادی زنان و آزادی فردی و اجتماعی که امروز می بینیم. شاید اگر ما از تاریخ اطلاع داشتیم به این راحتی شیر و خورشیدمان را با علامت هندی های سیک عوض نمی کردیم. شاید اگر ما از تاریخ اطلاع داشتیم به این راحتی عدالتخانه مان را با دادگستری که شکنجه در آن مباح است و قاضیانش حتی از مرده فرزندان این مملکت میهراسند و آنها را از چشمان گریان و شیشه ای مادرانشان نیز پنهان می کنند ، تعویض نمی کردیم.
اینرا می دانم حالا که تاریخ سی سال گذشته را می دانیم، اگر دوباره قرار باشد به خیابان برویم و نفهمیده شعار بدهیم نه شرقی نه غربی جمهوری اسلامی ، اول خودمان را به زیارت ساختمان پلاسکو نائل می کنیم و سپس سری می زنیم به کفپوش پیاده روی بازار ماهی فروش های روبروی آن، آنهم با پرشی جانانه و با نیت خدمت به ایران نازنین. خوب می دانم که ما ایرانی ها حالا خوب می دانیم چقدر نا دانسته توی خیابان شاهرضا رژه رفتیم و پا بر زمین کوبیدیم و هارت و پورت کردیم و چشمهایمان اشک آلود شد و دیو را رفته دانستیم و فرشته را آمده و پادشاهمان را که تازه صدای انقلاب آبدوغ خیاری مردم به گوشش رسیده بود با اشک هایی جاری و غمی در دل به تبعیدی نا مردانه فرستادیم.
پس برای رضای خدا هم که شده " ... ای جوانان ایران زمین، اصلا ای ایرانیان ایران زمین ، پیر، جوان، زن، مرد، خواجه، گی، و غیره ، جان مادرهایتان کمی کتاب بخوانید، کمی تاریخ مملکت خودتان را مرور کنید که هم برای خودتان خوب است هم برای خودمان!!! هم برای ملت بدبخت دنیا ...
و گفت آنچه درد جامعه امروزین ماست. چه در خارج، چه در داخل. که [ ای بچه های ایرانی، کمی کتاب بخوانید، تاریخ بخوانید ، داستان بخوانید ] . بابا ای بچه های ایرانی به جای اینکه موهای مبارکتان را همچین سیخ سیخ و ژلاتینی بکنید, یک منتی به ملت بد بخت بگذارید و روزی دو صفحه، نه، یک صفحه کتاب بخوانید و بعد ببینید آیا امکان عقلی و نقلی و احمدی نژادی دارد که عده ای چماقدار بیایند و بکنند با شما و ما آنچه می بینید کرده اند در این سالها؟؟؟ آخر ما نا سلامتی خودمان را ملتی با فرهنگ و مدعی در زمینه تاریخ و اخلاق و فرهنگ می دانیم. حالا کاری ندارم که بی فرهنگ ترین حکومت دنیا امروز شده است چاپ کننده پاسپورت این ملت بد اقبال. ولی این را می توانم قول بدهم، که اگر ما از تاریخ کشورمان، حد اقل تاریخ یکصد ساله اخیر، به اندازه کافی و وافی مطلع بودیم، سال ۱۳۵۷ آن نمی کردیم که کردیم. چونکه هفتاد سال قبل از آن خیلی متمدننانه تر رفتار کرده بودیم و بعد از انقلاب مشروطه کذایی به جای اینکه روشنفکران و نویسندگان این مملکت را به دار بکشیم ، به آنها پست و مقام دادیم ،تا ایرانرا بسازند،و به جای اینکه ملایان را مقام بدهیم ، امثال شیخ فضل الله نوری آنکس که شاهزاده ی محترمی را که از آزادیخواهان دفاع کرده بود و او را با کتک و شکنجه از همسرش جدا کرد تا آن زن را به همسری امامجمعه وقت طهران در بیاورد ، تا بدینطریق خدمتی کوچک به مشروطه خواهان کرده باشد و به آنها بگوید قدرت تا ابدالدهر دست ما آخوندها خواهد ماند و شماها فکل کراواتی ها تا ابد خر خودمان خواهید ماند، آن ملایی که همه کار کرد تا فقط نهضت مردم را مورد تمسخر و تهاجم قرار داده باشد، و همیشه به جای مشروطه دم از مشروعه می زد ، نه تنها به جایی نرسید که دستش را نیز از مال و اموال مردم کوتاه کردند. سردمداران مشروطه برای اینکه نمونه ای آورده باشند محض تنبیه نسل های دیگر ، حتی پا را فرا تر گذاشتند و او را به دار مجازات نیز آویختند که حالا اصلا کاری به این نداریم که کار خوبی بود یا کاری بود بد و ناپسند. و صد سال پیش بر سکوی آن دار بنای عدالتخانه ای را گذاشتند که بعد ها شد همان دادگستری مشهور آقای داور مرحوم.همان داری که رهبر این انقلاب در کودکی پای سکوویش ایستاده بود و هفتاد سال صبر کرد تا آن بکند با پیشرفت و عدالت دادگستری و آزادی زنان و آزادی فردی و اجتماعی که امروز می بینیم. شاید اگر ما از تاریخ اطلاع داشتیم به این راحتی شیر و خورشیدمان را با علامت هندی های سیک عوض نمی کردیم. شاید اگر ما از تاریخ اطلاع داشتیم به این راحتی عدالتخانه مان را با دادگستری که شکنجه در آن مباح است و قاضیانش حتی از مرده فرزندان این مملکت میهراسند و آنها را از چشمان گریان و شیشه ای مادرانشان نیز پنهان می کنند ، تعویض نمی کردیم.
اینرا می دانم حالا که تاریخ سی سال گذشته را می دانیم، اگر دوباره قرار باشد به خیابان برویم و نفهمیده شعار بدهیم نه شرقی نه غربی جمهوری اسلامی ، اول خودمان را به زیارت ساختمان پلاسکو نائل می کنیم و سپس سری می زنیم به کفپوش پیاده روی بازار ماهی فروش های روبروی آن، آنهم با پرشی جانانه و با نیت خدمت به ایران نازنین. خوب می دانم که ما ایرانی ها حالا خوب می دانیم چقدر نا دانسته توی خیابان شاهرضا رژه رفتیم و پا بر زمین کوبیدیم و هارت و پورت کردیم و چشمهایمان اشک آلود شد و دیو را رفته دانستیم و فرشته را آمده و پادشاهمان را که تازه صدای انقلاب آبدوغ خیاری مردم به گوشش رسیده بود با اشک هایی جاری و غمی در دل به تبعیدی نا مردانه فرستادیم.
پس برای رضای خدا هم که شده " ... ای جوانان ایران زمین، اصلا ای ایرانیان ایران زمین ، پیر، جوان، زن، مرد، خواجه، گی، و غیره ، جان مادرهایتان کمی کتاب بخوانید، کمی تاریخ مملکت خودتان را مرور کنید که هم برای خودتان خوب است هم برای خودمان!!! هم برای ملت بدبخت دنیا ...
۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۵, شنبه
پنج بار، خورشید
آنها ده نفر بودند،
پنج انسان و پنج شاخه درخت .
آنها ده نفر بودند،
پنج زنده و پنج مرده .
آنها ده نفر بودند،
پنج قاتل و پنج مقتول .
پنج جلاد و پنج محبوب.
در میان ستاره های شب، این ده نفر چه می خواستند...؟
در میان دود پیچیده باروت، این ده نفر به کدام نا کجا آباد می تاختند؟
آنها چند نفر بودند؟
چند نفر، صدای خویش...؟
چند صدا به بهانه پنج شاخه درخت...؟
چد فرشته به خستگی پنج نو شکوفه؟
پنج بار نفس عمیق تا ته سینه عشق...
و ناگهان سوتی که، همه جا
سایه بود و همه فلاکت
سرهایی که سر به بالا و متفکر
لبخند می زدند و تاب می خوردند
مثل کودکانی شاد در زمین بازی
مثل بچه هایی که با بلیتی مجانی توی مینی بوس مدرسه
کودکانی خرسند،
بی پدر، با مادر ،
بی برادر، با فرزند،
بی پشتوانه، با ریشه،
کودکانی در لوناپارک شادمانه روزهای اردی بهشت
که بازی می کردند و در سایه ی لولاهای درب های اوین می خندیدند
زندانیانی نزدیک خانه کتاب
اسیرانی پشت پنجره ای شیشه ای
آسمانی ابری، آسمانی سنگین
و تلفنی که هیچکس در آن سوی دیگر شیشه
الو یش نمی گوید و شاخه های درخت بی شکوفه را نمی بیند
با آسمانی پر از محوطه سبز میدان آزادی
آسمانی پر از خیابان های گشاد و بی سر و ته پهلوی
که پنج پرنده را در خویش می پروازاند...
******
آنها ده نفر بودند،
پنج آواره و پنج فراری
پنج خواب آلود و پنج زندانی
پنج آوازه خوان و پنج گوژ پشت نتردام
پنج پرنده دم بخت که روبروی خانه ما بغبغو سر داده بودند و
خواب هایمان را می پراندند و تعبیر می کردند...
و حالا
اینجا ... در این شهر ده نفره
در این روستای بی شاخوان
در این مطلا ولایت بی خانمان
در این نارنجستان بی سر و ته
که حتی گورخرهای گر آفریقایی هم برای رفتن به مستراح، هاله نور را به مسخره می گیرند
دیدن پنج پروانه و شاپرک
خواب را مثل پاشیدن یک مشت آب خنک
از چشمان آدم می پراند
چون مسیر شهر ما ، از خیابان خلوت و بن بست ولایت فقاهت همسایه نمی گذرد.
چون حالا پنج شبتاب پرنده ، حتی روزهای منور و تشنه و بلند تابستان را بی رنگ می کنند.
m.mazandarani نیو یورک ۱۱ می ۲۰۱۰
آنها ده نفر بودند،
پنج انسان و پنج شاخه درخت .
آنها ده نفر بودند،
پنج زنده و پنج مرده .
آنها ده نفر بودند،
پنج قاتل و پنج مقتول .
پنج جلاد و پنج محبوب.
در میان ستاره های شب، این ده نفر چه می خواستند...؟
در میان دود پیچیده باروت، این ده نفر به کدام نا کجا آباد می تاختند؟
آنها چند نفر بودند؟
چند نفر، صدای خویش...؟
چند صدا به بهانه پنج شاخه درخت...؟
چد فرشته به خستگی پنج نو شکوفه؟
پنج بار نفس عمیق تا ته سینه عشق...
و ناگهان سوتی که، همه جا
سایه بود و همه فلاکت
سرهایی که سر به بالا و متفکر
لبخند می زدند و تاب می خوردند
مثل کودکانی شاد در زمین بازی
مثل بچه هایی که با بلیتی مجانی توی مینی بوس مدرسه
کودکانی خرسند،
بی پدر، با مادر ،
بی برادر، با فرزند،
بی پشتوانه، با ریشه،
کودکانی در لوناپارک شادمانه روزهای اردی بهشت
که بازی می کردند و در سایه ی لولاهای درب های اوین می خندیدند
زندانیانی نزدیک خانه کتاب
اسیرانی پشت پنجره ای شیشه ای
آسمانی ابری، آسمانی سنگین
و تلفنی که هیچکس در آن سوی دیگر شیشه
الو یش نمی گوید و شاخه های درخت بی شکوفه را نمی بیند
با آسمانی پر از محوطه سبز میدان آزادی
آسمانی پر از خیابان های گشاد و بی سر و ته پهلوی
که پنج پرنده را در خویش می پروازاند...
******
آنها ده نفر بودند،
پنج آواره و پنج فراری
پنج خواب آلود و پنج زندانی
پنج آوازه خوان و پنج گوژ پشت نتردام
پنج پرنده دم بخت که روبروی خانه ما بغبغو سر داده بودند و
خواب هایمان را می پراندند و تعبیر می کردند...
و حالا
اینجا ... در این شهر ده نفره
در این روستای بی شاخوان
در این مطلا ولایت بی خانمان
در این نارنجستان بی سر و ته
که حتی گورخرهای گر آفریقایی هم برای رفتن به مستراح، هاله نور را به مسخره می گیرند
دیدن پنج پروانه و شاپرک
خواب را مثل پاشیدن یک مشت آب خنک
از چشمان آدم می پراند
چون مسیر شهر ما ، از خیابان خلوت و بن بست ولایت فقاهت همسایه نمی گذرد.
چون حالا پنج شبتاب پرنده ، حتی روزهای منور و تشنه و بلند تابستان را بی رنگ می کنند.
m.mazandarani نیو یورک ۱۱ می ۲۰۱۰
۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۷, جمعه
*سبزی فروش عرق خور محله ما *
دانایی، حدی بود میان خبث و شرافت!
دانایی، سدی بود میان فضل و رذالت...
دانایی آدم، حدی بود که پایانش امر بود...
دانایی انسان، نمایی بود که آینه اش صبر بود....
دانایی، سنگی بود روی قبر نوحه قابله سر کوچه!!!
که هذیان هم، می تواند راه را مثل فیلم های سینمایی،
سه بعدی کند و بی حاصل...
رنگی کند و بی حاصل...
واقعی کند و بو گندو...
و... و اما...
و آن وقت، دانایی تازه به دنیا آمده کودک مآب، زیر درخت گردوی خانواده داناهای عالم
سایه ای داشت اندازه سوتی که از دهان لات سر کوچه بیرون می آید...
آن روز، دانایی صلابت بود،
دانا بودن، سرد می کرد آدمی را...
جان می داد، به آینده رهگذران کوچه ای که
صبح تا شام، همه با هم دوک بازی می کردند و هفت سنگ...
همه بر سر هم می زدند و بهرام را سه کله می خواندند.
و سبزی فروش کوچه دانایی
با آن ته لهجه ترکی غلیزش
آرااخ می خورد و از عراقی می نالید
که خوشه خوشه درازی مرگ را بر سر آنان می باراند .
دانایی می خواست پا در میانی کند و چیزی بگوید
دستی دراز کند
لبخندی بزند
اما دو دستی توی سرش کوبید
که سبزی فروش نخراشیده ناهنجار سالهای ۶۰
رحم را با خود نباید برد
جزم را فقط در خانه خود نباید قسمت کرد.
مادر را نباید در بدهکاری های خویش شریک کرد.
سر سفره، موقع ناهار
باید دانایی را هم مثل آبدوغ خیار کهن خنک پر گردوی کشمش یخ
با لیوانهای قرمز پلاستیکی، قسمت کرد و و آب از لب و لوچه دور و بری ها آویزان.
و بعد گفت:
نوش جان ای برادر،
آشناییتان با دانایی مبارک!
म.mazandaraniآوریل ۲۰۱۰ نیویورک
دانایی، حدی بود میان خبث و شرافت!
دانایی، سدی بود میان فضل و رذالت...
دانایی آدم، حدی بود که پایانش امر بود...
دانایی انسان، نمایی بود که آینه اش صبر بود....
دانایی، سنگی بود روی قبر نوحه قابله سر کوچه!!!
که هذیان هم، می تواند راه را مثل فیلم های سینمایی،
سه بعدی کند و بی حاصل...
رنگی کند و بی حاصل...
واقعی کند و بو گندو...
و... و اما...
و آن وقت، دانایی تازه به دنیا آمده کودک مآب، زیر درخت گردوی خانواده داناهای عالم
سایه ای داشت اندازه سوتی که از دهان لات سر کوچه بیرون می آید...
آن روز، دانایی صلابت بود،
دانا بودن، سرد می کرد آدمی را...
جان می داد، به آینده رهگذران کوچه ای که
صبح تا شام، همه با هم دوک بازی می کردند و هفت سنگ...
همه بر سر هم می زدند و بهرام را سه کله می خواندند.
و سبزی فروش کوچه دانایی
با آن ته لهجه ترکی غلیزش
آرااخ می خورد و از عراقی می نالید
که خوشه خوشه درازی مرگ را بر سر آنان می باراند .
دانایی می خواست پا در میانی کند و چیزی بگوید
دستی دراز کند
لبخندی بزند
اما دو دستی توی سرش کوبید
که سبزی فروش نخراشیده ناهنجار سالهای ۶۰
رحم را با خود نباید برد
جزم را فقط در خانه خود نباید قسمت کرد.
مادر را نباید در بدهکاری های خویش شریک کرد.
سر سفره، موقع ناهار
باید دانایی را هم مثل آبدوغ خیار کهن خنک پر گردوی کشمش یخ
با لیوانهای قرمز پلاستیکی، قسمت کرد و و آب از لب و لوچه دور و بری ها آویزان.
و بعد گفت:
نوش جان ای برادر،
آشناییتان با دانایی مبارک!
म.mazandaraniآوریل ۲۰۱۰ نیویورک
۱۳۸۹ اردیبهشت ۹, پنجشنبه
نوروز، آنور دیوار
ای تو ،
سمبلی که از زیر خاک بیرون می آیی!!
به من بگو...
از آن طرف دیوار خبر داری...؟
از این سرمای زجر دهنده یخ خبر داری؟!؟
ای تو، گل سمبل بی معرفت پای سفره هفت سین جوانی ما ...
ای تو...از فرق های اینور دیوار خبر داری؟
از آن دیواری که گل زیبای سمبل من را لاله کرد، خبر داری؟
از آن لاله های بد رنگ سرخ پوش بدم آمد.
از غمزه های خون رنگ عفت، بدم آمد...
ازآن ترکه های سربی که حتی به کف پای سمبل بی گناه هفت سین من هم رحم نمی کنند بدم آمد.
حالا در این زمان سر بر آورده ایستاده،
از من چه می خواهی ؟!
آری با توام ... از آن سبز رنگ لاله های قرمز چه می خواهی؟
که ای کاش کور می شدم و در این سرمای اینور دیوار...
چشمانم مثل دستم قانقاریا می گرفت
ولی جای سمبل
جای یاس
جای لبخند
جای نازک چشمهای احساساتی
جای عشق
گل لاله نمی دیدم...
نیو یورک ۲۰۱۰
ای تو ،
سمبلی که از زیر خاک بیرون می آیی!!
به من بگو...
از آن طرف دیوار خبر داری...؟
از این سرمای زجر دهنده یخ خبر داری؟!؟
ای تو، گل سمبل بی معرفت پای سفره هفت سین جوانی ما ...
ای تو...از فرق های اینور دیوار خبر داری؟
از آن دیواری که گل زیبای سمبل من را لاله کرد، خبر داری؟
از آن لاله های بد رنگ سرخ پوش بدم آمد.
از غمزه های خون رنگ عفت، بدم آمد...
ازآن ترکه های سربی که حتی به کف پای سمبل بی گناه هفت سین من هم رحم نمی کنند بدم آمد.
حالا در این زمان سر بر آورده ایستاده،
از من چه می خواهی ؟!
آری با توام ... از آن سبز رنگ لاله های قرمز چه می خواهی؟
که ای کاش کور می شدم و در این سرمای اینور دیوار...
چشمانم مثل دستم قانقاریا می گرفت
ولی جای سمبل
جای یاس
جای لبخند
جای نازک چشمهای احساساتی
جای عشق
گل لاله نمی دیدم...
نیو یورک ۲۰۱۰
سایه ای روی دیوار *
درب را گشودم،
و در چهار چوب پناه آن،
سایه ای دیدم ایستاده
و وارسته...
درب را گشودم
و دیدم او را ، که چگونه سر افکنده است...
که چگونه، آن قهرمان آرزوهای من...
سر به زیر...
در آن چهار چوب لندهور
اشکی می بیند اندازه ی تمام جهان روبرو.
درب را گشودم و
آنگاه، زجرش را... نفسش را...
آوازه ی فریادش را ...
دیدم...
دیدم... دیدم بی نهایت...
دیدم ابدی...
آدم هایی لمس و بی پایان...
آدم هایی فرق زده و بی رنگ...
آدم هایی نقره ای و سرد...
پشت سرش...
جار می زدند :
آفرین بر تو...ای.. آفرین گوی!!!
آفرین بر تو ای آفرین پسند...!
درود بر تو ای سردمدار بی چارگی...
که تویی مظهر مرگ...
که تویی مظهر وقاهت...
دستت را جلو نیاور که...
نکبت کمترین مرحمتی است که می توانی
بر این درب پوسیده از هم پاشیده
بپاشانی!!!
* * *
سپس،
درب را بوسیدم...
سر بر آن گذاردم... و ...
درب را گریستم...
و درب را بی داد کردم...
که تا به کی... تا به کی... ای سایه مذمت...
مرا با خود می خواهی همراه کنی...
که ظلمت شب محاکمه به جرم نفس کشیدن...
به یک آهی که از سینه تو بیرون می آید...
می ارزد...
حتی اگر گران تر از گوجه فرنگی های وسط زمستان باشد .
که تا خانه ای،
اتاقی،
در شرف این افق سرتاسری،
دیوار دارد...
بی درب...
حتی به پشیزی نمی ارزد...
بی درب...حتی تا ابد هم نمی توانی سایه ای در آن ببینی
نیویورک آوریل ۲۰۱۰
درب را گشودم،
و در چهار چوب پناه آن،
سایه ای دیدم ایستاده
و وارسته...
درب را گشودم
و دیدم او را ، که چگونه سر افکنده است...
که چگونه، آن قهرمان آرزوهای من...
سر به زیر...
در آن چهار چوب لندهور
اشکی می بیند اندازه ی تمام جهان روبرو.
درب را گشودم و
آنگاه، زجرش را... نفسش را...
آوازه ی فریادش را ...
دیدم...
دیدم... دیدم بی نهایت...
دیدم ابدی...
آدم هایی لمس و بی پایان...
آدم هایی فرق زده و بی رنگ...
آدم هایی نقره ای و سرد...
پشت سرش...
جار می زدند :
آفرین بر تو...ای.. آفرین گوی!!!
آفرین بر تو ای آفرین پسند...!
درود بر تو ای سردمدار بی چارگی...
که تویی مظهر مرگ...
که تویی مظهر وقاهت...
دستت را جلو نیاور که...
نکبت کمترین مرحمتی است که می توانی
بر این درب پوسیده از هم پاشیده
بپاشانی!!!
* * *
سپس،
درب را بوسیدم...
سر بر آن گذاردم... و ...
درب را گریستم...
و درب را بی داد کردم...
که تا به کی... تا به کی... ای سایه مذمت...
مرا با خود می خواهی همراه کنی...
که ظلمت شب محاکمه به جرم نفس کشیدن...
به یک آهی که از سینه تو بیرون می آید...
می ارزد...
حتی اگر گران تر از گوجه فرنگی های وسط زمستان باشد .
که تا خانه ای،
اتاقی،
در شرف این افق سرتاسری،
دیوار دارد...
بی درب...
حتی به پشیزی نمی ارزد...
بی درب...حتی تا ابد هم نمی توانی سایه ای در آن ببینی
نیویورک آوریل ۲۰۱۰
۱۳۸۹ فروردین ۱۸, چهارشنبه
روشن سایه
در این سایه، درد را گشود، نامه شفق ... !
در این سایه، درد را گشود، خنجر زمان... !
در این سایه، درد را گشود، جانی خراب... !
در این سایه، درد را گشود، والی کثیف... !
در این سایه، درد را گشود، بخشش قصاص...!
در این سایه ، درد را گشود، فریاد علی...!
در این سایه ، نور را ببین، قدرت نهان...!
در این سایه، نور را ببین، سید خفیف...!
در این جاودانه واردات سحر، مستی ام ببین!
در این نفرت ، رحم را ببین، قادر و نحیف!
در این نفرت ، مهر را ببین، ملا و حضیض!
در این آفتاب، قهر را ببین، مجلل و شدید!
در این سایه، مور را ببین، دانه ای به دوش!
در این سایه، رهبری ببین، ظالم و خفوش!
در این دشمنی، اگر باشی، خنجری شقیق...
در این دوستی، کنارم باش، ای دشمن... ای رفیق...!
در این دوستی، دستم بگیر، مرد محترم!!!
در این دوستی، خوارم مدار، ای سرور درم...!
در این ظلمت ، مردانه باش، دست من بگیر!!!
در این نور، ای دوست، ای دشمن، ... دست من بگیر...!!!
mazandrani
march2010
در این سایه، درد را گشود، نامه شفق ... !
در این سایه، درد را گشود، خنجر زمان... !
در این سایه، درد را گشود، جانی خراب... !
در این سایه، درد را گشود، والی کثیف... !
در این سایه، درد را گشود، بخشش قصاص...!
در این سایه ، درد را گشود، فریاد علی...!
در این سایه ، نور را ببین، قدرت نهان...!
در این سایه، نور را ببین، سید خفیف...!
در این جاودانه واردات سحر، مستی ام ببین!
در این نفرت ، رحم را ببین، قادر و نحیف!
در این نفرت ، مهر را ببین، ملا و حضیض!
در این آفتاب، قهر را ببین، مجلل و شدید!
در این سایه، مور را ببین، دانه ای به دوش!
در این سایه، رهبری ببین، ظالم و خفوش!
در این دشمنی، اگر باشی، خنجری شقیق...
در این دوستی، کنارم باش، ای دشمن... ای رفیق...!
در این دوستی، دستم بگیر، مرد محترم!!!
در این دوستی، خوارم مدار، ای سرور درم...!
در این ظلمت ، مردانه باش، دست من بگیر!!!
در این نور، ای دوست، ای دشمن، ... دست من بگیر...!!!
mazandrani
march2010
۱۳۸۸ اسفند ۶, پنجشنبه
خلوص خشم پنهان است
خلوص نازنین خشم عزیزانم به خون آغشته گشته
که این دریای سبز بی نهایت ، خاک ایران است...
اگر ویرانی و اهریمنی، سرد و سخت و قهر آگین و فراوانست
فقط یک لابه لبخند...
فقط یک نیمه سوگند...
فقط یک زیر چشم سرد آغشته به خون مادران پیوند...
فقط یک کوه دستار بسته...
یک کاوه نفرین خجسته
رو در روی بسیجی قاتل درنده ضارب،
به زنجیر و اسیر و خسته از کوه دماوند...
ندای مهربان با نفس خویشش، غرق در آسفالت خونین رنگ تهران است.
خلوص خشم پنهان است
که خاک پاک سبز شهر تهران
زیر شرم آگین قدمهای امروزین ستمکاران ،
ضحاکان،
همیشه خسته و خون است...
جانان است
در تاریکی شب مفتون و پنهان است.
که سبزی مظهر پاکی، گلستان است.
که آن آغشته رهبر،
پاسدار ظلم و فرمان است.
خلوص خشم پنهان است...
که سهراب و ندا و کاوه ما ... خشم پنهان است. آری!
خشم پنهان است...
م. مازندرانی
فوریه ۲۰۱۰
مطلب را به بالاترین بفرستید:
&title=">

خلوص نازنین خشم عزیزانم به خون آغشته گشته
که این دریای سبز بی نهایت ، خاک ایران است...
اگر ویرانی و اهریمنی، سرد و سخت و قهر آگین و فراوانست
فقط یک لابه لبخند...
فقط یک نیمه سوگند...
فقط یک زیر چشم سرد آغشته به خون مادران پیوند...
فقط یک کوه دستار بسته...
یک کاوه نفرین خجسته
رو در روی بسیجی قاتل درنده ضارب،
به زنجیر و اسیر و خسته از کوه دماوند...
ندای مهربان با نفس خویشش، غرق در آسفالت خونین رنگ تهران است.
خلوص خشم پنهان است
که خاک پاک سبز شهر تهران
زیر شرم آگین قدمهای امروزین ستمکاران ،
ضحاکان،
همیشه خسته و خون است...
جانان است
در تاریکی شب مفتون و پنهان است.
که سبزی مظهر پاکی، گلستان است.
که آن آغشته رهبر،
پاسدار ظلم و فرمان است.
خلوص خشم پنهان است...
که سهراب و ندا و کاوه ما ... خشم پنهان است. آری!
خشم پنهان است...
م. مازندرانی
فوریه ۲۰۱۰
مطلب را به بالاترین بفرستید:

۱۳۸۸ بهمن ۲۱, چهارشنبه
خاطرات اوین [ قسمت چهارم ]

چند ماهی از دستگیری من گذشته بود، و نه تنها من، که تقریبا همه زندانیانی که با ما هم اتاق و هم بند بودند در شرایط یکسانی به سر می بردند. در واقع همین بلاتکلیفی یک نوع مرحمت محسوب می شد... چون حد اقل تا زمانی که [ زیر بازجویی ] بودی ، به عبارتی، هنوز آدم زنده هم به حساب می آمدی. که خود از مراحم بزرگ آن دوران محسوب می شد. البته همه داستان زیر بازجویی بودن، رحمت و مرحمت نبود. بگذارید ماجرا را یک کم برایتان باز کنم. زندانی وقتی دستگیر می شد، تا زمانی که به دادگاه نرفته بود، زیر بازجویی محسوب می شد،... تا زمانی که دادگاهی نشده بود، هنوز حکمی نگرفته بود، و بطور خیلی ساده و طبیعی، تا زمانی که حکم نگرفته بود، احتمال زنده ماندن و تیرباران نشدنش هم بسیار بالا بود. در آن روزهایی که آدمیزاد را بابت یک روزنامه فروختن و یا شرکت در یک راهپیمایی ناقابل، به پای جوخه مرگ می فرستادند، همین زیر بازجویی بودن و به عبارتی ، هنوز نفس کشیدن از آن نعمات گل منگلی بود که به این سادگی نصیب هر کسی نمی شد. بخصوس آن دوره که ما هر هفته، سه روز، یکشنبه، سه شنبه ، و پنجشنبه ها، به طور معمول اعدام داشتیم ... درست مثل زنگ ریاضی، یا ورزش یا علوم طبیعی توی مدرسه ! هفته هایی که بیرون از زندان، تروری یا چیزی انجام می شد، بمبی می ترکید ، یا یک شخصیت سیاسی توسط مجاهدین کشته می شد، داخل زندان، آقای لاجوردی و کچویی و دیگر مسولان زندان، دستشان به ترور کننده ها که نمی رسید، زورشان را به بچه های بی گناه زندانی می رساندند، و در تلافی، سفره اعدام را پهن می کردند. به همین دلیل زیر بازجویی بودن، معنایش این بود که تو هنوز حکم نگرفته ای و بنابر این هنوز این شانس را داری که جزو زنده ها باشی.
می خواستم در این جلسه راجع به اعدام هایی که شاهدشان بودم صحبت کنم، ولی کمی فکر که کردم، دیدم ، اول باید روزهای زیر بازجویی و شکنجه را کمی باز کنم، که برای مرگ و جان به جان آفرین دادن همیشه وقت است. روزهای بازجویی... که چه روزهای نحسی بود، ای خدا... روزهایی که برای سین جیم به دفتر مرکزی می بردنت، با چشم های بسته، توی یک صف ، دنبال هم دیگر می کشاندت ، روی یک صندلی چوبی کف گیرک دار می نشاندنت، رو به دیوار، چشمانت را باز می کردند، کاغذی جلویت می گذاشتند و به تو می گفتند هر چه ما می خواهیم بنویس... بنویس آنچه ما می خواهیم ، نه آنچه واقعیت دارد ... اول اسم و بعد فامیل و سپس، می رفت سراغ کل زندگیت و سرت را که می جنباندی و می خواستی پر رو بازی در بیاوری میشدی میهمان مشت و لگدشان . که این خود از آن داستانهای بامزه ای است که به تعریف کردنش می ارزد. یادم می آید، توی عشرت آباد ، روزهای اول دستگیریم ، موقع بازجویی، بازجویم، که نامش هم یاسر بود، با آن ریش بلند و کله کچل و قیافه خیلی حزب اللهی یش کاغذی جلویم گذاشت و با داد و بیداد دستور نوشتن مشخصاتم را داد و بلافاصله این سوال را بروی کاغذ اضافه کرد که: دلیل دستگیری خود را بنویسید و بنویسید به چه علتی دستگیر شده اید؟ ... من هم که حسابی از آن بچه پر رو های زمانه بودم، نه گذاشتم و نه برداشتم و در پاسخ نوشتم : ... من چه می دانم،که دلیل دستگیریم چیست... شما مرا دستگیر کرده اید ، آنوقت از من علتش را می پرسید؟!!
همین. یاسر که از پاسخ کوتاه من تعجب کرده بود، کاغذ را برداشت و پاسخ مرا که خواند، سرش را بالا آورد، چپ چپی وراندازم کرد، و به آرامی گفت، ...بلند شو ... بلند شو بابا جون تا حالیت کنم... منهم که هنوز نمی دانستم چه آتشی به جان خودم انداخته ام تا از جایم بلند شدم، با دو تا مشت آفرکات چپ و راست و یک لگد نا قبل تو سر و صورت و شکمم پذیرایی شدم تا دریابم، مسجد جای گوزیدن نیست. من که توقع اینچنین پذیرایی ناقافلی را نداشتم، روی زمین ولو شدم و در حالیکه بلند می شدم، فریادهای آقای بازجو را شنیدم که : ... بچه مزلف فلان فلان شده، فکر کردی باهات شوخی دارم؟ ... می دونی من کیم؟ ... به من میگن، یاسر... همون یاسری که توی روزنامه مجاهدتون بهش می گفتین یاسر، دژخیم رژیم... حالا توی ازگل منو به بازی گرفتی...؟ ... و این مشت و لگد ها آغازی بود بر این واقعیت دردناک که کتک بسیاری در انتظار بنده و امسال بنده می باشد و این تازه اول بسم اله ست. شلاق، قپونی، مشت، لگد، و البته، کابلهای رنگوارنگ...
خوب، برای اینکه بخش چهارم را بدون مناسبتی به پایان نبرده باشم، لازم به ذکر ست، که این آقای یاسر بازجو، حدودا دو ماه بعد از این ماجرا ، در انفجاری که در پادگان عشرت آباد به وقوع پیوست، جان به جان آفرین داد و به لقاء اله پیوست. چه روزگار بدی بود آن روزگار... وقتی خبر انفجار عشرت آباد را در روزنامه، و در سلول انفرادی، چند ماه بعد دیدم، با اینکه از او دل خوشی نداشتم، اما هیچ خوشی در خبر مرگ وی نیافتم... واقعا چه لذتی در مرگ دیگری نهفته است؟ حتی در مرگ بد خواه و دشمنت...؟!!

می خواستم در این جلسه راجع به اعدام هایی که شاهدشان بودم صحبت کنم، ولی کمی فکر که کردم، دیدم ، اول باید روزهای زیر بازجویی و شکنجه را کمی باز کنم، که برای مرگ و جان به جان آفرین دادن همیشه وقت است. روزهای بازجویی... که چه روزهای نحسی بود، ای خدا... روزهایی که برای سین جیم به دفتر مرکزی می بردنت، با چشم های بسته، توی یک صف ، دنبال هم دیگر می کشاندت ، روی یک صندلی چوبی کف گیرک دار می نشاندنت، رو به دیوار، چشمانت را باز می کردند، کاغذی جلویت می گذاشتند و به تو می گفتند هر چه ما می خواهیم بنویس... بنویس آنچه ما می خواهیم ، نه آنچه واقعیت دارد ... اول اسم و بعد فامیل و سپس، می رفت سراغ کل زندگیت و سرت را که می جنباندی و می خواستی پر رو بازی در بیاوری میشدی میهمان مشت و لگدشان . که این خود از آن داستانهای بامزه ای است که به تعریف کردنش می ارزد. یادم می آید، توی عشرت آباد ، روزهای اول دستگیریم ، موقع بازجویی، بازجویم، که نامش هم یاسر بود، با آن ریش بلند و کله کچل و قیافه خیلی حزب اللهی یش کاغذی جلویم گذاشت و با داد و بیداد دستور نوشتن مشخصاتم را داد و بلافاصله این سوال را بروی کاغذ اضافه کرد که: دلیل دستگیری خود را بنویسید و بنویسید به چه علتی دستگیر شده اید؟ ... من هم که حسابی از آن بچه پر رو های زمانه بودم، نه گذاشتم و نه برداشتم و در پاسخ نوشتم : ... من چه می دانم،که دلیل دستگیریم چیست... شما مرا دستگیر کرده اید ، آنوقت از من علتش را می پرسید؟!!
همین. یاسر که از پاسخ کوتاه من تعجب کرده بود، کاغذ را برداشت و پاسخ مرا که خواند، سرش را بالا آورد، چپ چپی وراندازم کرد، و به آرامی گفت، ...بلند شو ... بلند شو بابا جون تا حالیت کنم... منهم که هنوز نمی دانستم چه آتشی به جان خودم انداخته ام تا از جایم بلند شدم، با دو تا مشت آفرکات چپ و راست و یک لگد نا قبل تو سر و صورت و شکمم پذیرایی شدم تا دریابم، مسجد جای گوزیدن نیست. من که توقع اینچنین پذیرایی ناقافلی را نداشتم، روی زمین ولو شدم و در حالیکه بلند می شدم، فریادهای آقای بازجو را شنیدم که : ... بچه مزلف فلان فلان شده، فکر کردی باهات شوخی دارم؟ ... می دونی من کیم؟ ... به من میگن، یاسر... همون یاسری که توی روزنامه مجاهدتون بهش می گفتین یاسر، دژخیم رژیم... حالا توی ازگل منو به بازی گرفتی...؟ ... و این مشت و لگد ها آغازی بود بر این واقعیت دردناک که کتک بسیاری در انتظار بنده و امسال بنده می باشد و این تازه اول بسم اله ست. شلاق، قپونی، مشت، لگد، و البته، کابلهای رنگوارنگ...
خوب، برای اینکه بخش چهارم را بدون مناسبتی به پایان نبرده باشم، لازم به ذکر ست، که این آقای یاسر بازجو، حدودا دو ماه بعد از این ماجرا ، در انفجاری که در پادگان عشرت آباد به وقوع پیوست، جان به جان آفرین داد و به لقاء اله پیوست. چه روزگار بدی بود آن روزگار... وقتی خبر انفجار عشرت آباد را در روزنامه، و در سلول انفرادی، چند ماه بعد دیدم، با اینکه از او دل خوشی نداشتم، اما هیچ خوشی در خبر مرگ وی نیافتم... واقعا چه لذتی در مرگ دیگری نهفته است؟ حتی در مرگ بد خواه و دشمنت...؟!!

۱۳۸۸ بهمن ۱۶, جمعه
چماق بدستان از مشروطه تا به امروز ...



اینجا ایران است. سرزمینی در فلاتی به همین نام که چون گربه ای نشسته بر جای، همواره خود را در منطقه همیشه پر آشوب خاور میانه به منصه ظهور گذارده است. نازنین کشوری که خصوصا در دویست سال اخیر بار بسیاری از تحولات اجتماعی منطقه را به دوش گرفته است. کشوری که پیش از دیگر همسایگانش ، که اغلب آنان از کشور های مسلمان منطقه نیز می باشند ، قدم در تحولات سیاسی اجتماعی گذارد و و پیش از بسیاری از همسایگانش و با توجه به عدم وجود ارتباطات فرهنگی و اقتصادی و سیاسی با کشور های غربی، در آن روزگار ، که تقریبا همه کشور های همسایه از ان بهره مند بودند، دمکراسی را تجربه کرد، صاحب مجلس شورا شد، صاحب قانون اساسی شد، صاحب انقلاب مشروطه شد، صاحب پادشاهی مشروطه شد، صاحب نمایندگان مردم شد، و صاحب سرداران اسطوره ای و آزادیخواه و رب گونه ای چون ستار خان و باقر خان شد. و از همه مهم تر ، صاحب اعتمادی فراخ بین مردم و نمایندگان منتخب کشورش شد. گر چه این اعتماد دوران طولانی را طی نکرد تا مورد سو تعبیر و سو استفاده قرار بگیرد اما به عنوان یک کشور عقب نگه داشته شده در آن دوران، دارای بسیاری از نخستین ها در عرصه فرهنگی ، اجتماعی و سیاسی بود. و اینها زمانی رخ داد که دیگر همسایگان ایران، چه در شمال ، غرب، جنوب و شرق، همه از امکاناتی بسیار گسترده تر در مقایسه با ما قرار داشتند.
حال، امروز، در شرایط کنونی کشور، که از حساسیت بسیار بالایی نیز بر خوردار هست، بررسی بعضی از نکات تاریخی هم ضروری و هم جالب و هم سوال برانگیز جلوه می کند. شباهت های بسیاری از وقایع چند ماهه اخیر با دوران [ تاریخ مشروطه ایران ] این مساله را بار دیگر مطرح کرده است که " آنکس که تاریخ کشورش را نداند آن را دوباره تکرار می کند. " وقایعی که بعد از انتخابات خرداد ۱۳۸۸ در تهران رخ داد، از طرف بسیاری از تاریخ دانان و سیاستمداران داخل و خارج از کشور ، به کودتای نا فرجام محمد علی شاه و به توپ بستن مجلس شورای ملی و دوران استبداد صغیر ، که کشور را به کام جنگی داخلی و مرگبار رهنمون کرد، شباهت داده می شود و بسیاری برین عقیده اند که سال های فوق ، حدود یکصد سال بعد ، دوباره در حال تکرار هستند.
اما به نظر نگارنده ، شرایط موجود، نه به آن سال ها، که به سال های قبل از روی کار آمدن محمد علی شاه ، و سال های آخر حکومت پدرش، مظفرالدین شاه شباهت بسیار دارد، سال هائی که به امضای قانون مشروطه انجامید، و تقریبا در بسیاری از رخدادهای آن ایام، به شکل دوباره ای گرته برداری و در حال کپی برداری می باشد. جریاناتی چون تهمت به آزادی خواه، برداشت جریانات مذهبی به سود یک گروه و ایراد تهمت های غیر قابل اثبات توسط گروهی دیگر، خارجی خواندن و کافر و بابی و بهائی خواندن طرفداران آزادی در آن زمان و بی دین خواندن و ضد اسلام و ضد شیعه خواندن طرفداران و سردمداران اصلاحات در جریان جنبش سبز در این روزگار و بی احترامی به رهبران مشروطه در دوران توسط عده ای که از دین به عنوان وسیله ای برای سرکوب استفاده می کردند و اجرای همان روش و مهره، امروز، توسط جریان ولایت فقیه برای سرکوبی سردمداران جنبش سبز، چه سردمداران مذهبی و شیعی این جنبش چون آیت اله منتظری و سردمداران لاییک و غیر مذهبی و در واقع ملی گرای این جنبش و تهمت های بی روایی که در طول این صد و پنجاه سال ، همواره با یک متد و روش ، به اجرا در آمد و هنوز هم کار آرایی خویش را از دست نداده است. یعنی روش دروغ، تهمت، چماق ، تفنگ، استفاده شدید و غیر قابل انکار از رجاله ها و نوکران و فراشان و چماق بدستان و بسیجی های امروز که به قول ناظم السلام کرمانی ، نویسنده تاریخ بیداری ایرانیان ، که صد و بیست سال پیش، آنان را خلق رجاله ای نامید که به پفی مشتعل و به تفی خاموش می شوند و به یک اشاره مردم متفرق.
یکی از قهرمانان وقایع آن دوران که در مقام بی وجدانی و خود فروشی، در بسیاری از موارد، قابل قیاس با عالمانی چون مکارم شیرازی معروف به آیت اله شکر فروش، یا جناب آقای مصباح یزدی، اسلام شناس فاخر ، یا حضرت مستطاب حاج آقا یزدی صاحب لاستیک فروشی دنا، می بود فردی ست بنام [ حاج میرزا ابولقاسم امامجمعه ] . این آقا، آخوندی بود درباری که از تمام امکانات سلاطین قاجار به بهترین وجهی بر خوردار بود و برای حفظ اقتدار ملی و اجتماعی خود، به هر کثافتکاری دست میزد. نمونه صد و پنجاه سال پیش همین آخوند های درباری دور و بر ولایت فقیه خودمان. برای اینکه شخصیت این ملای فاسد بهتر برای خوانندگان روشن شود ، کافیست به کار هائی که در آن دوران انجام داده نظری بیاندازیم. او در ایامی که عین الدوله ، نخست وزیر مستبد وقت، و یکی مسببین جریانات و وقائع و درگیری هایی که به مشروطه انجامید ، احتیاج به قداره چی و گردن کلفت داشت با بسیجی های آن زمان این مرحمت را برای دشمنان آزادی و مشروطه فراهم می کرد. در تاریخ مشروطه مرحوم کسروی می خوانیم ... [ ... هر گاه عین الدوله به گروهی احتیاج داشت ، نوکران امامجمعه و فراشان دولتی دم دروازه ایستاده، و به جلوگیری می کشیدند، و کار را به کشاکش و شلیک تپانچه می کشانیدند ...
... عین الدوله دستور داد که بازاریان را به باز کردن دکان ها وا دارند و اگر کسی باز نکرد دکانش را تاراج کنند. او می خواست کار ها را با زور پیش برد، پس از رفتن آنان با امامجمعه و حاج شیخ فضل الله و دیگران ... کوشش های آنان را بی پاداش نگذاشت ... مدرسه خازن الملک و مروی ، که تولیت آن با حاجی شیخ مرتضی بود از آن ملای آزاده گرفت، یکی را به ملا محمد آملی و دیگری را به امامجمعه سپرد. ابن بابویه که تولیتش با صدر العلما می بود را هم به امامجمعه داد. بدینسان هر یکی را با پاداشی خوشدل گردانید... ] آیا این توصیفات ، شما را به یاد مراجع دولتی امروز نمی اندازد که آخوند های وابسته ای چون آن آیت الله شکر فروش یا آن جناب مستطاب صاحب بیزنس با همه جور مرحمت خلیفه صاحب قدرت روبرو می شوند و مراجع صادقی چون آیات اعظام منتظری مرحوم و دیگر بزرگوارانی چون آنان مورد بی احترامی و هتک حرمت مدام ؟
اینها تنها شباهت های این آقا و آن آقایان نیست. به این دیگر بخش غم انگیز تاریخ توجه بفرمایید. [ ... موقر السلطنه که با آزادی خواهان پیوسته بود، و از نزدیکان دربار و شاه به حساب می آمد ، همواره مورد نفرت این گروه ( شیخ فضل الله نوری و دور و بری هایش ) بود، و وی را به بد خواهی شاه می شناختند ... زمانی که شاه ( مظفرالدین شاه ) در واپسین سفر اروپا بود، با دستور محمد علی میرزا ( نایب السلطنه ) ، " موقر " را گرفتند و نگه داشتند و با زور زنش را از او جدا کردند و طلاقش را گرفتند ... ملایان طهران ، این طلاق را زورکی دانسته و چنین می گفتند که این زن را به کس دیگری شوهر نتوان داد و از حاج شیخ فضل الله و امامجمعه که طلاق در نزد آنها انجام گرفته بود بد می گفتند. پس زن را به امامجمعه دادند و "عقد " را هم حاج شیخ فضل الله خواند. ] واقعا فساد اخلاقی آقایان تا به حدی بود که زن و ناموس عقدی یکی از سیاسیون بلند مرتبه را فقط به دلیل مخالفت فکری از او می گرفتند و گوشت چرب و چیلی را به چه کسی بهتر از خودشان هدیه بکنند؟ که می کردند. وقاهت و خفتی که اندازه آن فقط بعد از گذشت این همه سال، در زمان آقایان مشاهده شد. در بخش دیگر از وقایع اتفاقیه آن روزگار پر فراز و نشیب ، یکی از سخنوران خوش گفتار و خوش عقیده آن روزگار که خود نیز به جامه روحانی ملبس بود، به نام شیخ سید جمال الدین اصفهانی، ملقب به آ سید جمال واعظ، ( پدر جمالزاده معروف داستان نویس ) که از سخنرانان بنام آن روزگار بود مورد حملات اهانت آمیز و فیزیکی این آقای امامجمعه قرار می گیرد. [ ... شبی سید جمال اسپهانی در مسجد شاه به منبر رفت و شروع به سخنان سودمندی از سر دلسوزی برای توده نمود ... از عین الدوله و دیگران آزردگی نمود و مردم را به هوشیاری دعوت نمود ... در جایی گفت ... اعلیحضرت شاهنشاه اگر مسلمان است با علمای اعلام همراهی خواهد فرمود و عرایض بی غرضانه علما را خواهد شنید، والا ... که امامجمعه نگذاشت سخنش را دنبال کند و به یکبار بانگ بر آورد " ... ای سید بی دین ... ای لا مذهب ... بی احترامی به شاه کردی . ای کافر، ای بابی ، چرا به شاه بد می گویی؟ ... " از این رفتار او ، سید جمال ، بالای منبر خیره ماند و باشندگان سخت در شگفت شدند. ایشان خویشتنداری نموده، گفت : ... من بی احترامی به شاه نکردم ... گفتم والا اگر. کلمه اگر پیداست چه معنایی می دهد ... امامجمعه چون خواستش چیز دیگر بود، گوش به سخن او نداد و فریاد بر آورد ... " بکشید این بابی را، بزنید ... آها بچه ها کجایید ؟ ..." این را بگفت، نوکران او با فراشان دولتی که از پیش بسیجیده شده بودند ، با چوب و قداره، به میان مردم ریختند، برخی هم تپانچه داشتند ... و مسجد از هیاهوی فراشان و نوکران یکباره به هم خورد ... دو سید ( طباطبایی و بهبهانی که از رهبران مشروطه بودند ) در جای خود ایستاده و بکسان خود بانگ می زدند ، آرام باشد و دستی در نیاورید. اطرافیان او می گفتند " ... باشد که امامجمعه امشب بخواهد به آقای بهبهانی آسیبی رساند..." ].
بعدا در نامه ای امامجمعه به شیخ فضل الله این را یک پیروزی برای خودشان شمرده و حتی به دروغ قضیه را کمی گنده تر هم کرد تا ارباب و هم پیاله ای خود را خوشنود سازد . پس در نامه ای برای او نوشت : [ ... بنده امامجمعه طاقت نیاوردم، حکم فرمودم که سید جمال واعظ را از منبر کشیدند، و بنای کتک زدن و چوب زدن را گذاشتند و در این بین جناب آقا سید عبدالله ( بهبهانی ) و جناب آقا سید محمد ( طباطبایی ) و سایرین هم کتک وافری خوردند ... ].
واقعا اگر یک نظر بی طرف تاریخی حضور پیدا کند و بدون هیچ گونه ابراز نظری ، شاهد ماجرا باشد، از این شباهت بی اندازه بر خود نخواهد لرزید ؟!! که چگونه ، حدود صد و بیست سال پیش ، آدم هایی که خود را والی و مجری امور دینی مردم می دانستند، برای حفظ مقام و مال و شهوت دنیوی، دست بر پاک ترین آدم های روی زمین بلند کنند و آن را حتی افتخاری بس عظیم بدانند. از آن غم انگیز تر اینست که این قصه به شکلی کاملا تکراری به وقوع بپیوندد و مردمی بی گناه، امروزه و در آغاز دهه دوم قرن بیست و یکم، درست به همان شیوه ها و روش های متحجرانه ، مورد اهانت و حمله و آزار قرار گیرند. آن روزگار، فراشان دولتی و قداره بندان تپانچه به دست باشند و امروز بسیجییان و اطلاعتی ها و پاسداران و قداره بندان هفت تیر بدست دولت جمهوری اسلامی. آن روزگار ، شیخ جمال واعظ و آیت الله بهبهانی و آیت الله طباطبایی و اطرافیانشان مورد ضرب و شتم قرار بگیرند، امروز و تحت نام حکومت اسلام و ولی فقیه ، آیت الله منتظری و صانعی و دستغیب. آنروز نام بابی و بهایی و بی دین به آنان و طرفداران آزادی و مشروطه و عدالتخوانه می دادند، امروز نام مرتد و منافق و کافر و ساختار شکن به طرفداران جریان و جنبش سبز.
جناب شیخ فضل الله نوری در نامه ای که بعد ها به پسرش نوشت، نسبت به همه این موارد شکایت می کند و می گوید : [ ... یک حکم در نظامنامه ، آزادی قلم ذکر شد، این همه مفاسد روزنامه ها. وای اگر آزادی در عقاید بود. چنانکه اصرار دارند. آتش به جان شمع فتد کین بنا نهاد این کلمات را ... ] .
که داستان نه از بهر مخالفت با اسلام است، داستان از بهر اختناق و ظلم است و آنانی که از این دین رأفت و پر از مهربانی، آنچنان قرائتی را دارا هستند که حتی سر سوزنی آزادی قلم هم برایشان گناهیست نا بخشودنی. دینی که به قلم سوگند یاد می کند، آنچنان در اذهان این بدویان تغییر شکل یافته که بقای آن را در شکستن این قلم می بینند. و آرزو می کنند آتش به جان شمع نویسندگان آزاد اندیش بیفتد. دانایان می گویند، هر ملتی که تاریخش را نداند آن را دوباره تکرار می کند. وه که چه حقیقت تلخیست تکرار تاریخ !!!
ارسال شده توسط m.mazandarani
حال، امروز، در شرایط کنونی کشور، که از حساسیت بسیار بالایی نیز بر خوردار هست، بررسی بعضی از نکات تاریخی هم ضروری و هم جالب و هم سوال برانگیز جلوه می کند. شباهت های بسیاری از وقایع چند ماهه اخیر با دوران [ تاریخ مشروطه ایران ] این مساله را بار دیگر مطرح کرده است که " آنکس که تاریخ کشورش را نداند آن را دوباره تکرار می کند. " وقایعی که بعد از انتخابات خرداد ۱۳۸۸ در تهران رخ داد، از طرف بسیاری از تاریخ دانان و سیاستمداران داخل و خارج از کشور ، به کودتای نا فرجام محمد علی شاه و به توپ بستن مجلس شورای ملی و دوران استبداد صغیر ، که کشور را به کام جنگی داخلی و مرگبار رهنمون کرد، شباهت داده می شود و بسیاری برین عقیده اند که سال های فوق ، حدود یکصد سال بعد ، دوباره در حال تکرار هستند.
اما به نظر نگارنده ، شرایط موجود، نه به آن سال ها، که به سال های قبل از روی کار آمدن محمد علی شاه ، و سال های آخر حکومت پدرش، مظفرالدین شاه شباهت بسیار دارد، سال هائی که به امضای قانون مشروطه انجامید، و تقریبا در بسیاری از رخدادهای آن ایام، به شکل دوباره ای گرته برداری و در حال کپی برداری می باشد. جریاناتی چون تهمت به آزادی خواه، برداشت جریانات مذهبی به سود یک گروه و ایراد تهمت های غیر قابل اثبات توسط گروهی دیگر، خارجی خواندن و کافر و بابی و بهائی خواندن طرفداران آزادی در آن زمان و بی دین خواندن و ضد اسلام و ضد شیعه خواندن طرفداران و سردمداران اصلاحات در جریان جنبش سبز در این روزگار و بی احترامی به رهبران مشروطه در دوران توسط عده ای که از دین به عنوان وسیله ای برای سرکوب استفاده می کردند و اجرای همان روش و مهره، امروز، توسط جریان ولایت فقیه برای سرکوبی سردمداران جنبش سبز، چه سردمداران مذهبی و شیعی این جنبش چون آیت اله منتظری و سردمداران لاییک و غیر مذهبی و در واقع ملی گرای این جنبش و تهمت های بی روایی که در طول این صد و پنجاه سال ، همواره با یک متد و روش ، به اجرا در آمد و هنوز هم کار آرایی خویش را از دست نداده است. یعنی روش دروغ، تهمت، چماق ، تفنگ، استفاده شدید و غیر قابل انکار از رجاله ها و نوکران و فراشان و چماق بدستان و بسیجی های امروز که به قول ناظم السلام کرمانی ، نویسنده تاریخ بیداری ایرانیان ، که صد و بیست سال پیش، آنان را خلق رجاله ای نامید که به پفی مشتعل و به تفی خاموش می شوند و به یک اشاره مردم متفرق.
یکی از قهرمانان وقایع آن دوران که در مقام بی وجدانی و خود فروشی، در بسیاری از موارد، قابل قیاس با عالمانی چون مکارم شیرازی معروف به آیت اله شکر فروش، یا جناب آقای مصباح یزدی، اسلام شناس فاخر ، یا حضرت مستطاب حاج آقا یزدی صاحب لاستیک فروشی دنا، می بود فردی ست بنام [ حاج میرزا ابولقاسم امامجمعه ] . این آقا، آخوندی بود درباری که از تمام امکانات سلاطین قاجار به بهترین وجهی بر خوردار بود و برای حفظ اقتدار ملی و اجتماعی خود، به هر کثافتکاری دست میزد. نمونه صد و پنجاه سال پیش همین آخوند های درباری دور و بر ولایت فقیه خودمان. برای اینکه شخصیت این ملای فاسد بهتر برای خوانندگان روشن شود ، کافیست به کار هائی که در آن دوران انجام داده نظری بیاندازیم. او در ایامی که عین الدوله ، نخست وزیر مستبد وقت، و یکی مسببین جریانات و وقائع و درگیری هایی که به مشروطه انجامید ، احتیاج به قداره چی و گردن کلفت داشت با بسیجی های آن زمان این مرحمت را برای دشمنان آزادی و مشروطه فراهم می کرد. در تاریخ مشروطه مرحوم کسروی می خوانیم ... [ ... هر گاه عین الدوله به گروهی احتیاج داشت ، نوکران امامجمعه و فراشان دولتی دم دروازه ایستاده، و به جلوگیری می کشیدند، و کار را به کشاکش و شلیک تپانچه می کشانیدند ...
... عین الدوله دستور داد که بازاریان را به باز کردن دکان ها وا دارند و اگر کسی باز نکرد دکانش را تاراج کنند. او می خواست کار ها را با زور پیش برد، پس از رفتن آنان با امامجمعه و حاج شیخ فضل الله و دیگران ... کوشش های آنان را بی پاداش نگذاشت ... مدرسه خازن الملک و مروی ، که تولیت آن با حاجی شیخ مرتضی بود از آن ملای آزاده گرفت، یکی را به ملا محمد آملی و دیگری را به امامجمعه سپرد. ابن بابویه که تولیتش با صدر العلما می بود را هم به امامجمعه داد. بدینسان هر یکی را با پاداشی خوشدل گردانید... ] آیا این توصیفات ، شما را به یاد مراجع دولتی امروز نمی اندازد که آخوند های وابسته ای چون آن آیت الله شکر فروش یا آن جناب مستطاب صاحب بیزنس با همه جور مرحمت خلیفه صاحب قدرت روبرو می شوند و مراجع صادقی چون آیات اعظام منتظری مرحوم و دیگر بزرگوارانی چون آنان مورد بی احترامی و هتک حرمت مدام ؟
اینها تنها شباهت های این آقا و آن آقایان نیست. به این دیگر بخش غم انگیز تاریخ توجه بفرمایید. [ ... موقر السلطنه که با آزادی خواهان پیوسته بود، و از نزدیکان دربار و شاه به حساب می آمد ، همواره مورد نفرت این گروه ( شیخ فضل الله نوری و دور و بری هایش ) بود، و وی را به بد خواهی شاه می شناختند ... زمانی که شاه ( مظفرالدین شاه ) در واپسین سفر اروپا بود، با دستور محمد علی میرزا ( نایب السلطنه ) ، " موقر " را گرفتند و نگه داشتند و با زور زنش را از او جدا کردند و طلاقش را گرفتند ... ملایان طهران ، این طلاق را زورکی دانسته و چنین می گفتند که این زن را به کس دیگری شوهر نتوان داد و از حاج شیخ فضل الله و امامجمعه که طلاق در نزد آنها انجام گرفته بود بد می گفتند. پس زن را به امامجمعه دادند و "عقد " را هم حاج شیخ فضل الله خواند. ] واقعا فساد اخلاقی آقایان تا به حدی بود که زن و ناموس عقدی یکی از سیاسیون بلند مرتبه را فقط به دلیل مخالفت فکری از او می گرفتند و گوشت چرب و چیلی را به چه کسی بهتر از خودشان هدیه بکنند؟ که می کردند. وقاهت و خفتی که اندازه آن فقط بعد از گذشت این همه سال، در زمان آقایان مشاهده شد. در بخش دیگر از وقایع اتفاقیه آن روزگار پر فراز و نشیب ، یکی از سخنوران خوش گفتار و خوش عقیده آن روزگار که خود نیز به جامه روحانی ملبس بود، به نام شیخ سید جمال الدین اصفهانی، ملقب به آ سید جمال واعظ، ( پدر جمالزاده معروف داستان نویس ) که از سخنرانان بنام آن روزگار بود مورد حملات اهانت آمیز و فیزیکی این آقای امامجمعه قرار می گیرد. [ ... شبی سید جمال اسپهانی در مسجد شاه به منبر رفت و شروع به سخنان سودمندی از سر دلسوزی برای توده نمود ... از عین الدوله و دیگران آزردگی نمود و مردم را به هوشیاری دعوت نمود ... در جایی گفت ... اعلیحضرت شاهنشاه اگر مسلمان است با علمای اعلام همراهی خواهد فرمود و عرایض بی غرضانه علما را خواهد شنید، والا ... که امامجمعه نگذاشت سخنش را دنبال کند و به یکبار بانگ بر آورد " ... ای سید بی دین ... ای لا مذهب ... بی احترامی به شاه کردی . ای کافر، ای بابی ، چرا به شاه بد می گویی؟ ... " از این رفتار او ، سید جمال ، بالای منبر خیره ماند و باشندگان سخت در شگفت شدند. ایشان خویشتنداری نموده، گفت : ... من بی احترامی به شاه نکردم ... گفتم والا اگر. کلمه اگر پیداست چه معنایی می دهد ... امامجمعه چون خواستش چیز دیگر بود، گوش به سخن او نداد و فریاد بر آورد ... " بکشید این بابی را، بزنید ... آها بچه ها کجایید ؟ ..." این را بگفت، نوکران او با فراشان دولتی که از پیش بسیجیده شده بودند ، با چوب و قداره، به میان مردم ریختند، برخی هم تپانچه داشتند ... و مسجد از هیاهوی فراشان و نوکران یکباره به هم خورد ... دو سید ( طباطبایی و بهبهانی که از رهبران مشروطه بودند ) در جای خود ایستاده و بکسان خود بانگ می زدند ، آرام باشد و دستی در نیاورید. اطرافیان او می گفتند " ... باشد که امامجمعه امشب بخواهد به آقای بهبهانی آسیبی رساند..." ].
بعدا در نامه ای امامجمعه به شیخ فضل الله این را یک پیروزی برای خودشان شمرده و حتی به دروغ قضیه را کمی گنده تر هم کرد تا ارباب و هم پیاله ای خود را خوشنود سازد . پس در نامه ای برای او نوشت : [ ... بنده امامجمعه طاقت نیاوردم، حکم فرمودم که سید جمال واعظ را از منبر کشیدند، و بنای کتک زدن و چوب زدن را گذاشتند و در این بین جناب آقا سید عبدالله ( بهبهانی ) و جناب آقا سید محمد ( طباطبایی ) و سایرین هم کتک وافری خوردند ... ].
واقعا اگر یک نظر بی طرف تاریخی حضور پیدا کند و بدون هیچ گونه ابراز نظری ، شاهد ماجرا باشد، از این شباهت بی اندازه بر خود نخواهد لرزید ؟!! که چگونه ، حدود صد و بیست سال پیش ، آدم هایی که خود را والی و مجری امور دینی مردم می دانستند، برای حفظ مقام و مال و شهوت دنیوی، دست بر پاک ترین آدم های روی زمین بلند کنند و آن را حتی افتخاری بس عظیم بدانند. از آن غم انگیز تر اینست که این قصه به شکلی کاملا تکراری به وقوع بپیوندد و مردمی بی گناه، امروزه و در آغاز دهه دوم قرن بیست و یکم، درست به همان شیوه ها و روش های متحجرانه ، مورد اهانت و حمله و آزار قرار گیرند. آن روزگار، فراشان دولتی و قداره بندان تپانچه به دست باشند و امروز بسیجییان و اطلاعتی ها و پاسداران و قداره بندان هفت تیر بدست دولت جمهوری اسلامی. آن روزگار ، شیخ جمال واعظ و آیت الله بهبهانی و آیت الله طباطبایی و اطرافیانشان مورد ضرب و شتم قرار بگیرند، امروز و تحت نام حکومت اسلام و ولی فقیه ، آیت الله منتظری و صانعی و دستغیب. آنروز نام بابی و بهایی و بی دین به آنان و طرفداران آزادی و مشروطه و عدالتخوانه می دادند، امروز نام مرتد و منافق و کافر و ساختار شکن به طرفداران جریان و جنبش سبز.
جناب شیخ فضل الله نوری در نامه ای که بعد ها به پسرش نوشت، نسبت به همه این موارد شکایت می کند و می گوید : [ ... یک حکم در نظامنامه ، آزادی قلم ذکر شد، این همه مفاسد روزنامه ها. وای اگر آزادی در عقاید بود. چنانکه اصرار دارند. آتش به جان شمع فتد کین بنا نهاد این کلمات را ... ] .
که داستان نه از بهر مخالفت با اسلام است، داستان از بهر اختناق و ظلم است و آنانی که از این دین رأفت و پر از مهربانی، آنچنان قرائتی را دارا هستند که حتی سر سوزنی آزادی قلم هم برایشان گناهیست نا بخشودنی. دینی که به قلم سوگند یاد می کند، آنچنان در اذهان این بدویان تغییر شکل یافته که بقای آن را در شکستن این قلم می بینند. و آرزو می کنند آتش به جان شمع نویسندگان آزاد اندیش بیفتد. دانایان می گویند، هر ملتی که تاریخش را نداند آن را دوباره تکرار می کند. وه که چه حقیقت تلخیست تکرار تاریخ !!!
ارسال شده توسط m.mazandarani
۱۳۸۸ بهمن ۱۳, سهشنبه
خاطرات اوین [ قسمت سوم ]

وقتی از زندان و شرایط آنروزگار اوین یاد می کنیم ، همه بلافاصله بیاد مرگ و میر و شکنجه و اعدام زندانی های سیاسی آن دوران می افتند، که چندان هم یادآوری بی ربطی نیست. ولی از آنجایی که حالا حالا ها خیلی کار داریم تا از آن روزهای غمناک یاد بکنیم، برای ایجاد یک تنوع هم که شده ، شکل و قیافه زندانی که در آن قرار داشتیم را باید برای عزیزان خواننده روشن و ترسیم بکنم.
بند ۳، که ما مهمانش بودیم ، از دو طبقه اول و دوم برخوردار بود که به شکل چهار گوش به دور محوطه ی بازی بنا شده بود که، تقریبا شکل حیاط خلوتی را برای تمام سلول ها درست می کرد. این محوطه روباز حیاط خلوت مانند، همان حیاط زندان بود که هر روز به مدت ده دقیقه تا یک ربع ساعت به عنوان هوا خوری مورد استفاده ما قرار می گرفت. هر طبقه دارای هشت تا ده سلول مجزی بود که به دلیل شرایط خاص آن دوران، درب همه سلولها بسته بود و به عبارتی هیچ اتاقی توانایی دیدن زندانیان دیگر سلولها را نداشت. برای همین ، هواخوری ( یعنی همان ده دقیقه بیرون رفتن و در حیاط هوای تازه را استشمام کردن ) با دقت کامل از طرف پاسدار ها صورت می گرفت ، تا خدای نا کرده چشم زندانیان سلول های مختلف به یکدیگر نیفتد و آسمان به زمین نیاید... اینها را گفتم تا در واقع به اصل قضیه برسم.
خوب علاوه بر حیاطی که بطور مشترک مورد استفاده تمام سلول ها قرار می گرفت، کل زندان دارای دو دستگاه حمام و توالت برای هر طبقه نیز بود. دستشویی هایی که به دلیل بسته بودن در سلول ها، برای زندانیان شده بود یکی از مشکلات عدیده ای که بعضی وقتها از بدترین شکنجه ها هم بدتر بود. اولا تعداد ما همان شب اول چهار نفر بود. به دلیل شرایط بد آندوران ، هر روز میهمانان تازه ای به هر سلول اضافه می شد، که همین امر سبب شد در کمتر از دو سه روز، اتاق پنج شش متری میزبان ما، شد مسکن بیش از بیست تا بیست و پنج شش نفر، که خود از مصیبت های دیگر دانشگاه، خوابگاه اوین بود. ما برای استفاده از دستشویی در طول شبانه روز ، فقط سه بار حق استفاده از آنرا داشتیم. صبح زود به هنگام سحر، برای نماز صبح، ظهر برای نماز ظهر، و همانطوری که می توانید حدس بزنید، دم دمای غروب و شب برای نماز مغرب و عشا. این دیگر از بدبختی هایی ست که واقعا قبل توصیف نیست. آدم باید طوری خودش را میزان می کرد که سر ساعت معین که برادران پاسدار در سلول را باز می کردند کار خودش را انجام بدهد، که از آن مکافات های غیر قبل توصیف است. در ضمن اینکه تایم و وقت کافی هم در اختیارمان نبود،... ده دقیقه برای هر سلول، سه توالت، سه دستشویی، سه دوش حمام برای حمامی ها، البته با آب کاملا یخ، برای بیست و پنج نفر، که تازه در این فرصت باید ظرف های کثیف و دیگر شستنی های لازم را هم مورد شستشو و نظافت قرار می دادیم، که می توانید بفهمید ، که چه مکافاتی بود و به چه محاسبات ریاضی بالایی احتیاج داشت تا بشود به نتیجه دلخواه رسید. حالا وای به حال آن بد بخت هایی که سر ساعت به دستشویی احتیاج نداشتند و یا بد موقع یقه شان را می گرفت. از همه بدتر اینکه همیشه، به هر حال و طبق برنامه روزانه، یکی از اهالی سلول در طول روز مورد مهربانی و قربان صدقه بازجویان و شکنجه گران قرار می گرفت و معمولا بعد از شکنجه پاهای باد کرده و کبود پر از خون شده زخم و زیر، دیگر جایی برای راه رفتن زندانی بیچاره باقی نمی گذاشت ، چه برسد به سریع و فرز به دستشویی و اینجور چیزها رسیدن. پس همیشه یکی دو نفرمان که از سلامتی برخوردار بود ، مامور رسیدگی به اینجور موارد می شد که خود وقت بسیاری را از دیگران سلب می کرد. یعنی آن شکنجه شده را باید روی دست یا کول حمل می کردیم ، می بردیم و می آوردیم و هکذا ...
خوب، بعله دیگر، اینهم بود یکی دیگر از مزایای هتل چهار ستاره اوین که ، قابل لمس و توصیف نیست!!! همانروزها بارها بخاطر نبود دستشویی درست و حسابی به فکر این ضرب المثل آن شاعر محترم افتادم که [ قدر عافیت کسی داند که به مصیبتی گرفتار آید... ]. در قسمت آینده یکی از غیر قابل باور ترین وقایعی را که در آن روزها دیدم برایتان بازگو خواهم کرد. ... تیرباران آدم هایی که هیچ جرمی نداشتند مگر اسارت در دست دژخیمان ...
تا گفتاری دیگر، قربان همگیتان،... م. مازندرانی !
۱۳۸۸ بهمن ۸, پنجشنبه
خاطرات اوین [ ۲ ]
یکی از اولین چیزهایی که از این سفرها به یادم مانده ، در وهله نخست، روز ورود به این آسایشگاه های بدون آسایش است. بوی مخصوص زندان اوین. آن بوی مخصوصی که از در و دیوار آنجا بلند می شد. بوی غربت و تنهایی آدمها. نه فقط زندانیان که ماها بودیم، بلکه حتی زندانبانان پاسداری که با اینکه چشممان بسته بود اما به راحتی می شد درد بیکسی و اسیر بودن آنانرا هم فهمید و بویید. شب نخستی که وارد اوین شدیم ، علاوه بر غریب بودنش، که از صبح تا شب، با چشمبند های سیاه و تاریک اینور و آنورمان می کردند، یک بوی خاصی به دماغمان خورد که همه جا را پر کرده بود، از آن بوهایی که فقط برای آنهایی که اینجور محیط های بسته را تجربه کرده اند قابل درک ست. بوی تنهایی مفرط، بوی ماندگی و کپک زدگی افراطی دیوارهایی که صف به صف آدمهای چشم بسته را جلوی خودشان می دیدند و صدایشان در نمی آمد، نه که در نمی آمد که تازه اگر هم می خواست درهم بیاید، شنونده ای وجود نداشت، که برای این زندانیان اغلب کم سن و سال دلی بسوزاند و از آنها بپرسد، این موقع سال جای درس و مشق و مدرسه، توی این سیاهچال مخوف چه غلطی می کنید؟!!
تنهایی بود و بعد از یک علافی ده بیست ساعته ، ورود به بند سه، اتاق شماره چهار که همان نام تغییر یافته سلول شماره چهار بود. در سلول که باز شد، از طرف پاسدار محافظمان امر به باز کردن چشمانمان شد. چشمبند هایمان را که برداشتیم، اتاق سه در چهاری، روبرویمان دهانش را گشود و چهار هم اتاقی ناآشنا را به خود راه داد. بدون اینکه بفهمیم کجا هستیم و چه بر سرمان آمده، در پشت سرمان با تحکم و پر رویی بسته شد و ما چهار نفر را با بدبختی های خودمان تنها گذاشت... یک نیم ساعتی هیچ صدایی از هیچکداممان در نیآمد، اما کم کمک یخهایمان آب شد و شروع کردیم به آشنایی و معرفی و احوالپرسی و اینجور احوالات اولیه مرسوم بین ما ایرانی ها که ناگهان صدای غرش غریبی سکوت را دوباره بر همه جا حکمفرما کرد. صدای معمولی و نه چندان سوال برانگیزی که رنگ از رخ هر سه همسلولی من پراند. صدای تخلیه و ریزش کامیونی که بارش آهن باشد. من که تازه انموقع دو زاریم افتاد که من آشخورترین زندانی درون آن اتاق هستم، به رنگ و روی بر و بچه های دور و برم که خوب نظری انداختم، سکوت نآگهانیشان را که دیدم، آب دهان قورت دادنشان را که دیدم، فهمیدم این تو بمیری ، از آن تو به میریها نیست. بدون اینکه لازم باشد بپرسم، با شنیدن صدای تک تیرهایی که می آمد، فهمیدم چه خبرست. تک تیرهایی که با آه و ناله رنجور دربندیانی که در حال جان باختن بودند و فقط به اندازه یک حیاط ده پانزده متری از ما فاصله داشتند، مخلوط شده و از میان شعار ها و آخرین فریادهای محکومین به مرگ قابل شنیدن بود.
بعدها فهمیدم، " آهن خالی کردن " یعنی تیرباران. بعدها فهمیدم " می برنت پشت بند سه " یعنی خلاصی از زندگی. آنشب، بدو ورودمان ، اوین، به ما خوش آمد گفته بود... خوش آمدی مرگ آوار و ملعون... به زندان اوین خوش آمدید!!!
تنهایی بود و بعد از یک علافی ده بیست ساعته ، ورود به بند سه، اتاق شماره چهار که همان نام تغییر یافته سلول شماره چهار بود. در سلول که باز شد، از طرف پاسدار محافظمان امر به باز کردن چشمانمان شد. چشمبند هایمان را که برداشتیم، اتاق سه در چهاری، روبرویمان دهانش را گشود و چهار هم اتاقی ناآشنا را به خود راه داد. بدون اینکه بفهمیم کجا هستیم و چه بر سرمان آمده، در پشت سرمان با تحکم و پر رویی بسته شد و ما چهار نفر را با بدبختی های خودمان تنها گذاشت... یک نیم ساعتی هیچ صدایی از هیچکداممان در نیآمد، اما کم کمک یخهایمان آب شد و شروع کردیم به آشنایی و معرفی و احوالپرسی و اینجور احوالات اولیه مرسوم بین ما ایرانی ها که ناگهان صدای غرش غریبی سکوت را دوباره بر همه جا حکمفرما کرد. صدای معمولی و نه چندان سوال برانگیزی که رنگ از رخ هر سه همسلولی من پراند. صدای تخلیه و ریزش کامیونی که بارش آهن باشد. من که تازه انموقع دو زاریم افتاد که من آشخورترین زندانی درون آن اتاق هستم، به رنگ و روی بر و بچه های دور و برم که خوب نظری انداختم، سکوت نآگهانیشان را که دیدم، آب دهان قورت دادنشان را که دیدم، فهمیدم این تو بمیری ، از آن تو به میریها نیست. بدون اینکه لازم باشد بپرسم، با شنیدن صدای تک تیرهایی که می آمد، فهمیدم چه خبرست. تک تیرهایی که با آه و ناله رنجور دربندیانی که در حال جان باختن بودند و فقط به اندازه یک حیاط ده پانزده متری از ما فاصله داشتند، مخلوط شده و از میان شعار ها و آخرین فریادهای محکومین به مرگ قابل شنیدن بود.
بعدها فهمیدم، " آهن خالی کردن " یعنی تیرباران. بعدها فهمیدم " می برنت پشت بند سه " یعنی خلاصی از زندگی. آنشب، بدو ورودمان ، اوین، به ما خوش آمد گفته بود... خوش آمدی مرگ آوار و ملعون... به زندان اوین خوش آمدید!!!
۱۳۸۸ بهمن ۵, دوشنبه
در طول سال هایی که به خدمت مسوولین زندان مشرف شدم، افتخار گرداندن در اکثر قریب به اتفاق زندان های مخوف کشور را در آن روزگار وحشتناک داشتم. چهار پنج شب نخست، در عشرت آباد بودم، شش هفت ماه در اوین آن روزها بودم، که هر روزش کافی بود تا به حساب یک عمر آدمی نوشته شود، جمعا حدود سیزده چهارده ماه در قزل حصار بودم، دو سه هفته ای در گوهر دشت ، که در واقع از مفتتحین این مخوف بند سال های بعد، ما، من و دوستانم، بودیم، و در نهایت، شش ماهی هم در زندان کچویی کرج بودیم، که باز هم از نخستین بدبخت هایی بودیم که گذرمان به آنجا افتاد و در واقع آنجا را هم بعد از انقلاب شکوهمند اسلامی ما بودیم که افتتاح کردیم.
۱۳۸۸ بهمن ۱, پنجشنبه
خاطرات اوین 1
زندگی آدمیزاد بالا دارد، پایین دارد، قسمت میانی هم دارد. روزهایی که که در ذهن می ماند هم می تواند جزو قسمت اولی ها باشد[ منظور روزهای خوشبختی و شادمانی آدمی ست ] هم می تواند جزو آن فکستنی روزهای بی ارزش و دردناکی باشد که هر چه زور بزنیم نمی توانیم آنها را از سلول های خاکستری رنگ ذهنمان بزداییم. روزهایی که ثبت می شوند برای همیشه، ثبت می شوند برای یک عمر، و هر وقت به یادشان می افتیم، فقط به خودمان لعن و نفرین می کنیم، که چرا رخ داده اند، و چرا خداوند این مرحمت را به ما نکرد تا آنها را از ما دور بدارد.
یکی از روزهای خنک آخر تابستان ۱۳۶۰، برای من، یکی از همان روزهای لعن و نفرین شده فکستنی ست. خنک و آخر تابستان که به هم نمی آیند، بعله ، حق دارید، در واقع خنک بود بخاطر اینکه اصلا روز نبود، ساعت ۱.۵ نیمه شب بود و من در خواب نازنین مغروق. که صدای در آمد و چند پاسدار مصلح مریش به عرق و چرک و صورت های نیمه سوخته ریختند توی خانه و تا بیاییم به خودمان بیاییم، با مسلسلی پس گردن، جلوی چشمان پر التماس خیس مادرم به دورانی روان شدم که بعد ها فهمیدم حتی شنیدن خاطرات آن دوران می تواند مملو از خطرات باشد و تن آدمیزادگان را بلرزاند.
من و بسیاری از کسانی که در آن بحبوحه بزنگاه به اوین مشرف شدیم، و بسیاریمان متاسفانه زنده از آن بیرون نیامدیم، از طرفداران و سمپات های گروهی بودیم که بعد ها یکی از بد نام ترین گروه های فعال سیاسی در تاریخ ایران لقب گرفت. ولی چیزی که کون مبارک بنده و آدم های امثال ما را می سوزاند اینست که تمام آن سختی ها و وحشی گری هایی که بر سر ما آمد و جان ماها را تا مغز استخوان هایمان سوزاند، در طول تمام سالهای بعد، بخاطر رفتار غلط رهبران سازمانی که اینهمه جانباخته و زندگی باخته تقدیم تاریخ ایران کرد ، و فقط بخاطر شهرت و بد نامی این رهبران فکستنی تر از فکستنی، ما و تمام بیچارگی های آن روزها به سطل زباله تاریخ سپرده شدیم و حتی کمترین یادی از آن روزها و آدمهایی مثل ماها، شده است تابویی نابخشودنی.
بهرحال هر که هر چه می خواهد بگوید، بگوید. من تصمیم گرفته ام تا خاطرات آن روزها را در این وبلاگ بنویسم، نه برای اینکه بگویم من هم زندانی سیاسی بوده ام و از این حرف ها. نخیر آقا جان! می خواهم بنویسم تا بیاد خیلی ها بیندازم که آن روزها ما چه کشیدیم و چه دیدیم. تا بیاد این آقا و خانم هایی که امروز از زندانیان سیاسی ایران محسوب می شوند بدانند، روز های سیاه و گندآلودی که ما دیدیم، هنوز کیلومترها با این روزهای تاریک کنونی فرق دارد.آن روزهایی که خبر وجود یک زندانی در اوین، مرده یا زنده، بیشتر از دو تا سه ماه می کشید تا به خانواده اش برسد. روزهایی که زندانی های در بند، بخطر ترور یک شخصیت سیاسی در خارج از زندان، جلوی جوخه اعدام قرار می گرفتند. روزهایی که داشتن وکیل که هیچ است، داشتن حتی دادگاهی که بشود آنرا دادگاه نامید، هم ، خواب و خیالی بیش نبود. روزهایی که شکنجه ، شلاق، قپونی، و جوجه کباب جزو بهترین شکل های شکنجه، ببخشید ، منظورم تعزیر بود ، محسوب می شد.
قریب سه سال ، این روزهای نحس را دیدم و از امروز تصمیم بر این گرفته ام ، تا آنها را به ثبت برسانم. قربان حضرت مربوطه، م. مازندرانی.
یکی از روزهای خنک آخر تابستان ۱۳۶۰، برای من، یکی از همان روزهای لعن و نفرین شده فکستنی ست. خنک و آخر تابستان که به هم نمی آیند، بعله ، حق دارید، در واقع خنک بود بخاطر اینکه اصلا روز نبود، ساعت ۱.۵ نیمه شب بود و من در خواب نازنین مغروق. که صدای در آمد و چند پاسدار مصلح مریش به عرق و چرک و صورت های نیمه سوخته ریختند توی خانه و تا بیاییم به خودمان بیاییم، با مسلسلی پس گردن، جلوی چشمان پر التماس خیس مادرم به دورانی روان شدم که بعد ها فهمیدم حتی شنیدن خاطرات آن دوران می تواند مملو از خطرات باشد و تن آدمیزادگان را بلرزاند.
من و بسیاری از کسانی که در آن بحبوحه بزنگاه به اوین مشرف شدیم، و بسیاریمان متاسفانه زنده از آن بیرون نیامدیم، از طرفداران و سمپات های گروهی بودیم که بعد ها یکی از بد نام ترین گروه های فعال سیاسی در تاریخ ایران لقب گرفت. ولی چیزی که کون مبارک بنده و آدم های امثال ما را می سوزاند اینست که تمام آن سختی ها و وحشی گری هایی که بر سر ما آمد و جان ماها را تا مغز استخوان هایمان سوزاند، در طول تمام سالهای بعد، بخاطر رفتار غلط رهبران سازمانی که اینهمه جانباخته و زندگی باخته تقدیم تاریخ ایران کرد ، و فقط بخاطر شهرت و بد نامی این رهبران فکستنی تر از فکستنی، ما و تمام بیچارگی های آن روزها به سطل زباله تاریخ سپرده شدیم و حتی کمترین یادی از آن روزها و آدمهایی مثل ماها، شده است تابویی نابخشودنی.
بهرحال هر که هر چه می خواهد بگوید، بگوید. من تصمیم گرفته ام تا خاطرات آن روزها را در این وبلاگ بنویسم، نه برای اینکه بگویم من هم زندانی سیاسی بوده ام و از این حرف ها. نخیر آقا جان! می خواهم بنویسم تا بیاد خیلی ها بیندازم که آن روزها ما چه کشیدیم و چه دیدیم. تا بیاد این آقا و خانم هایی که امروز از زندانیان سیاسی ایران محسوب می شوند بدانند، روز های سیاه و گندآلودی که ما دیدیم، هنوز کیلومترها با این روزهای تاریک کنونی فرق دارد.آن روزهایی که خبر وجود یک زندانی در اوین، مرده یا زنده، بیشتر از دو تا سه ماه می کشید تا به خانواده اش برسد. روزهایی که زندانی های در بند، بخطر ترور یک شخصیت سیاسی در خارج از زندان، جلوی جوخه اعدام قرار می گرفتند. روزهایی که داشتن وکیل که هیچ است، داشتن حتی دادگاهی که بشود آنرا دادگاه نامید، هم ، خواب و خیالی بیش نبود. روزهایی که شکنجه ، شلاق، قپونی، و جوجه کباب جزو بهترین شکل های شکنجه، ببخشید ، منظورم تعزیر بود ، محسوب می شد.
قریب سه سال ، این روزهای نحس را دیدم و از امروز تصمیم بر این گرفته ام ، تا آنها را به ثبت برسانم. قربان حضرت مربوطه، م. مازندرانی.
۱۳۸۸ دی ۳۰, چهارشنبه
بالا غیرتا ....
بالا غیرتا جنبش خود جوش و کاملا مترقی ملت ایران را متعلق یک گروه و دسته ندانیم. من نمی دانم، این خانم هایی که آمده اند [ منجمله، شادی صدر ] و مساله را زنانه ، مردانه کرده اند چه میخواهند؟ من نمی دانم اینها از آوردن مساله ای به نام حجاب در این دوران حساس به دنبال چه هستند؟ اصلا مگر تا حالا هیچ کدام از خواسته های معترضین که در خیابان ها و یا در زندان ها مورد شکنجه و آزار قرار گرفته اند و کشته و دل های سوخته بسیاری بر جای گذارده اند، به نتیجه و ثمری رسیده که حالا عده ای راه افتاده اند و " ننمن غریبم " بازی در می آورند و از حقوق برابر زن و مرد و و نبرد با حجاب اجباری دم می زنند.
ظاهرا وقتی بوی گوشت تازه به دماغ گربه می خورد از این اتفاقات هم باید بیفتد. من گربه دارم، می دانم چه خبر ست. [ البته منظورم کت فایت نیست ها.] این خانم ها یک جوری حرف می زنند که انگار مثلا توی این مدت هیچگونه بی احترامی خاصی به این جنابه ها شده هست، خدای نکرده. به نظر من بیشتر بوی لسبیانیسم از این ادا و اطوار های جلف می آید تا فمنینیسم. در واقع بیشتر این حرف ها به " ما از مرد ها برتریم " ، بیشتر شباهت دارد تا " ما با مردها برابریم ".
زنان و مردان ایران به طور برابر و در شرایط کاملا مساوی در برابر دژخیم درندگانی که خود را مجریان ولایت فقیه می نامند قرار گرفته اند و در حال ستیزند. پس خواهش می کنم بالا غیرتا ، بر ملت ایران منت بگذارید و ما را ز شما حاجت خیر نیست، شر مرسانید. بگذارید ملت مظلوم ایران کار خودشان را بکنند.
مخلص شما، م. مازندرانی
ظاهرا وقتی بوی گوشت تازه به دماغ گربه می خورد از این اتفاقات هم باید بیفتد. من گربه دارم، می دانم چه خبر ست. [ البته منظورم کت فایت نیست ها.] این خانم ها یک جوری حرف می زنند که انگار مثلا توی این مدت هیچگونه بی احترامی خاصی به این جنابه ها شده هست، خدای نکرده. به نظر من بیشتر بوی لسبیانیسم از این ادا و اطوار های جلف می آید تا فمنینیسم. در واقع بیشتر این حرف ها به " ما از مرد ها برتریم " ، بیشتر شباهت دارد تا " ما با مردها برابریم ".
زنان و مردان ایران به طور برابر و در شرایط کاملا مساوی در برابر دژخیم درندگانی که خود را مجریان ولایت فقیه می نامند قرار گرفته اند و در حال ستیزند. پس خواهش می کنم بالا غیرتا ، بر ملت ایران منت بگذارید و ما را ز شما حاجت خیر نیست، شر مرسانید. بگذارید ملت مظلوم ایران کار خودشان را بکنند.
مخلص شما، م. مازندرانی
۱۳۸۸ دی ۲۹, سهشنبه
چرا داد و بیداد!!!
مساله اینست. چرا میان اینهمه قصه پیچ در پیچ، ما آمدیم و از داد میخواهیم بگوییم ... چرا میخواهیم از بیداد بگوئیم ... که وطن نازنین ما جایگاه گل و بلبل است و آنان که در آن صاحب قدرتند، نه اهل گلند و نه اهل بلبل... که سردمداران دیندار و مخترع ولایت مطلقه، نه اهل دادند و نه اهل منطق. ولی تا دلتان بخواهد، اهل سرزمین بیدادند.
سعی میکنیم در این بلاگ نا قابل، از بیداد زمانه، بیشتر بگوییم. به امید و یاری قادر مطلق.
مساله اینست. چرا میان اینهمه قصه پیچ در پیچ، ما آمدیم و از داد میخواهیم بگوییم ... چرا میخواهیم از بیداد بگوئیم ... که وطن نازنین ما جایگاه گل و بلبل است و آنان که در آن صاحب قدرتند، نه اهل گلند و نه اهل بلبل... که سردمداران دیندار و مخترع ولایت مطلقه، نه اهل دادند و نه اهل منطق. ولی تا دلتان بخواهد، اهل سرزمین بیدادند.
سعی میکنیم در این بلاگ نا قابل، از بیداد زمانه، بیشتر بگوییم. به امید و یاری قادر مطلق.
اشتراک در:
پستها (Atom)