امروز که به برنامه یکی از نویسندگان و سیاست نویسان قدیمی و با سابقه ایران گوش می دادم ، منظورم جناب آقای علیرضا نوریزاده است ، در میان فرمایشات ایشان چیزی مرا سر پا آورد. حالم را کمی تا قسمتی خوش و خوش تر کرد. آنچه که مرا خوشحال کرد ، نه حرفهای ایشان در مورد تحریمهای اخیر ایران و نه حرفهایشان راجع به حکومت چماق بدستان و چاقو کشان بود . نه که حرفهایشان در این موارد بد و غیر قابل شنیدن باشد، خیر، که همه این حرفها شنیدن دارد خصوصا وقتی از دهان خطیبی قادر چون آقای علیرضا خان بیرون می آید. که این حرفها واقعا غم به دل ملت بیچاره ما تازه می کند که چه داشتیم و امروز چه داریم!!! چه بودیم و امروز چه هستیم! چه کردیم و امروز چه می کنیم. چه می توانستیم بر این مملکت بیاوریم و امروز چه بر این مملکت آورده ایم!؟؟ البته و صد البته اینها جای نوشتن و گفتن دارد. بر منکرش لعنت!!! اما توی این روزگار کج مدار که هر کسی که از ننه جان جانش قهر کرده و شده است مفسر فلان رادیو و بهمان تلویزیون ، پیش خودم فکر کردم جای تکرار مکررات حرفها و اراجیف این قشر باد بر غبغب انداخته از خود راضی مدعی ، این منور الفکران همواره از بالا خانه محروم ، که می آیند و یک کتاب خارجکی می خوانند آنهم با ترجمه های بدتر از بد، و سپس می شوند متخصص بی چون و چرای مسایل سیاسی ، جغرافیایی و جئوپولیتیکی، ترجیح دادم چیز دیگری بنویسم و بگویم از این دل صابمرده که آقای نوریزاده آمد و درد دل ما را گفت و آن گفت و کرد که دانم و دانی!!!
و گفت آنچه درد جامعه امروزین ماست. چه در خارج، چه در داخل. که [ ای بچه های ایرانی، کمی کتاب بخوانید، تاریخ بخوانید ، داستان بخوانید ] . بابا ای بچه های ایرانی به جای اینکه موهای مبارکتان را همچین سیخ سیخ و ژلاتینی بکنید, یک منتی به ملت بد بخت بگذارید و روزی دو صفحه، نه، یک صفحه کتاب بخوانید و بعد ببینید آیا امکان عقلی و نقلی و احمدی نژادی دارد که عده ای چماقدار بیایند و بکنند با شما و ما آنچه می بینید کرده اند در این سالها؟؟؟ آخر ما نا سلامتی خودمان را ملتی با فرهنگ و مدعی در زمینه تاریخ و اخلاق و فرهنگ می دانیم. حالا کاری ندارم که بی فرهنگ ترین حکومت دنیا امروز شده است چاپ کننده پاسپورت این ملت بد اقبال. ولی این را می توانم قول بدهم، که اگر ما از تاریخ کشورمان، حد اقل تاریخ یکصد ساله اخیر، به اندازه کافی و وافی مطلع بودیم، سال ۱۳۵۷ آن نمی کردیم که کردیم. چونکه هفتاد سال قبل از آن خیلی متمدننانه تر رفتار کرده بودیم و بعد از انقلاب مشروطه کذایی به جای اینکه روشنفکران و نویسندگان این مملکت را به دار بکشیم ، به آنها پست و مقام دادیم ،تا ایرانرا بسازند،و به جای اینکه ملایان را مقام بدهیم ، امثال شیخ فضل الله نوری آنکس که شاهزاده ی محترمی را که از آزادیخواهان دفاع کرده بود و او را با کتک و شکنجه از همسرش جدا کرد تا آن زن را به همسری امامجمعه وقت طهران در بیاورد ، تا بدینطریق خدمتی کوچک به مشروطه خواهان کرده باشد و به آنها بگوید قدرت تا ابدالدهر دست ما آخوندها خواهد ماند و شماها فکل کراواتی ها تا ابد خر خودمان خواهید ماند، آن ملایی که همه کار کرد تا فقط نهضت مردم را مورد تمسخر و تهاجم قرار داده باشد، و همیشه به جای مشروطه دم از مشروعه می زد ، نه تنها به جایی نرسید که دستش را نیز از مال و اموال مردم کوتاه کردند. سردمداران مشروطه برای اینکه نمونه ای آورده باشند محض تنبیه نسل های دیگر ، حتی پا را فرا تر گذاشتند و او را به دار مجازات نیز آویختند که حالا اصلا کاری به این نداریم که کار خوبی بود یا کاری بود بد و ناپسند. و صد سال پیش بر سکوی آن دار بنای عدالتخانه ای را گذاشتند که بعد ها شد همان دادگستری مشهور آقای داور مرحوم.همان داری که رهبر این انقلاب در کودکی پای سکوویش ایستاده بود و هفتاد سال صبر کرد تا آن بکند با پیشرفت و عدالت دادگستری و آزادی زنان و آزادی فردی و اجتماعی که امروز می بینیم. شاید اگر ما از تاریخ اطلاع داشتیم به این راحتی شیر و خورشیدمان را با علامت هندی های سیک عوض نمی کردیم. شاید اگر ما از تاریخ اطلاع داشتیم به این راحتی عدالتخانه مان را با دادگستری که شکنجه در آن مباح است و قاضیانش حتی از مرده فرزندان این مملکت میهراسند و آنها را از چشمان گریان و شیشه ای مادرانشان نیز پنهان می کنند ، تعویض نمی کردیم.
اینرا می دانم حالا که تاریخ سی سال گذشته را می دانیم، اگر دوباره قرار باشد به خیابان برویم و نفهمیده شعار بدهیم نه شرقی نه غربی جمهوری اسلامی ، اول خودمان را به زیارت ساختمان پلاسکو نائل می کنیم و سپس سری می زنیم به کفپوش پیاده روی بازار ماهی فروش های روبروی آن، آنهم با پرشی جانانه و با نیت خدمت به ایران نازنین. خوب می دانم که ما ایرانی ها حالا خوب می دانیم چقدر نا دانسته توی خیابان شاهرضا رژه رفتیم و پا بر زمین کوبیدیم و هارت و پورت کردیم و چشمهایمان اشک آلود شد و دیو را رفته دانستیم و فرشته را آمده و پادشاهمان را که تازه صدای انقلاب آبدوغ خیاری مردم به گوشش رسیده بود با اشک هایی جاری و غمی در دل به تبعیدی نا مردانه فرستادیم.
پس برای رضای خدا هم که شده " ... ای جوانان ایران زمین، اصلا ای ایرانیان ایران زمین ، پیر، جوان، زن، مرد، خواجه، گی، و غیره ، جان مادرهایتان کمی کتاب بخوانید، کمی تاریخ مملکت خودتان را مرور کنید که هم برای خودتان خوب است هم برای خودمان!!! هم برای ملت بدبخت دنیا ...
۱۳۸۹ تیر ۱۶, چهارشنبه
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر