۱۳۹۰ اردیبهشت ۳۰, جمعه

میدانید چرا ما جمهوری اسلامی داریم و دیگران ندارند؟ ما آدمی مثل مصباح و بزرگانی چون این عالم پر بها را داریم و دیگران ندارند؟ اینها از برکات و زیباییهای دین و مذهب ایرانیان نیست که بسیاریند همدینان دور و بر ما که از این مواهب الهی بی بهره اند و زندگی آرام و راحتی دارند، میدانید چرا؟ چون ما در زاتمان چیزی داریم به نام فرهنگ ایرانی! . چرا؟ آیا این درذات فرهنگ گردن کلفت پرور نازک نارنجی له کن ایرانیست که همواره زیبا را نازیبا، حق را ناحق و داد را بیداد معرفی می کند یا اینکه این نتیجه ی سالها اندیشه ی نا باب و نا پسند به من مربوط نیست به دیگری مربوط است، میباشد؟ این چه فرهنگ مغلوبه ای ست که یک ملت را تا به این درجه ذلیل و خوار و مستحق توسری و سکوتی حال بهم زن کرده است؟ عده ای که روزگاری با یک سکه زنگ زده از رنگ و رو و جلال و جبروت رفته و کاسه ای آش شعله قلم کار و و احیانا بشقابی چلو خورشت قیمه، خنده و لبخندی ملیح بر لبانشان نقش می بست و روزی هزار بار خدا را شکر می کردند که پروردگار دو عالم بر آنان چنان منتی نهاده و کاسه برکت یومیه ی آنان را پر و پیمان نموده، آن جماعتی که روزگاری مظهر امساک و گذشت و عرفان و مهربانی بودند و حتی وقتی به عنوان حکم و قاضی به جایی پای می گذاردند رای و نظرشان رای و نظر مردم و خدا شناخته میشد و گذشت و ساده زیستی بخشی از زندگی روزمره و همیشگی آنان محسوب میشد، تبدیل به چنین جانوران سخت پوست بی رحمی شدند که از امساک حرص برایشان به ارمغان ماند و از گذشت، انتقام و از شنیدن درد دل محروم و احترام به فقیران و مستمسکان، زیرپای نهادن حق و له کردن مظلوم و شکنجه ی دادخواه بی گناه برایشان باقی ماند ؟ آخر بر سر ایرانی چه آمد که روزگاری نخستین قیام کنندگان بهر عدالتخانه در میان ملل خور نزدیک و کشورهای اسلامی بودند و امروز جزو عقبمانده ترین ملل جهان در زمینه ی برخورداری از حق و عدالت و عدالتخوانه اند؟ آخر بر سر ملت چه آمد که روزگاری کشورمان جزو پنج کشور برتر از نظر شرایط زندگی و رفاه عمومی قرار داشتند و امروز در ردیف کشورهای بی آب و الف خشک بی سرمایه و نابود گردیده ی آفریقایی و در جمع چند کشور آخر این رده بندی های جهانیست؟ آخر چه کسانی اقتصاد شکوفای دهه ی ۷۰ میلادی و ۵۰ شمسی ایرانیان را از آنان گرفتند و بعد از سی سال، شتر گاو پلنگی بی دست و پا و شیری بی یال و دم و اقتصادی نه مریض، که ایدزی و در حال احتضار و در حال وفات و مرده، تقدیم ملتی کردند که آن روزها با یک سکه ی یک تومانی نان بربری و سنگک می خریدند، با ۲ زار و ده شاهی یک لیتر نفت و با ۱۰ ریال یک لیتر بنزین و با ۲۰۰۰۰۰ تومان خانه می خریدند و با هفت تومان یک دلار و با ۱۵ تومان ناقابل سری به شهر نو میزدند و با یک اسکناس یکصد تومانی سری به مشهد مقدس و با یک دسته ی اسکناس آبی رنگ بیست تومانی به آمریکا می رفتند و گردشی می کردند و سوغاتی می خریدند و لذتی می بردند و آن می کردند که آدمیزاد سالم و حسابی باید بکند و باید ببیند و باید بگوید و باید بخورد! آن روزها این ملت جای اینکه بابت مرگ بچه های جوان و تازه شکوفه باز کرده اش زار زار بگرید و دو دستی توی سرش بزند با پنجزار بی ارزش و حرام که از کیسه ی پادشاهی ظالم و ظالم پرور بیرون آمده بود میتوانست برای فرزندانش شادی و شادمانی بیاورد، میتوانست برای زن و خانواده اش سفری به روزگار معرفت و راستگویی ایرانیان فراهم کند و به جای اینکه با دسته ای گل و شیشه ی گلابی در دست، ۳۵ تا ۴۰ دقیقه در گورستانی دوردست، بهشت زهرا، با ماشین شخصی اش براند تا خود را به قبر عزیز از دست رفته اش برسند و برای او فاتحه ای بی ارزش و نا قابل بخواند، دست خانواده اش را بگیرد و آنان را به جای درد و غم و غربت به شمال و دریاکنار ببرد و با شاید ۲۰۰- ۳۰۰ تومان ناقابل و همیشه در دسترس، پلاژی برای آنان اجاره کند و شیشه ای عرق اتحادیه بخرد و با ماست و خیار و خوراک لوبیا آن را نوش جان کند و دست بچه هایش را بگیرد و آنان را به لونا پارک ببرد و به آنها خاطره هایی را هدیه کند غیرقآبل تفسیر و غیرقابل فراموشی... و سی سال بعد بنشیند و یاد آنروزها بیافتد و دو دستی توی سرش بزند و اینبار با موهایی ریخته و چروکهایی فراوان زیر چشمان و دانه های ریشهای سفید از زیر پوست جوانه زده بگرید و یاد آن حرف و کلام آن پادشاه مغرور و طاغوتی بیافتد که به کورش می گفت آسوده بخواب که ما بیداریم، آن پادشاهی که نمی دانست کورش آنروز بیدار و هوشیار کنار او ایستاده بود و چهار چشمی به او مینگریست، مینگریست ولی خواب نبود و کاملا بیدار بود و توی عالم مردگان عرق می خورد و می گریست نه بابت آتیه ای که می دید، نه بابت مقبره ای که باید ۴۰ سال بعد زیر آب میرفت، نه بابت ستونهایی که باید توسط خبیثی حقیر، نفس نفس زنان و در محوطه ی ساختمانهای نوه ی عمویی اش، تخت جمشید، با کلنگهای نادانی و حقارت نابود می شد و با پوسیدگی نم و نای زمانه و بی لیاقتی سردمداران نفت نوش، نوش جان میشد. نه بابت اینها. کورش آنروز کذایی که محمد رضا شاه دستور آرام خوابیدن را به او میداد، بیدار بود و گریان. او آنروز بیدار بود چون درد آینده ی ملتش را میدید. آن ملتی که داریوشش به او افتخار میکرد و از خدا آرزوی شادمانی و فراوانی و راستگویی اش را میکرد. آن ملتی که امروز نه شادمانی دارند، نه فراوانی میبینند، نه به امید راستگویی و صداقت میتوانند سربر بالین استراحت بگذارند.
پس اگر خدایی وجود ندارد، چه امیدی ست به دعا و نیایش و نماز و دست به سوی آن یگانه دراز کردن؟ و اگر خدایی وجود دارد چگونه میتواند ببیند نان یک تومانی و نفت ۲ قران و ده شاهی و ... زندگی راحت روزهای ظالمان طاغوتی را و دم برنیاورد با این همه برکت بی پایان نمایندگان ناب اسلامی را که نان را نه یک تومان که هزار برابر، نفت را بیش از هزار برابر، گوشت را ۷۰۰ برابر، دلار را ۱۸۰ برابر، وراحتی و صداقت و فراوانی را یکهزارم روزگار گذشته میبیند و هیچ نمیگوید و دم برنمی آورد. آخر این چگونه خدایی ست که مرگ تدریجی ملتی را می بیندو دم بر نمی آورد. چگونه خداییست که با پشه ایی، نفس آن مدعی خدایی را می گیرد، ولی بی تفاوت می نشیند و به این ظالم مدعی جدید خدایی هیچ نمی گوید.