۱۳۸۹ اردیبهشت ۹, پنجشنبه

نوروز، آنور دیوار

ای تو ،
سمبلی که از زیر خاک بیرون می آیی!!
به من بگو...
از آن طرف دیوار خبر داری...؟
از این سرمای زجر دهنده یخ خبر داری؟!؟
ای تو، گل سمبل بی معرفت پای سفره هفت سین جوانی ما ...
ای تو...از فرق های اینور دیوار خبر داری؟
از آن دیواری که گل زیبای سمبل من را لاله کرد، خبر داری؟
از آن لاله های بد رنگ سرخ پوش بدم آمد.
از غمزه های خون رنگ عفت، بدم آمد...
ازآن ترکه های سربی که حتی به کف پای سمبل بی گناه هفت سین من هم رحم نمی کنند بدم آمد.
حالا در این زمان سر بر آورده ایستاده،
از من چه می خواهی ؟!
آری با توام ... از آن سبز رنگ لاله های قرمز چه می خواهی؟
که ای کاش کور می شدم و در این سرمای اینور دیوار...
چشمانم مثل دستم قانقاریا می گرفت
ولی جای سمبل
جای یاس
جای لبخند
جای نازک چشمهای احساساتی
جای عشق
گل لاله نمی دیدم...
نیو یورک ۲۰۱۰
سایه ای روی دیوار *

درب را گشودم،
و در چهار چوب پناه آن،
سایه ای دیدم ایستاده
و وارسته...
درب را گشودم
و دیدم او را ، که چگونه سر افکنده است...
که چگونه، آن قهرمان آرزوهای من...
سر به زیر...
در آن چهار چوب لندهور
اشکی می بیند اندازه ی تمام جهان روبرو.
درب را گشودم و
آنگاه، زجرش را... نفسش را...
آوازه ی فریادش را ...
دیدم...
دیدم... دیدم بی نهایت...
دیدم ابدی...
آدم هایی لمس و بی پایان...
آدم هایی فرق زده و بی رنگ...
آدم هایی نقره ای و سرد...
پشت سرش...
جار می زدند :
آفرین بر تو...ای.. آفرین گوی!!!
آفرین بر تو ای آفرین پسند...!
درود بر تو ای سردمدار بی چارگی...
که تویی مظهر مرگ...
که تویی مظهر وقاهت...
دستت را جلو نیاور که...
نکبت کمترین مرحمتی است که می توانی
بر این درب پوسیده از هم پاشیده
بپاشانی!!!
* * *
سپس،
درب را بوسیدم...
سر بر آن گذاردم... و ...
درب را گریستم...
و درب را بی داد کردم...
که تا به کی... تا به کی... ای سایه مذمت...
مرا با خود می خواهی همراه کنی...
که ظلمت شب محاکمه به جرم نفس کشیدن...
به یک آهی که از سینه تو بیرون می آید...
می ارزد...
حتی اگر گران تر از گوجه فرنگی های وسط زمستان باشد .
که تا خانه ای،
اتاقی،
در شرف این افق سرتاسری،
دیوار دارد...
بی درب...
حتی به پشیزی نمی ارزد...
بی درب...حتی تا ابد هم نمی توانی سایه ای در آن ببینی

نیویورک آوریل ۲۰۱۰

۱۳۸۹ فروردین ۱۸, چهارشنبه

روشن سایه


در این سایه، درد را گشود، نامه شفق ... !
در این سایه، درد را گشود، خنجر زمان... !
در این سایه، درد را گشود، جانی خراب... !
در این سایه، درد را گشود، والی کثیف... !
در این سایه، درد را گشود، بخشش قصاص...!
در این سایه ، درد را گشود، فریاد علی...!
در این سایه ، نور را ببین، قدرت نهان...!
در این سایه، نور را ببین، سید خفیف...!
در این جاودانه واردات سحر، مستی ام ببین!
در این نفرت ، رحم را ببین، قادر و نحیف!
در این نفرت ، مهر را ببین، ملا و حضیض!
در این آفتاب، قهر را ببین، مجلل و شدید!
در این سایه، مور را ببین، دانه ای به دوش!
در این سایه، رهبری ببین، ظالم و خفوش!
در این دشمنی، اگر باشی، خنجری شقیق...
در این دوستی، کنارم باش، ای دشمن... ای رفیق...!
در این دوستی، دستم بگیر، مرد محترم!!!
در این دوستی، خوارم مدار، ای سرور درم...!
در این ظلمت ، مردانه باش، دست من بگیر!!!
در این نور، ای دوست، ای دشمن، ... دست من بگیر...!!!


mazandrani

march2010