۱۳۸۸ اسفند ۶, پنجشنبه

خلوص خشم پنهان است
خلوص نازنین خشم عزیزانم به خون آغشته گشته
که این دریای سبز بی نهایت ، خاک ایران است...
اگر ویرانی و اهریمنی، سرد و سخت و قهر آگین و فراوانست
فقط یک لابه لبخند...
فقط یک نیمه سوگند...
فقط یک زیر چشم سرد آغشته به خون مادران پیوند...
فقط یک کوه دستار بسته...
یک کاوه نفرین خجسته
رو در روی بسیجی قاتل درنده ضارب،
به زنجیر و اسیر و خسته از کوه دماوند...
ندای مهربان با نفس خویشش، غرق در آسفالت خونین رنگ تهران است.
خلوص خشم پنهان است
که خاک پاک سبز شهر تهران
زیر شرم آگین قدمهای امروزین ستمکاران ،
ضحاکان،
همیشه خسته و خون است...
جانان است
در تاریکی شب مفتون و پنهان است.
که سبزی مظهر پاکی، گلستان است.
که آن آغشته رهبر،
پاسدار ظلم و فرمان است.
خلوص خشم پنهان است...
که سهراب و ندا و کاوه ما ... خشم پنهان است. آری!
خشم پنهان است...

م. مازندرانی
فوریه ۲۰۱۰
مطلب را به بالاترین بفرستید:
&title=">
Balatarin


۱۳۸۸ بهمن ۲۱, چهارشنبه

خاطرات اوین [ قسمت چهارم ]


چند ماهی از دستگیری من گذشته بود، و نه تنها من، که تقریبا همه زندانیانی که با ما هم اتاق و هم بند بودند در شرایط یکسانی به سر می بردند. در واقع همین بلاتکلیفی یک نوع مرحمت محسوب می شد... چون حد اقل تا زمانی که [ زیر بازجویی ] بودی ، به عبارتی، هنوز آدم زنده هم به حساب می آمدی. که خود از مراحم بزرگ آن دوران محسوب می شد. البته همه داستان زیر بازجویی بودن، رحمت و مرحمت نبود. بگذارید ماجرا را یک کم برایتان باز کنم. زندانی وقتی دستگیر می شد، تا زمانی که به دادگاه نرفته بود، زیر بازجویی محسوب می شد،... تا زمانی که دادگاهی نشده بود، هنوز حکمی نگرفته بود، و بطور خیلی ساده و طبیعی، تا زمانی که حکم نگرفته بود، احتمال زنده ماندن و تیرباران نشدنش هم بسیار بالا بود. در آن روزهایی که آدمیزاد را بابت یک روزنامه فروختن و یا شرکت در یک راهپیمایی ناقابل، به پای جوخه مرگ می فرستادند، همین زیر بازجویی بودن و به عبارتی ، هنوز نفس کشیدن از آن نعمات گل منگلی بود که به این سادگی نصیب هر کسی نمی شد. بخصوس آن دوره که ما هر هفته، سه روز، یکشنبه، سه شنبه ، و پنجشنبه ها، به طور معمول اعدام داشتیم ... درست مثل زنگ ریاضی، یا ورزش یا علوم طبیعی توی مدرسه ! هفته هایی که بیرون از زندان، تروری یا چیزی انجام می شد، بمبی می ترکید ، یا یک شخصیت سیاسی توسط مجاهدین کشته می شد، داخل زندان، آقای لاجوردی و کچویی و دیگر مسولان زندان، دستشان به ترور کننده ها که نمی رسید، زورشان را به بچه های بی گناه زندانی می رساندند، و در تلافی، سفره اعدام را پهن می کردند. به همین دلیل زیر بازجویی بودن، معنایش این بود که تو هنوز حکم نگرفته ای و بنابر این هنوز این شانس را داری که جزو زنده ها باشی.
می خواستم در این جلسه راجع به اعدام هایی که شاهدشان بودم صحبت کنم، ولی کمی فکر که کردم، دیدم ، اول باید روزهای زیر بازجویی و شکنجه را کمی باز کنم، که برای مرگ و جان به جان آفرین دادن همیشه وقت است. روزهای بازجویی... که چه روزهای نحسی بود، ای خدا... روزهایی که برای سین جیم به دفتر مرکزی می بردنت، با چشم های بسته، توی یک صف ، دنبال هم دیگر می کشاندت ، روی یک صندلی چوبی کف گیرک دار می نشاندنت، رو به دیوار، چشمانت را باز می کردند، کاغذی جلویت می گذاشتند و به تو می گفتند هر چه ما می خواهیم بنویس... بنویس آنچه ما می خواهیم ، نه آنچه واقعیت دارد ... اول اسم و بعد فامیل و سپس، می رفت سراغ کل زندگیت و سرت را که می جنباندی و می خواستی پر رو بازی در بیاوری میشدی میهمان مشت و لگدشان . که این خود از آن داستانهای بامزه ای است که به تعریف کردنش می ارزد. یادم می آید، توی عشرت آباد ، روزهای اول دستگیریم ، موقع بازجویی، بازجویم، که نامش هم یاسر بود، با آن ریش بلند و کله کچل و قیافه خیلی حزب اللهی یش کاغذی جلویم گذاشت و با داد و بیداد دستور نوشتن مشخصاتم را داد و بلافاصله این سوال را بروی کاغذ اضافه کرد که: دلیل دستگیری خود را بنویسید و بنویسید به چه علتی دستگیر شده اید؟ ... من هم که حسابی از آن بچه پر رو های زمانه بودم، نه گذاشتم و نه برداشتم و در پاسخ نوشتم : ... من چه می دانم،که دلیل دستگیریم چیست... شما مرا دستگیر کرده اید ، آنوقت از من علتش را می پرسید؟!!
همین. یاسر که از پاسخ کوتاه من تعجب کرده بود، کاغذ را برداشت و پاسخ مرا که خواند، سرش را بالا آورد، چپ چپی وراندازم کرد، و به آرامی گفت، ...بلند شو ... بلند شو بابا جون تا حالیت کنم... منهم که هنوز نمی دانستم چه آتشی به جان خودم انداخته ام تا از جایم بلند شدم، با دو تا مشت آفرکات چپ و راست و یک لگد نا قبل تو سر و صورت و شکمم پذیرایی شدم تا دریابم، مسجد جای گوزیدن نیست. من که توقع اینچنین پذیرایی ناقافلی را نداشتم، روی زمین ولو شدم و در حالیکه بلند می شدم، فریادهای آقای بازجو را شنیدم که : ... بچه مزلف فلان فلان شده، فکر کردی باهات شوخی دارم؟ ... می دونی من کیم؟ ... به من میگن، یاسر... همون یاسری که توی روزنامه مجاهدتون بهش می گفتین یاسر، دژخیم رژیم... حالا توی ازگل منو به بازی گرفتی...؟ ... و این مشت و لگد ها آغازی بود بر این واقعیت دردناک که کتک بسیاری در انتظار بنده و امسال بنده می باشد و این تازه اول بسم اله ست. شلاق، قپونی، مشت، لگد، و البته، کابلهای رنگوارنگ...
خوب، برای اینکه بخش چهارم را بدون مناسبتی به پایان نبرده باشم، لازم به ذکر ست، که این آقای یاسر بازجو، حدودا دو ماه بعد از این ماجرا ، در انفجاری که در پادگان عشرت آباد به وقوع پیوست، جان به جان آفرین داد و به لقاء اله پیوست. چه روزگار بدی بود آن روزگار... وقتی خبر انفجار عشرت آباد را در روزنامه، و در سلول انفرادی، چند ماه بعد دیدم، با اینکه از او دل خوشی نداشتم، اما هیچ خوشی در خبر مرگ وی نیافتم... واقعا چه لذتی در مرگ دیگری نهفته است؟ حتی در مرگ بد خواه و دشمنت...؟!!

Balatarin

۱۳۸۸ بهمن ۱۶, جمعه

چماق بدستان از مشروطه تا به امروز ...







اینجا ایران است. سرزمینی در فلاتی به همین نام که چون گربه ای نشسته بر جای، همواره خود را در منطقه همیشه پر آشوب خاور میانه به منصه ظهور گذارده است. نازنین کشوری که خصوصا در دویست سال اخیر بار بسیاری از تحولات اجتماعی منطقه را به دوش گرفته است. کشوری که پیش از دیگر همسایگانش ، که اغلب آنان از کشور های مسلمان منطقه نیز می باشند ، قدم در تحولات سیاسی اجتماعی گذارد و و پیش از بسیاری از همسایگانش و با توجه به عدم وجود ارتباطات فرهنگی و اقتصادی و سیاسی با کشور های غربی، در آن روزگار ، که تقریبا همه کشور های همسایه از ان بهره مند بودند، دمکراسی را تجربه کرد، صاحب مجلس شورا شد، صاحب قانون اساسی شد، صاحب انقلاب مشروطه شد، صاحب پادشاهی مشروطه شد، صاحب نمایندگان مردم شد، و صاحب سرداران اسطوره ای و آزادیخواه و رب گونه ای چون ستار خان و باقر خان شد. و از همه مهم تر ، صاحب اعتمادی فراخ بین مردم و نمایندگان منتخب کشورش شد. گر چه این اعتماد دوران طولانی را طی نکرد تا مورد سو تعبیر و سو استفاده قرار بگیرد اما به عنوان یک کشور عقب نگه داشته شده در آن دوران، دارای بسیاری از نخستین ها در عرصه فرهنگی ، اجتماعی و سیاسی بود. و اینها زمانی رخ داد که دیگر همسایگان ایران، چه در شمال ، غرب، جنوب و شرق، همه از امکاناتی بسیار گسترده تر در مقایسه با ما قرار داشتند.
حال، امروز، در شرایط کنونی کشور، که از حساسیت بسیار بالایی نیز بر خوردار هست، بررسی بعضی از نکات تاریخی هم ضروری و هم جالب و هم سوال برانگیز جلوه می کند. شباهت های بسیاری از وقایع چند ماهه اخیر با دوران [ تاریخ مشروطه ایران ] این مساله را بار دیگر مطرح کرده است که " آنکس که تاریخ کشورش را نداند آن را دوباره تکرار می کند. ‎ " وقایعی که بعد از انتخابات خرداد ۱۳۸۸ در تهران رخ داد، از طرف بسیاری از تاریخ دانان و سیاستمداران داخل و خارج از کشور ، به کودتای نا فرجام محمد علی شاه و به توپ بستن مجلس شورای ملی و دوران استبداد صغیر ، که کشور را به کام جنگی داخلی و مرگبار رهنمون کرد، شباهت داده می شود و بسیاری برین عقیده اند که سال های فوق ، حدود یکصد سال بعد ، دوباره در حال تکرار هستند.
اما به نظر نگارنده ، شرایط موجود، نه به آن سال ها، که به سال های قبل از روی کار آمدن محمد علی شاه ، و سال های آخر حکومت پدرش، مظفرالدین شاه شباهت بسیار دارد، سال هائی که به امضای قانون مشروطه انجامید، و تقریبا در بسیاری از رخدادهای آن ایام، به شکل دوباره ای گرته برداری و در حال کپی برداری می باشد. جریاناتی چون تهمت به آزادی خواه، برداشت جریانات مذهبی به سود یک گروه و ایراد تهمت های غیر قابل اثبات توسط گروهی دیگر، خارجی خواندن و کافر و بابی و بهائی خواندن طرفداران آزادی در آن زمان و بی دین خواندن و ضد اسلام و ضد شیعه خواندن طرفداران و سردمداران اصلاحات در جریان جنبش سبز در این روزگار و بی احترامی به رهبران مشروطه در دوران توسط عده ای که از دین به عنوان وسیله ای برای سرکوب استفاده می کردند و اجرای همان روش و مهره، امروز، توسط جریان ولایت فقیه برای سرکوبی سردمداران جنبش سبز، چه سردمداران مذهبی و شیعی این جنبش چون آیت اله منتظری و سردمداران لاییک و غیر مذهبی و در واقع ملی گرای این جنبش و تهمت های بی روایی که در طول این صد و پنجاه سال ، همواره با یک متد و روش ، به اجرا در آمد و هنوز هم کار آرایی خویش را از دست نداده است. یعنی روش دروغ، تهمت، چماق ، تفنگ، استفاده شدید و غیر قابل انکار از رجاله ها و نوکران و فراشان و چماق بدستان و بسیجی های امروز که به قول ناظم السلام کرمانی ، نویسنده تاریخ بیداری ایرانیان ، که صد و بیست سال پیش، آنان را خلق رجاله ای نامید که به پفی مشتعل و به تفی خاموش می شوند و به یک اشاره مردم متفرق.

یکی از قهرمانان وقایع آن دوران که در مقام بی وجدانی و خود فروشی، در بسیاری از موارد، قابل قیاس با عالمانی چون مکارم شیرازی معروف به آیت اله شکر فروش، یا جناب آقای مصباح یزدی، اسلام شناس فاخر ، یا حضرت مستطاب حاج آقا یزدی صاحب لاستیک فروشی دنا، می بود فردی ست بنام [ حاج میرزا ابولقاسم امامجمعه ] . این آقا، آخوندی بود درباری که از تمام امکانات سلاطین قاجار به بهترین وجهی بر خوردار بود و برای حفظ اقتدار ملی و اجتماعی خود، به هر کثافتکاری دست میزد. نمونه صد و پنجاه سال پیش همین آخوند های درباری دور و بر ولایت فقیه خودمان. برای اینکه شخصیت این ملای فاسد بهتر برای خوانندگان روشن شود ، کافیست به کار هائی که در آن دوران انجام داده نظری بیاندازیم. او در ایامی که عین الدوله ، نخست وزیر مستبد وقت، و یکی مسببین جریانات و وقائع و درگیری هایی که به مشروطه انجامید ، احتیاج به قداره چی و گردن کلفت داشت با بسیجی های آن زمان این مرحمت را برای دشمنان آزادی و مشروطه فراهم می کرد. در تاریخ مشروطه مرحوم کسروی می خوانیم ... [ ... هر گاه عین الدوله به گروهی احتیاج داشت ، نوکران امامجمعه و فراشان دولتی دم دروازه ایستاده، و به جلوگیری می کشیدند، و کار را به کشاکش و شلیک تپانچه می کشانیدند ...
... عین الدوله دستور داد که بازاریان را به باز کردن دکان ها وا دارند و اگر کسی باز نکرد دکانش را تاراج کنند. او می خواست کار ها را با زور پیش برد، پس از رفتن آنان با امامجمعه و حاج شیخ فضل الله و دیگران ... کوشش های آنان را بی پاداش نگذاشت ... مدرسه خازن الملک و مروی ، که تولیت آن با حاجی شیخ مرتضی بود از آن ملای آزاده گرفت، یکی را به ملا محمد آملی و دیگری را به امامجمعه سپرد. ابن بابویه که تولیتش با صدر العلما می بود را هم به امامجمعه داد. بدینسان هر یکی را با پاداشی خوشدل گردانید... ] آیا این توصیفات ، شما را به یاد مراجع دولتی امروز نمی اندازد که آخوند های وابسته ای چون آن آیت الله شکر فروش یا آن جناب مستطاب صاحب بیزنس با همه جور مرحمت خلیفه صاحب قدرت روبرو می شوند و مراجع صادقی چون آیات اعظام منتظری مرحوم و دیگر بزرگوارانی چون آنان مورد بی احترامی و هتک حرمت مدام ؟
اینها تنها شباهت های این آقا و آن آقایان نیست. به این دیگر بخش غم انگیز تاریخ توجه بفرمایید. [ ... موقر السلطنه که با آزادی خواهان پیوسته بود، و از نزدیکان دربار و شاه به حساب می آمد ، همواره مورد نفرت این گروه ( شیخ فضل الله نوری و دور و بری هایش ) بود، و وی را به بد خواهی شاه می شناختند ... زمانی که شاه ( مظفرالدین شاه ) در واپسین سفر اروپا بود، با دستور محمد علی میرزا ( نایب السلطنه ) ، " موقر " را گرفتند و نگه داشتند و با زور زنش را از او جدا کردند و طلاقش را گرفتند ... ملایان طهران ، این طلاق را زورکی دانسته و چنین می گفتند که این زن را به کس دیگری شوهر نتوان داد و از حاج شیخ فضل الله و امامجمعه که طلاق در نزد آنها انجام گرفته بود بد می گفتند. پس زن را به امامجمعه دادند و "عقد " را هم حاج شیخ فضل الله خواند. ] واقعا فساد اخلاقی آقایان تا به حدی بود که زن و ناموس عقدی یکی از سیاسیون بلند مرتبه را فقط به دلیل مخالفت فکری از او می گرفتند و گوشت چرب و چیلی را به چه کسی بهتر از خودشان هدیه بکنند؟ که می کردند. وقاهت و خفتی که اندازه آن فقط بعد از گذشت این همه سال، در زمان آقایان مشاهده شد. در بخش دیگر از وقایع اتفاقیه آن روزگار پر فراز و نشیب ، یکی از سخنوران خوش گفتار و خوش عقیده آن روزگار که خود نیز به جامه روحانی ملبس بود، به نام شیخ سید جمال الدین اصفهانی، ملقب به آ سید جمال واعظ، ( پدر جمالزاده معروف داستان نویس ) که از سخنرانان بنام آن روزگار بود مورد حملات اهانت آمیز و فیزیکی این آقای امامجمعه قرار می گیرد. [ ... شبی سید جمال اسپهانی در مسجد شاه به منبر رفت و شروع به سخنان سودمندی از سر دلسوزی برای توده نمود ... از عین الدوله و دیگران آزردگی نمود و مردم را به هوشیاری دعوت نمود ... در جایی گفت ... اعلیحضرت شاهنشاه اگر مسلمان است با علمای اعلام همراهی خواهد فرمود و عرایض بی غرضانه علما را خواهد شنید، والا ... که امامجمعه نگذاشت سخنش را دنبال کند و به یکبار بانگ بر آورد " ... ای سید بی دین ... ای لا مذهب ... بی احترامی به شاه کردی . ای کافر، ای بابی ، چرا به شاه بد می گویی؟ ... " از این رفتار او ، سید جمال ، بالای منبر خیره ماند و باشندگان سخت در شگفت شدند. ایشان خویشتنداری نموده، گفت : ... من بی احترامی به شاه نکردم ... گفتم والا اگر. کلمه اگر پیداست چه معنایی می دهد ... امامجمعه چون خواستش چیز دیگر بود، گوش به سخن او نداد و فریاد بر آورد ... " بکشید این بابی را، بزنید ... آها بچه ها کجایید ؟ ..." این را بگفت، نوکران او با فراشان دولتی که از پیش بسیجیده شده بودند ، با چوب و قداره، به میان مردم ریختند، برخی هم تپانچه داشتند ... و مسجد از هیاهوی فراشان و نوکران یکباره به هم خورد ... دو سید ( طباطبایی و بهبهانی که از رهبران مشروطه بودند ) در جای خود ایستاده و بکسان خود بانگ می زدند ، آرام باشد و دستی در نیاورید. اطرافیان او می گفتند " ... باشد که امامجمعه امشب بخواهد به آقای بهبهانی آسیبی رساند..." ].
بعدا در نامه ای امامجمعه به شیخ فضل الله این را یک پیروزی برای خودشان شمرده و حتی به دروغ قضیه را کمی گنده تر هم کرد تا ارباب و هم پیاله ای خود را خوشنود سازد . پس در نامه ای برای او نوشت : [ ... بنده امامجمعه طاقت نیاوردم، حکم فرمودم که سید جمال واعظ را از منبر کشیدند، و بنای کتک زدن و چوب زدن را گذاشتند و در این بین جناب آقا سید عبدالله ( بهبهانی ) و جناب آقا سید محمد ( طباطبایی ) و سایرین هم کتک وافری خوردند ... ].
واقعا اگر یک نظر بی طرف تاریخی حضور پیدا کند و بدون هیچ گونه ابراز نظری ، شاهد ماجرا باشد، از این شباهت بی اندازه بر خود نخواهد لرزید ؟!! که چگونه ، حدود صد و بیست سال پیش ، آدم هایی که خود را والی و مجری امور دینی مردم می دانستند، برای حفظ مقام و مال و شهوت دنیوی، دست بر پاک ترین آدم های روی زمین بلند کنند و آن را حتی افتخاری بس عظیم بدانند. از آن غم انگیز تر اینست که این قصه به شکلی کاملا تکراری به وقوع بپیوندد و مردمی بی گناه، امروزه و در آغاز دهه دوم قرن بیست و یکم، درست به همان شیوه ها و روش های متحجرانه ، مورد اهانت و حمله و آزار قرار گیرند. آن روزگار، فراشان دولتی و قداره بندان تپانچه به دست باشند و امروز بسیجییان و اطلاعتی ها و پاسداران و قداره بندان هفت تیر بدست دولت جمهوری اسلامی. آن روزگار ، شیخ جمال واعظ و آیت الله بهبهانی و آیت الله طباطبایی و اطرافیانشان مورد ضرب و شتم قرار بگیرند، امروز و تحت نام حکومت اسلام و ولی فقیه ، آیت الله منتظری و صانعی و دستغیب. آنروز نام بابی و بهایی و بی دین به آنان و طرفداران آزادی و مشروطه و عدالتخوانه می دادند، امروز نام مرتد و منافق و کافر و ساختار شکن به طرفداران جریان و جنبش سبز.
جناب شیخ فضل الله نوری در نامه ای که بعد ها به پسرش نوشت، نسبت به همه این موارد شکایت می کند و می گوید : [ ... یک حکم در نظامنامه ، آزادی قلم ذکر شد، این همه مفاسد روزنامه ها. وای اگر آزادی در عقاید بود. چنانکه اصرار دارند. آتش به جان شمع فتد کین بنا نهاد این کلمات را ... ] .
که داستان نه از بهر مخالفت با اسلام است، داستان از بهر اختناق و ظلم است و آنانی که از این دین رأفت و پر از مهربانی، آنچنان قرائتی را دارا هستند که حتی سر سوزنی آزادی قلم هم برایشان گناهیست نا بخشودنی. دینی که به قلم سوگند یاد می کند، آنچنان در اذهان این بدویان تغییر شکل یافته که بقای آن را در شکستن این قلم می بینند. و آرزو می کنند آتش به جان شمع نویسندگان آزاد اندیش بیفتد. دانایان می گویند، هر ملتی که تاریخش را نداند آن را دوباره تکرار می کند. وه که چه حقیقت تلخیست تکرار تاریخ !!!
ارسال شده
توسط m.mazandarani

Balatarin

۱۳۸۸ بهمن ۱۳, سه‌شنبه

خاطرات اوین [ قسمت سوم ]


وقتی از زندان و شرایط آنروزگار اوین یاد می کنیم ، همه بلافاصله بیاد مرگ و میر و شکنجه و اعدام زندانی های سیاسی آن دوران می افتند، که چندان هم یادآوری بی ربطی نیست. ولی از آنجایی که حالا حالا ها خیلی کار داریم تا از آن روزهای غمناک یاد بکنیم، برای ایجاد یک تنوع هم که شده ، شکل و قیافه زندانی که در آن قرار داشتیم را باید برای عزیزان خواننده روشن و ترسیم بکنم.
بند ۳، که ما مهمانش بودیم ، از دو طبقه اول و دوم برخوردار بود که به شکل چهار گوش به دور محوطه ی بازی بنا شده بود که، تقریبا شکل حیاط خلوتی را برای تمام سلول ها درست می کرد. این محوطه روباز حیاط خلوت مانند، همان حیاط زندان بود که هر روز به مدت ده دقیقه تا یک ربع ساعت به عنوان هوا خوری مورد استفاده ما قرار می گرفت. هر طبقه دارای هشت تا ده سلول مجزی بود که به دلیل شرایط خاص آن دوران، درب همه سلولها بسته بود و به عبارتی هیچ اتاقی توانایی دیدن زندانیان دیگر سلولها را نداشت. برای همین ، هواخوری ( یعنی همان ده دقیقه بیرون رفتن و در حیاط هوای تازه را استشمام کردن ) با دقت کامل از طرف پاسدار ها صورت می گرفت ، تا خدای نا کرده چشم زندانیان سلول های مختلف به یکدیگر نیفتد و آسمان به زمین نیاید... اینها را گفتم تا در واقع به اصل قضیه برسم.
خوب علاوه بر حیاطی که بطور مشترک مورد استفاده تمام سلول ها قرار می گرفت، کل زندان دارای دو دستگاه حمام و توالت برای هر طبقه نیز بود. دستشویی هایی که به دلیل بسته بودن در سلول ها، برای زندانیان شده بود یکی از مشکلات عدیده ای که بعضی وقتها از بدترین شکنجه ها هم بدتر بود. اولا تعداد ما همان شب اول چهار نفر بود. به دلیل شرایط بد آندوران ، هر روز میهمانان تازه ای به هر سلول اضافه می شد، که همین امر سبب شد در کمتر از دو سه روز، اتاق پنج شش متری میزبان ما، شد مسکن بیش از بیست تا بیست و پنج شش نفر، که خود از مصیبت های دیگر دانشگاه، خوابگاه اوین بود. ما برای استفاده از دستشویی در طول شبانه روز ، فقط سه بار حق استفاده از آنرا داشتیم. صبح زود به هنگام سحر، برای نماز صبح، ظهر برای نماز ظهر، و همانطوری که می توانید حدس بزنید، دم دمای غروب و شب برای نماز مغرب و عشا. این دیگر از بدبختی هایی ست که واقعا قبل توصیف نیست. آدم باید طوری خودش را میزان می کرد که سر ساعت معین که برادران پاسدار در سلول را باز می کردند کار خودش را انجام بدهد، که از آن مکافات های غیر قبل توصیف است. در ضمن اینکه تایم و وقت کافی هم در اختیارمان نبود،... ده دقیقه برای هر سلول، سه توالت، سه دستشویی، سه دوش حمام برای حمامی ها، البته با آب کاملا یخ، برای بیست و پنج نفر، که تازه در این فرصت باید ظرف های کثیف و دیگر شستنی های لازم را هم مورد شستشو و نظافت قرار می دادیم، که می توانید بفهمید ، که چه مکافاتی بود و به چه محاسبات ریاضی بالایی احتیاج داشت تا بشود به نتیجه دلخواه رسید. حالا وای به حال آن بد بخت هایی که سر ساعت به دستشویی احتیاج نداشتند و یا بد موقع یقه شان را می گرفت. از همه بدتر اینکه همیشه، به هر حال و طبق برنامه روزانه، یکی از اهالی سلول در طول روز مورد مهربانی و قربان صدقه بازجویان و شکنجه گران قرار می گرفت و معمولا بعد از شکنجه پاهای باد کرده و کبود پر از خون شده زخم و زیر، دیگر جایی برای راه رفتن زندانی بیچاره باقی نمی گذاشت ، چه برسد به سریع و فرز به دستشویی و اینجور چیزها رسیدن. پس همیشه یکی دو نفرمان که از سلامتی برخوردار بود ، مامور رسیدگی به اینجور موارد می شد که خود وقت بسیاری را از دیگران سلب می کرد. یعنی آن شکنجه شده را باید روی دست یا کول حمل می کردیم ، می بردیم و می آوردیم و هکذا ...
خوب، بعله دیگر، اینهم بود یکی دیگر از مزایای هتل چهار ستاره اوین که ، قابل لمس و توصیف نیست!!! همانروزها بارها بخاطر نبود دستشویی درست و حسابی به فکر این ضرب المثل آن شاعر محترم افتادم که [ قدر عافیت کسی داند که به مصیبتی گرفتار آید... ]. در قسمت آینده یکی از غیر قابل باور ترین وقایعی را که در آن روزها دیدم برایتان بازگو خواهم کرد. ... تیرباران آدم هایی که هیچ جرمی نداشتند مگر اسارت در دست دژخیمان ...
تا گفتاری دیگر، قربان همگیتان،... م. مازندرانی !
Balatarin