۱۳۸۸ بهمن ۲۱, چهارشنبه

خاطرات اوین [ قسمت چهارم ]


چند ماهی از دستگیری من گذشته بود، و نه تنها من، که تقریبا همه زندانیانی که با ما هم اتاق و هم بند بودند در شرایط یکسانی به سر می بردند. در واقع همین بلاتکلیفی یک نوع مرحمت محسوب می شد... چون حد اقل تا زمانی که [ زیر بازجویی ] بودی ، به عبارتی، هنوز آدم زنده هم به حساب می آمدی. که خود از مراحم بزرگ آن دوران محسوب می شد. البته همه داستان زیر بازجویی بودن، رحمت و مرحمت نبود. بگذارید ماجرا را یک کم برایتان باز کنم. زندانی وقتی دستگیر می شد، تا زمانی که به دادگاه نرفته بود، زیر بازجویی محسوب می شد،... تا زمانی که دادگاهی نشده بود، هنوز حکمی نگرفته بود، و بطور خیلی ساده و طبیعی، تا زمانی که حکم نگرفته بود، احتمال زنده ماندن و تیرباران نشدنش هم بسیار بالا بود. در آن روزهایی که آدمیزاد را بابت یک روزنامه فروختن و یا شرکت در یک راهپیمایی ناقابل، به پای جوخه مرگ می فرستادند، همین زیر بازجویی بودن و به عبارتی ، هنوز نفس کشیدن از آن نعمات گل منگلی بود که به این سادگی نصیب هر کسی نمی شد. بخصوس آن دوره که ما هر هفته، سه روز، یکشنبه، سه شنبه ، و پنجشنبه ها، به طور معمول اعدام داشتیم ... درست مثل زنگ ریاضی، یا ورزش یا علوم طبیعی توی مدرسه ! هفته هایی که بیرون از زندان، تروری یا چیزی انجام می شد، بمبی می ترکید ، یا یک شخصیت سیاسی توسط مجاهدین کشته می شد، داخل زندان، آقای لاجوردی و کچویی و دیگر مسولان زندان، دستشان به ترور کننده ها که نمی رسید، زورشان را به بچه های بی گناه زندانی می رساندند، و در تلافی، سفره اعدام را پهن می کردند. به همین دلیل زیر بازجویی بودن، معنایش این بود که تو هنوز حکم نگرفته ای و بنابر این هنوز این شانس را داری که جزو زنده ها باشی.
می خواستم در این جلسه راجع به اعدام هایی که شاهدشان بودم صحبت کنم، ولی کمی فکر که کردم، دیدم ، اول باید روزهای زیر بازجویی و شکنجه را کمی باز کنم، که برای مرگ و جان به جان آفرین دادن همیشه وقت است. روزهای بازجویی... که چه روزهای نحسی بود، ای خدا... روزهایی که برای سین جیم به دفتر مرکزی می بردنت، با چشم های بسته، توی یک صف ، دنبال هم دیگر می کشاندت ، روی یک صندلی چوبی کف گیرک دار می نشاندنت، رو به دیوار، چشمانت را باز می کردند، کاغذی جلویت می گذاشتند و به تو می گفتند هر چه ما می خواهیم بنویس... بنویس آنچه ما می خواهیم ، نه آنچه واقعیت دارد ... اول اسم و بعد فامیل و سپس، می رفت سراغ کل زندگیت و سرت را که می جنباندی و می خواستی پر رو بازی در بیاوری میشدی میهمان مشت و لگدشان . که این خود از آن داستانهای بامزه ای است که به تعریف کردنش می ارزد. یادم می آید، توی عشرت آباد ، روزهای اول دستگیریم ، موقع بازجویی، بازجویم، که نامش هم یاسر بود، با آن ریش بلند و کله کچل و قیافه خیلی حزب اللهی یش کاغذی جلویم گذاشت و با داد و بیداد دستور نوشتن مشخصاتم را داد و بلافاصله این سوال را بروی کاغذ اضافه کرد که: دلیل دستگیری خود را بنویسید و بنویسید به چه علتی دستگیر شده اید؟ ... من هم که حسابی از آن بچه پر رو های زمانه بودم، نه گذاشتم و نه برداشتم و در پاسخ نوشتم : ... من چه می دانم،که دلیل دستگیریم چیست... شما مرا دستگیر کرده اید ، آنوقت از من علتش را می پرسید؟!!
همین. یاسر که از پاسخ کوتاه من تعجب کرده بود، کاغذ را برداشت و پاسخ مرا که خواند، سرش را بالا آورد، چپ چپی وراندازم کرد، و به آرامی گفت، ...بلند شو ... بلند شو بابا جون تا حالیت کنم... منهم که هنوز نمی دانستم چه آتشی به جان خودم انداخته ام تا از جایم بلند شدم، با دو تا مشت آفرکات چپ و راست و یک لگد نا قبل تو سر و صورت و شکمم پذیرایی شدم تا دریابم، مسجد جای گوزیدن نیست. من که توقع اینچنین پذیرایی ناقافلی را نداشتم، روی زمین ولو شدم و در حالیکه بلند می شدم، فریادهای آقای بازجو را شنیدم که : ... بچه مزلف فلان فلان شده، فکر کردی باهات شوخی دارم؟ ... می دونی من کیم؟ ... به من میگن، یاسر... همون یاسری که توی روزنامه مجاهدتون بهش می گفتین یاسر، دژخیم رژیم... حالا توی ازگل منو به بازی گرفتی...؟ ... و این مشت و لگد ها آغازی بود بر این واقعیت دردناک که کتک بسیاری در انتظار بنده و امسال بنده می باشد و این تازه اول بسم اله ست. شلاق، قپونی، مشت، لگد، و البته، کابلهای رنگوارنگ...
خوب، برای اینکه بخش چهارم را بدون مناسبتی به پایان نبرده باشم، لازم به ذکر ست، که این آقای یاسر بازجو، حدودا دو ماه بعد از این ماجرا ، در انفجاری که در پادگان عشرت آباد به وقوع پیوست، جان به جان آفرین داد و به لقاء اله پیوست. چه روزگار بدی بود آن روزگار... وقتی خبر انفجار عشرت آباد را در روزنامه، و در سلول انفرادی، چند ماه بعد دیدم، با اینکه از او دل خوشی نداشتم، اما هیچ خوشی در خبر مرگ وی نیافتم... واقعا چه لذتی در مرگ دیگری نهفته است؟ حتی در مرگ بد خواه و دشمنت...؟!!

Balatarin

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر