۱۳۸۸ بهمن ۱۳, سه‌شنبه

خاطرات اوین [ قسمت سوم ]


وقتی از زندان و شرایط آنروزگار اوین یاد می کنیم ، همه بلافاصله بیاد مرگ و میر و شکنجه و اعدام زندانی های سیاسی آن دوران می افتند، که چندان هم یادآوری بی ربطی نیست. ولی از آنجایی که حالا حالا ها خیلی کار داریم تا از آن روزهای غمناک یاد بکنیم، برای ایجاد یک تنوع هم که شده ، شکل و قیافه زندانی که در آن قرار داشتیم را باید برای عزیزان خواننده روشن و ترسیم بکنم.
بند ۳، که ما مهمانش بودیم ، از دو طبقه اول و دوم برخوردار بود که به شکل چهار گوش به دور محوطه ی بازی بنا شده بود که، تقریبا شکل حیاط خلوتی را برای تمام سلول ها درست می کرد. این محوطه روباز حیاط خلوت مانند، همان حیاط زندان بود که هر روز به مدت ده دقیقه تا یک ربع ساعت به عنوان هوا خوری مورد استفاده ما قرار می گرفت. هر طبقه دارای هشت تا ده سلول مجزی بود که به دلیل شرایط خاص آن دوران، درب همه سلولها بسته بود و به عبارتی هیچ اتاقی توانایی دیدن زندانیان دیگر سلولها را نداشت. برای همین ، هواخوری ( یعنی همان ده دقیقه بیرون رفتن و در حیاط هوای تازه را استشمام کردن ) با دقت کامل از طرف پاسدار ها صورت می گرفت ، تا خدای نا کرده چشم زندانیان سلول های مختلف به یکدیگر نیفتد و آسمان به زمین نیاید... اینها را گفتم تا در واقع به اصل قضیه برسم.
خوب علاوه بر حیاطی که بطور مشترک مورد استفاده تمام سلول ها قرار می گرفت، کل زندان دارای دو دستگاه حمام و توالت برای هر طبقه نیز بود. دستشویی هایی که به دلیل بسته بودن در سلول ها، برای زندانیان شده بود یکی از مشکلات عدیده ای که بعضی وقتها از بدترین شکنجه ها هم بدتر بود. اولا تعداد ما همان شب اول چهار نفر بود. به دلیل شرایط بد آندوران ، هر روز میهمانان تازه ای به هر سلول اضافه می شد، که همین امر سبب شد در کمتر از دو سه روز، اتاق پنج شش متری میزبان ما، شد مسکن بیش از بیست تا بیست و پنج شش نفر، که خود از مصیبت های دیگر دانشگاه، خوابگاه اوین بود. ما برای استفاده از دستشویی در طول شبانه روز ، فقط سه بار حق استفاده از آنرا داشتیم. صبح زود به هنگام سحر، برای نماز صبح، ظهر برای نماز ظهر، و همانطوری که می توانید حدس بزنید، دم دمای غروب و شب برای نماز مغرب و عشا. این دیگر از بدبختی هایی ست که واقعا قبل توصیف نیست. آدم باید طوری خودش را میزان می کرد که سر ساعت معین که برادران پاسدار در سلول را باز می کردند کار خودش را انجام بدهد، که از آن مکافات های غیر قبل توصیف است. در ضمن اینکه تایم و وقت کافی هم در اختیارمان نبود،... ده دقیقه برای هر سلول، سه توالت، سه دستشویی، سه دوش حمام برای حمامی ها، البته با آب کاملا یخ، برای بیست و پنج نفر، که تازه در این فرصت باید ظرف های کثیف و دیگر شستنی های لازم را هم مورد شستشو و نظافت قرار می دادیم، که می توانید بفهمید ، که چه مکافاتی بود و به چه محاسبات ریاضی بالایی احتیاج داشت تا بشود به نتیجه دلخواه رسید. حالا وای به حال آن بد بخت هایی که سر ساعت به دستشویی احتیاج نداشتند و یا بد موقع یقه شان را می گرفت. از همه بدتر اینکه همیشه، به هر حال و طبق برنامه روزانه، یکی از اهالی سلول در طول روز مورد مهربانی و قربان صدقه بازجویان و شکنجه گران قرار می گرفت و معمولا بعد از شکنجه پاهای باد کرده و کبود پر از خون شده زخم و زیر، دیگر جایی برای راه رفتن زندانی بیچاره باقی نمی گذاشت ، چه برسد به سریع و فرز به دستشویی و اینجور چیزها رسیدن. پس همیشه یکی دو نفرمان که از سلامتی برخوردار بود ، مامور رسیدگی به اینجور موارد می شد که خود وقت بسیاری را از دیگران سلب می کرد. یعنی آن شکنجه شده را باید روی دست یا کول حمل می کردیم ، می بردیم و می آوردیم و هکذا ...
خوب، بعله دیگر، اینهم بود یکی دیگر از مزایای هتل چهار ستاره اوین که ، قابل لمس و توصیف نیست!!! همانروزها بارها بخاطر نبود دستشویی درست و حسابی به فکر این ضرب المثل آن شاعر محترم افتادم که [ قدر عافیت کسی داند که به مصیبتی گرفتار آید... ]. در قسمت آینده یکی از غیر قابل باور ترین وقایعی را که در آن روزها دیدم برایتان بازگو خواهم کرد. ... تیرباران آدم هایی که هیچ جرمی نداشتند مگر اسارت در دست دژخیمان ...
تا گفتاری دیگر، قربان همگیتان،... م. مازندرانی !
Balatarin

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر