۱۳۹۰ تیر ۲۳, پنجشنبه
خجالت خالق چشم بسته
روزهای سبز زندگی،
سر از خوابهای شیرین کودکی بیرون آوردند و
خجالت باریدند بر خلاقیت آن بی اثر خالق چشم بسته
* * *
آنکس، آنکه، آنچه، آن توانا
که بیند ذلت بندگانش را
و لبخند بی رنگ می بارد بر
نداری رعیتانش ...
* * *
آنکس، آنکه، آن خالق آن برنا
که نالد و گوید از فطرت زادگانش
نالد از خواب، خوابهای رفته، خوابهای بی خیر
چه با تعابیری سفید و بی خط
مثل کتابچه های نقاشی کودکان
آنکس، آنچه، آن خالق رعنا که
بیند چک پولهای سرخ صفر باخته را
با پارتی های مدرسه های پول پارو کنندگان شمال شهر
همواره وجدان آن رویا های خوابهای راستین رنگین
چیزی ندارند مگر غیرت خالق عاری از غیرت
که می بیند زنان را پر و مملو از تجاوزهای بی پایان
و می بندد همه ی آن چشمان را
بر فرشته ی جرواجر عدالت
در خواب... با خواب... از یاد رفته
با تف ... مرده ای در دست یک خدام
* * *
آنکس، آنچه، آن خالق دست مریزاد
که بستنی و فالوده می آورد برای بندگانش
با ذلت، و قرین خونی که می توانست
با کیسه ی مهربانی در رگهای گرسنه ای خسته از فقر
زندگی بباراند چون گلوبولهای نفس کشنده ی سرخ، پر از هوا
نه با مرگ!!!... نه با نیستی ...
بی ارزش ... پوشانیده ...
تا خواب را ببخشاند برایش
از عمق، از فطرت و از اهانت آدمی به
کفتارهای مظلومی که
از دیدن ریش نتراشیده ی یک متجاوز
نمی ترسند... می میرند
کفتارهایی زوزه کش ... کفتارهایی نکره
کفتارهایی همه با حکم حاکمان، خالق مملو!
همه می لیسند کاسه ی تجاوز را ...
و می شاشند بر مرده ی مجسمه ی چشم بسته ی عدالت زیر میدان شهرداری سابق...
* * *
آنکس، آنچه ... آن خالق ...
چه پر و چه بی محابا...!
*** *** ***
مازیار سعیدی/ نیویورک
۱۳۹۰ خرداد ۲۵, چهارشنبه
خواب های بد افیون
ساعت به عقربه های کج و ماوجش که نگاه کرد زنگوله هایش را به کار انداخت و وقت بیدار باش را به اهالی خانه با سوتی غیر قابل تحمل تحمیل نمود. امیر از ساعت ملعون یک نیم ساعتی جلوتر بود. یعنی اصلا احتیاجی به زنگ جیغ وار ساعت رومیزی باطری که خانمش به عنوان کادو سالگرد ازدواج به او هدیه کرده بود ، نداشت تا او را صبحگاهان برای کار بیدار کند. از نزدیکی های ۵ ، ۵ و نیم صبح زنگ بیدارباش او به صدا در آمده بود. زنگ بیدارباشی که به عضلات صاحب مرده بدنش وصل شده بود، مثل سیم کشی برق به تمام بخش های مختلف مغزش راه پیدا کرده بود و او را هر موقعی که می خواست به هر کاری که می خواست وا می داشت و به هر جایی که می خواست می برد و خلاصه کلام شده بود آش کشک خاله اش که می خورد و نمی خورد به پایش نوشته می شد. این زنگ بیدار باش نسناس که انگار روی دو تا ساق پاهایش نشسته بود و آنها را گاز گاز می زد چیزی نبود و مبود مگر درد نازنین و زهرماری خماری! دردی که مثل یک بار همیشگی رفته بود توی جان و بدنش و ول کنش نبود که نبود تا اینکه پا شود و بساطی راه بیندازد و بستکی بچسبند و قلقلی ی چاق کند و یک هفت هشت ده تایی دود غلیظ تلخ خوشمزه چسبناک افیون را به ریه های مبارک رهنمون شود و تازه بشود آدم سالم درست و حسابی که می شد حال و احوالش را پرسید و هر کسی را بابت هر چیز بیخودی گاز نمی گرفت .
با همان چشمان نیمه قرمز خمار گونه سر از زیر لحاف بیرون آورد و سیما، زنش را دید که نیم خیز پای تخت نشسته و دارد موهای ژولیده و از پاشیده قلمبه روی سرش را می خاراند. " ... پاشو یالله ... دوباره فس فس می کنی از سرویس اداره جا می مونی ها ... من می رم یه دوش دو دقیقه ای می گیرم آماده شم برم ... قراره یک ربع به هفت بیان دنبالم از شرکت ..."
که به این می گویند خبر خوش. این به این معناست که تا یک پانزده دقیقه نا قابل دیگر عیال مبارک عزیز امیر خان بار و بندیلش را می گذارد روی کولش و تشریفش را می برد به شرکت و او می ماند و حوضش و خلاصی از این خماری دگنگ درد کش که حالا از حالت موس موس و درد کششی تبدیل شده بود به آب دماغ روان و سوزش مور موری ی خشداری که به نفرین یزید هم نمی ارزید و تمام سر و دست و پا و بدنش را فرا گرفته بود.
******* *******
صدای رادیو آمریکا همه جا را پر کرده بود. بلند و قوی و پراز سوتهای ریز و درشت که از پارازیت های همیشگی نشأت می گرفت. روی میز آشپزخانه در کنار ظرف های کوچک نعلبکی مانند کره و مربا و پنیر لیقوان استکانی چای خوشرنگ سرخ هلدار که عطرش بر دیگر عطر های موجود چربیده بود جای خوش کرده بود و امیر پای بساط سورچرانی اش قلقلی نقلی و کوکش را که از شیشه پلاستیکی فانتا درست کرده بود نشانده بود و در حالی که بر صندلی اش تکیه داده بود فوت پر دودش را بیرون داد و باری دیگر سیخ سرخ روی گاز آبی سوز را به بست چسبیده بر سوزن کشاند و کاملا در سرخوشی نعشگی چرب و چیلی تریاک غرق شد. و اصلا فراموش کرد که همین نیم ساعت پیش چه درد زجر آوری هیکلش را به مور مور کشانده بود و او را به آرزوی هجران همسرش کشانده بود که دوستان و همکارانش هر چه زودتر بیایند و سیما جانش را بردارند ببرند سر کار، شرکت و شرایط را مساعد کنند برای اندک زمانی که او بتواند خودش را بسازد. و قربان حضرت حق همه چیز به خیر و خوشی گذشته بود و همین هم شده بود. همینطور که مشغول بود، به ساعتش نگاهی دوباره انداخت تا ببیند وقت به او اجازه بست دومی را هم می دهد یا نه که صدای مبایلش او را از چرت خرگوشی افیون گون بیرون آورد.
" ... الو، بفرمایین ... "
" ... امیر بابا ، تو که هنوز خونه ای پسر جان! ... حتما اروای اون صاحب خونه خوش تن و بدنتون که دل آدم واسش آب می شه ، می خواستی همین الآن بزنی بیرون ... ها؟ ... "
صدا صدای نکره جواد بود که بیشتر از بیست سال بود با او رفاقتی چندین و چند ساله داشت و از روزی که به این خانه جدید اسباب کشی کرده بودند ، حسابی گیر داده بود به مهتاب خانم، صاحب خانه شان که چهل را گذرانده بود ولی هنوز از اندام چشم و چال پر کنی برخوردار بود که حسابی دل از دیده آقا جواد برده بود. خصوصا با توجه به این نکته دندان شکن که شوهر خانم هم جان به جان آفرین تسلیم کرده بود و حالا دیگر شده بود هلوی دم گلو. هم از نظر مالی که تمام این دو سه تا آپارتمان برایش به جا مانده بود هم از نظر های مطبوع غیر قابل انکار!!!
" ... چی کار میکنی نسناس؟؟ ... کجایی؟ ... "
" ... نشستی داری می زنی؟ ... ای کوفتت بشه انشاله ... تنها خور ... آی قربون اون صدای رسای عین تانک چیفتن قلقلی ت برم ... ای تنها خور کوفتت بشه ... "
" ... طلبه ای پاشو بیا اینجا، تنهام ... نیم ساعتی هم وقت داریم ... "
" ... کجا نیم ساعت وقت داری ... خواب دیدی خیر باشه ... طبق معمول دوباره زاییدی به الک ... یه ربع دیگه سرویس اداره از آریاشهر راه می افته ... تو اگه همین الآن پرواز هم بکنی بهش نمی رسی ... ولی عیبی نداره ... یه کار خیر در عوضش می تونی بکنی ... جنس من ته کشیده تو هم که دیشب می گفتی وضعت همچین تعریفی نداره ... اگه بری مغازه حاج دریانی هم برای من یه ده گرمی می گیری، هم برا خودت ... کار هر دو تامون راه می افته خدا وکیلی ... "
" ... کجا کار هر دو تامون راه می افته؟ ... کار تو فقط راه می افته ... پس من جواب اداره رو چی بدم؟ ... این چند ماهه انقدر در اومدم که دیگه جای سر خاروندن هم نداره ... نمی تونم جان تو ببخشید!!! ... "
" ... آخه تو اگه الآن خودت رو بکشی هم، باز دیر می رسی اداره ... تازه من برات کارت می زنم ... هر کی هم ازم پرسید می گم کارت زدی ، رفتی ماموریت ... او کی؟! برو خدا وکیلی یه ذره شرایط مملکت خر تو خرم هست ها ... یه دفعه دیدی تقی به توقی خورد ... تخمش رو ملخ خورد ها ... قحطی ممکنه بشه ها ... "
و خلاصه اینچنین شد که آقای امیر خان ما تصمیم گرفت برود میدان انقلاب و کمی خرید بکند. به هرحال حق با جواد بود. اگر اینکار را امروز نمی کرد باید فردا یا پس فردا بالاخره وقتی می گذاشت و می رفت خدمت حاج آقا دریانی تل فروش. دیر و زود داشت ولی سوخت و سوز نداشت!
این آقای دریانی هم برای خودش شخصیتی بود عجیب و غریب. یک مغازه ای داشت که اگر سر تا تهش را قدم می گرفتی ده قدم نمی شد، مستطیلی شکل و دراز و تاریک. توی این خوار بار فروشی دراز دخمه مانند همه چیز پیدا می کردی، غیر از جون آدمیزاد و شیر تخم مرغ! مغازه یا آنطوری که خود حاجی همیشه تاکید داشت [ مینی سوپر ] ، درست توی گودی میدان انقلاب، توی یک کوچه ای جای گرفته بود و همین هم سبب شده بود همیشه خدا از صبح کله سحری گرفته تا بوق سگ، آدمیزاد مثل مور و ملخ از سر و کول آن بالا می رفتند. این مشتریان وفادار گاهی شیر پاکتی سهمیه ای می خواستند، گاهی نان برکی دراز ساندویچی می خواستند، گاهی می آمدند و اندازه بیست نفر خرید می کردند گاهی می آمدند و هیچی نخریده کمکی سر بسر پیرمرد ورقلمبیده ته ریش دار پشت دخل می گذاشتند و خیلی موقع ها هم همه چیز می خواستند الا اینجور اسباب و اثاثیه ای که ما نام بردیم!!! این مشتری ها، مشتری های اصلی حاج آقا دریانی گل گلاب بودند. مشتری هایی اغلب اهل صفا و حال و حول ! این خریداران، جزو وفادار ترین خریداران صنف گذر کنندگان به مینی سوپر بود. حاجی علاوه بر مایحتاج اولیه زندگی، هم عرق در بسته های پلاستیکی ۲۵۰۰ تومانی داشت، هم تریاک درجه یک سناتوری قهوه ای رنگی که امیر و رفقایش در طول ده سال گذشته مشتری اول و آخر آن بودند. تریکی که حاجی داشت یک ماهیتی داشت که آنها را همواره مثل زنبوری که به کندو باز می گردد به سوی مینی سوپر حاج آقا باز می گرداند. اولا مغازه ی حاجی همیشه در دسترس بود، دوما حاجی همیشه و در همه شرایط کار آنها را راه انداخته بود و هیچوقت نشده بود که آنها را دست خالی راهی کرده باشد، سوما، مغازه حاجی درشلوغترین و مرکزی ترین نقطه شهر قرار گرفته بود که خود این یک امتیاز از همه بیشتر می ارزید. مغازه ای درست وسط میدان انقلاب، که همیشه شلوغ است و سگ صاحبش را در آنجا نمی شناسد، و جان می دهد برای اینجور بیزینس های خاص.
ولی آنروز خاص، قصه فرق می کرد. امیر تازه وقتی از ماشین مسافر کشی که او را سر کارگر پیاده کرد، پیاده شد فهمید قضیه از چه قرار است. خیابان ها حالت همیشگی خود را نداشتند. مردم دسته دسته و با پای پیاده، به سمت غرب می رفتند تا برای اعتراضاتی که از چند روز قبل شروع شده بود جمع شوند. چند روزی از انتخابات ریاست جمهوری می گذشت و همه از اینکه می دیدند انتخابات دستکاری شده، صبر خود را از دست داده بودند و کار را به شعار و حضور های خیابانی کشانده بودند. امیر که به مغازه دریانی رسید با خوشحالی و در عین حال التهاب، خود را مثل مرغ سرکنده به درون راهروی تاریک سوپر انداخت. مغازه از همیشه شلوغ تر و پر مشتری تر بود. حاجی هم در حال رسیدگی به مشتری ها بود که جوان کت و شلوار پوش سر و صورت تراشیده را دید و به علامت جواب سلام سری برای او تکان داد. امیر، دوباره از شیشه قدی مغازه به بیرون خیره شد و به مردمی که با سرعت به سوی میدان آزادی گام بر می داشتند چشم دوخت. زن و مرد و دختر و پسر از همه گروه های سنی در این راهپیمایی بزرگ حضور داشتند. راهپیمایی که هنوز شروع نشده بود ولی همه را به وجد و نشاط آورده بود. خود او هم باورش نمی شد، که در برابر چشمانش اینهمه آدم، مثل سیلی خروشان و شاداب در حال حرکت و پیشروی ست.
"_ ... خوبی مهندس جون؟... "
"_ ... قربون اون محبت حاجی عزیز... سلامتی انشالله ... میبینی چه خبره!!! ... "
"_ ... آره والله ... چی بگم، حقشونه والله ... "
چشمان حاجی با لبخندی که تمام صورتش را پوشانده بود، یک هماهنگی زیبایی را به چهره اش می بخشید.
همه ی بروبچه ها می دانستند، حاجی دریانی اهل بخیه نیست و توی تمام عمرش حتی یکبار هم دمی به دود و مواد دود آلود نزده. مردی بود مذهبی و همیشه دعا خوان و کاری به کار زندگی خصوصی کسی نداشت. پیرمرد وقتی برو بچه های اداره را می دید گل از گلش شکفته می شد. همیشه با رویی باز و با مهربانی با آنان برخورد می کرد. آنگونه که می نامیدشان، یعنی، [ اداره ای چی ها ] را از مشتری های درجه یک خود می شمرد و همیشه آنها را جزء و بخشی از مغازه ی خود می دانست. پس از امیر دعوت کرد و او را بر صندلی که که پشت پیشخوانش گذارده بود نشاند و استکانی چایی از سماور کنار دخل ریخت و با قندی در کنارش جلویش گذارد و دوباره لبخندی حواله اش کرد و گفت. " ... امیر خان گل گلاب، چطوری بابا؟ ... من یه دو سه تا مشتری دارم، یه دقه بهم وقت بدی... این دو تا مشتری رو را بندازم، سریع السیری برمیگردم خدمت شمام میرسم... " و راهش را کشید و رفت.
شاید اگر صد سال هم می گذشت به فکر امیر بیچاره نمیرسید اینقدر الکی و آب دوغ خیاری دم به تله بدهد و برای خودش گرفتاری درست بکند. شاید حد اقل صدبار به فکرش رسیده بود که یک روز ممکن است گذرش به فرودگاه مهر آباد بیافتاد و موقع پرواز و به هنگام گشت معمولی ماموران گمرک، آقایان همیشه ریش نتراشیده، چیزی توی جیبهایش پیدا بکنند، چیزی مثل یک مثقال تریاک توی البسه مبارکش بیابند ، یا مثلا توی خیابان توسط این جانورهایی که هر روز و هر جا توی کوچه و پس کوچه جلوی بچه های مردم را می گیرند، مورد بازجوئی و گشت و اذیت و آزار قرار بگیرد و آب خوش از گلویش پایین نرود. یا مثلا وقت جنده بازی و کون کونک کردن و زنان بدکاره را از توی خیابان با یک بوق سوارکردن، گیر این اراذل و اوباش بیفتد و برای خودش مکافات و گرفتاری درست کند. توی همه ی این عمر سی و شش هفت ساله اش همه جور فکر و خیالی به عقل مبارکش رسیده بود، و اینجور تصورات زجرآور پر از آزار شده بود بخشی از زندگی او، خصوصا بعد از علقه و عشق و دلبندی که به این افیون آب از لب و لوچه ی آدمیزاد راه انداز، این اتل متل خوشمزه ی قهوه ای رنگ نعشه آور سحر انگیز پیدا کرده بود. آن عشقی که شده بود بخشی از زندگی او. آن عشقی که شده بود بلای زندگی او. خودش هم خوب می فهمید، خیلی بیشتر از کسانی که دور و برش بودند می فهمید و عقلش می رسید که این تریاک لامصب شده است بلای خانمان برانداز زندگی اش. و همه، از زن و بچه و مادر و پدر و خواهر گرفته تا خاله و عمه و دیگر اعضای خانواده و فامیل چشم دیدن او را دیگرندارند. و هر گاه چشمانشان به او می افتد، با یک نگاه خفت بار پر از فحش و و اهانتی به او می نگریستند که آبش می کرد و می بردش توی زمین. خودش همه ی اینچیزها را خوب می فهمید و بر همه چیز واقف بود و آشنا!!! ولی اگر صد سال هم می گذشت، توی خواب نمیدید که اینقدر الکی و آب دوغ خیاری گرفتار شود و سر از زندان اوین در بیاورد. شاید اگر صد سال هم می گذشت به فکر امیر بیچاره نمیرسید که یک لحظه، یک آن ناخواسته از زندگی آدمی می تواند بهایی داشته باشد به اندازه کل زندگی!
**********
هوا از دم دمای صبح مثل سگ، سرد و غیر قابل تحمل میشد، ولی باز هم آدم دلش نمی خواست از توی این دنیای غیر قابل باور، دنیای خواب و رویا بیرون بیاید و دل به این دنیای کثیف لجن که به آن واقعیت می گویند بسپارد. آخر دنیای واقعیت چیست؟ اینکه چشمت را باز کنی و وسط یک سلول انفرادی پر سوسک و جانور و آشغال، خودت را در چهار چوب زندان، اسیر ببینی. واقعیت یعنی این؟ یعنی، بیخود و بیجهت فقط به خاطر حضور توی مغازه ی خواربار فروشی حاج آقا دریانی بهت گیر بدهند و هزار جور تهمت و افترا بهت بزنند و با چوب و دگنک و باتوم و کوفت و زهر مار به جان نازنینت بیافتند و دمار از روزگارت در بیاورند که چی، که چرا وقتی مردم وسط تظاهرات توی میدان انقلاب دارند به بسیجی و جد و آباد بسیجی فحش می دهند، توی الدنگ ازگل بی پدر و مادر به خودت جرات داده ای که بیایی اینجا و توی این شلوغی با این اراذل و اوباش همراهی بکنی!
بیخود نبود که این آدم بخت برگشته ی ننه مرده دلش نمی آمد چشمانش را باز کند و به این دنیای کوفتی قدم بگذارد، چون هم بوی گند پتوی خاکستری رنگ پشمالوی داخل زندان که سر تا پایش را پوشانده بود، خفه اش می کرد، هم نم سردی که از در و دیوار سلول مثل هزارپا بالا می رفت داشت حالش را بهم می زد و از همه بدتر، دل پیچه ی خماری و درد بی تریاکی بود که داشت مثل سوزن های جوالدوز توی ماهیچه های دست و پایش فرو میرفت و دمار از روزگارش بدر می آورد. امیر بیچاره، بدون اینکه بداند گرفتار این موقعیت غیر قابل توضیح شده بود. از وقتی که شلوغی ها جلوی مغازه های بدتر و بدتر شد، چند دقیقه ای گذشته بود و یک بسطی هم با چایی حاجی، بالا انداخته بود و مثل بقیه مشتری ها داشت به درگیری مردم و نیروهای نظامی و لباس شخصی می نگریست که ناگهان نگاه بسیجی ها به سمت مغازه گشت و چند تن از آنان مثل نیروهای مغول به داخل مغازه ریختند و بدون کوچکترین رحمی، با آن نگاههای امام زمانی شان که خون از گوشه هایش بیرون میریخت، روی امیر بخت برگشته زوم کردند و در کمتر از ثانیه ای ضربات چوب و چماق و لگد و فحش خوار مادر بود که بر اندام و لباس اتو کرده او فرود می آمد. دیگر برای ناله های مشتریان و التماس حاجی دریانی و دیگران جایی باقی نمانده بود که " ... بابا این بچه کاری به کسی نداشته... " یا " ... آخه نا مسلمونا چیکار به کار این جوون دارید؟ خدا رو خوش نمی آد، والهه ..." که دیگر کار از کار اینجور حرفها گذشته بود. او تا جا داشت کتک خورد و هر چه گفت کاری به کار این حرفها نداشته به گوش کسی بدهکار نبود که نبود. تا به خود بیاید، مقصد بعدی اش اوین بود و ... خلاص!
حال، چند روزی بود که باید به این آقایان ثابت می کرد که او معتاد وعملی بیش نبوده و حضورش، آنروز در دکان حاجی دریانی نه برای کارهای سیاسی که برای خریدن خامه و عسلی بوده تا ناشگی بسط قورت داده اش را چند برابر کند. حتی دلش نمی آمد پیرمرد بی گناه حاجی دریانی را لو بدهد، چون هنوز چهره ی پر از چین و چروک هراسیده اش را جلوی چشمانش میدید که با خواهش و التماس سعی میکرد او را از دست این آدم خوران بیرون بکشد. ولی هر چه امیر، بیشتر قسم خورد و کمتر مقاومت کرد، او را خطرناکتر فرضیدند و هر چه از ماجرای افیون بیشتر صحبت کرد او را پاکتر و مقاومتر. کم کم آن امیر بیچاره بینوا که حاضر بود برای یک بسط شیره ی ناقابل، کون مبارکش را هم به باد بدهد، تبدیل شد به یکی از عنصر های مهم اصلاح طلبان در نابودی و از هم پاشیدن رژیم. آنقدر برای بازجویی و اتهامات و جرمهای سیاسی اش بر او فشار آوردند که بعد از دو سه هفته، درد خماری جای خود را به درد آزادی و درد وطن و درد آزادیهای اجتماعی و درد حقوق زنان و اینجور اراجیف قلمبه سلمبه داد و همه چیز برایش عوض شد. دیگر آن سوزش های جوالدوزانه، آن دردهای غیر قابل تحمل توی ماهیچه های پشت پایش وجود خارجی نداشتند. دیگر خماری نبود که او را می آزرد. حالا دیگراو امیر سابق نبود!
*******************
عقربه های کج و ماوج ساعت مربع و چهار گوش روی میز، با صدای زنگ گوش خراش ملودی وارش همه چیز را به لرزه در آورد و چشمان امیر را با لگدی نا پسند از خواب آلودگی بیدار کرد. اینبار امیر غرق در خواب شیرین بود و چیزی به نام خماری نبود که او را بیآزارد و دستهایش را مثل کش تنبان بکشد و سرش را انگار که اتویی داغ بر آن نهاده باشند به درد و سر گیجه رهنمون سازد. دیگر از آن روزها خبری نبود و امیر، آن امیر خوش گذران همیشه نعشه ی همیشه بگو بخند و سر حال و سر سلامت نبود. حالا دیگر او عوض شده بود! او شده بود آدمی دیگر، زندگی اش شده بود زندگی دیگر، کار و کاسبی اش شده بود کار و کاسبی دیگر، و خلاصه ی کلام، دیگر زمین تا زیر زمین با آن آدم یک سال پیش فرق داشت.
رفقایش عوض شده بودند. نگاهش به زندگی عوض شده بود. رفتارش و شناختش از زندگی عوض شده بود. صبح ها که از خواب برمی خاست شاداب بود و سر حال. ساعت خواب و بیداریش کاملا متفاوت شده بود. صبحانه خوردنش عوض شده بود. تلویزیون نگاه کردنش عوض شده بود. کلا زندگی و زندگی کردنش رفته بود توی یک مسیر دیگر. رفته بود توی مسیر سیاست و سیاست خواهی و جار و جنجال مرتبط با اینجور گرفتاری های زندگی! شش هفت ماهی بعد از دستگیری اش با هزار جور قربان صدقه رفتن، پارتی پیدا کردند و با گذاشتن زمینی که پدرش از روزگار قدیم در یکی از روستاهای شمال داشتند وثیقه ای تهیه کرد و دو پا داشت، دو پای دیگر قرض کرد، دو روز بعد از آزادی زندان یک آدمبر پیدا کرد و از راه مرز های کردستان به ترکیه رفت و از آنجا هم با همکاری " سازمان دفاع از زندانیان سیاسی ایران " راهی آلمان شد و شد ساکن برلین.
قبل از اینکه سر و صورتش را آبی بزند، گاز را روشن کرد و کتری را آبی ریخت و حوله اش را برداشت تا دوشی بگیرد که صدای زنگ تلفن همه جا پیچید و با لرزش موبایل گونه اش او را صدا کرد. " ... الو... به به آقای جواد خان بزرگ... چطوری بابا؟ خوبی ی ی ؟... نسناس چه خبر؟..." و در حالیکه از شنیدن صدای یک رفیق قدیمی لذت می برد و به وضوح لبخند را می شد روی صورتش دید، جواد از او پرسید. " ... چه خبر، ساعت چنده اونجا؟ صبحه نه؟... "
" ... ساعت دقیقا شش صبحه ... "
" ... ای ازگل تو شش صبح هم بیدار می شی اونجا؟ ... تل و تول چی؟... "
" ... نه گیرم می آد... نه اگه گیرم هم بیاد زورم میرسه پولشو بدم، ... نه بابا بیدار شدم، واسه اینکه از صدای آمریکا قراره زنگ بزنن، باهاشون مصاحبه کنم، بعدش هم برای گرفتن ی طومار قراره بزنیم بریم بیرون ... کلی کار دارم امروز، ... خوارشو گاییدم، زن و زندگی مونو که از دست دادیم، بیخود و بیجهت زندون هم افتادیم، حالا امروز قراره بیان با اوناییکه تو زندون بهشون تجاوز شده از طرف سازمان ملل مصاحبه کنن، به ما هم وقت دادن بریم اونجا... خلاص... " آنطرف تلفن دیگر صدای کسی نمی آمد. امیر نفس بی سر و صدای جواد را از پشت تلفن حس می کرد و آن را می شنید ولی کلامی نبود که از دهان او خارج شود و بتواند تنهایی هر دو رفیق از هم جدا شده را تعریف کند. ناگهان انگار که کمرش پر شد از باری صد تنی و سنگین. دستی به به چشمان ترش کشید و صندلی داخل آشپزخانه را کمی جلو کشید و همانطور که تلفن را بر گوشش فشار می داد روی صندلی نشست و سرش را پایین آورد و در فکر فرو رفت.
زندگی امیر دیگر آن زندگی سابق نبود.
با همان چشمان نیمه قرمز خمار گونه سر از زیر لحاف بیرون آورد و سیما، زنش را دید که نیم خیز پای تخت نشسته و دارد موهای ژولیده و از پاشیده قلمبه روی سرش را می خاراند. " ... پاشو یالله ... دوباره فس فس می کنی از سرویس اداره جا می مونی ها ... من می رم یه دوش دو دقیقه ای می گیرم آماده شم برم ... قراره یک ربع به هفت بیان دنبالم از شرکت ..."
که به این می گویند خبر خوش. این به این معناست که تا یک پانزده دقیقه نا قابل دیگر عیال مبارک عزیز امیر خان بار و بندیلش را می گذارد روی کولش و تشریفش را می برد به شرکت و او می ماند و حوضش و خلاصی از این خماری دگنگ درد کش که حالا از حالت موس موس و درد کششی تبدیل شده بود به آب دماغ روان و سوزش مور موری ی خشداری که به نفرین یزید هم نمی ارزید و تمام سر و دست و پا و بدنش را فرا گرفته بود.
******* *******
صدای رادیو آمریکا همه جا را پر کرده بود. بلند و قوی و پراز سوتهای ریز و درشت که از پارازیت های همیشگی نشأت می گرفت. روی میز آشپزخانه در کنار ظرف های کوچک نعلبکی مانند کره و مربا و پنیر لیقوان استکانی چای خوشرنگ سرخ هلدار که عطرش بر دیگر عطر های موجود چربیده بود جای خوش کرده بود و امیر پای بساط سورچرانی اش قلقلی نقلی و کوکش را که از شیشه پلاستیکی فانتا درست کرده بود نشانده بود و در حالی که بر صندلی اش تکیه داده بود فوت پر دودش را بیرون داد و باری دیگر سیخ سرخ روی گاز آبی سوز را به بست چسبیده بر سوزن کشاند و کاملا در سرخوشی نعشگی چرب و چیلی تریاک غرق شد. و اصلا فراموش کرد که همین نیم ساعت پیش چه درد زجر آوری هیکلش را به مور مور کشانده بود و او را به آرزوی هجران همسرش کشانده بود که دوستان و همکارانش هر چه زودتر بیایند و سیما جانش را بردارند ببرند سر کار، شرکت و شرایط را مساعد کنند برای اندک زمانی که او بتواند خودش را بسازد. و قربان حضرت حق همه چیز به خیر و خوشی گذشته بود و همین هم شده بود. همینطور که مشغول بود، به ساعتش نگاهی دوباره انداخت تا ببیند وقت به او اجازه بست دومی را هم می دهد یا نه که صدای مبایلش او را از چرت خرگوشی افیون گون بیرون آورد.
" ... الو، بفرمایین ... "
" ... امیر بابا ، تو که هنوز خونه ای پسر جان! ... حتما اروای اون صاحب خونه خوش تن و بدنتون که دل آدم واسش آب می شه ، می خواستی همین الآن بزنی بیرون ... ها؟ ... "
صدا صدای نکره جواد بود که بیشتر از بیست سال بود با او رفاقتی چندین و چند ساله داشت و از روزی که به این خانه جدید اسباب کشی کرده بودند ، حسابی گیر داده بود به مهتاب خانم، صاحب خانه شان که چهل را گذرانده بود ولی هنوز از اندام چشم و چال پر کنی برخوردار بود که حسابی دل از دیده آقا جواد برده بود. خصوصا با توجه به این نکته دندان شکن که شوهر خانم هم جان به جان آفرین تسلیم کرده بود و حالا دیگر شده بود هلوی دم گلو. هم از نظر مالی که تمام این دو سه تا آپارتمان برایش به جا مانده بود هم از نظر های مطبوع غیر قابل انکار!!!
" ... چی کار میکنی نسناس؟؟ ... کجایی؟ ... "
" ... نشستی داری می زنی؟ ... ای کوفتت بشه انشاله ... تنها خور ... آی قربون اون صدای رسای عین تانک چیفتن قلقلی ت برم ... ای تنها خور کوفتت بشه ... "
" ... طلبه ای پاشو بیا اینجا، تنهام ... نیم ساعتی هم وقت داریم ... "
" ... کجا نیم ساعت وقت داری ... خواب دیدی خیر باشه ... طبق معمول دوباره زاییدی به الک ... یه ربع دیگه سرویس اداره از آریاشهر راه می افته ... تو اگه همین الآن پرواز هم بکنی بهش نمی رسی ... ولی عیبی نداره ... یه کار خیر در عوضش می تونی بکنی ... جنس من ته کشیده تو هم که دیشب می گفتی وضعت همچین تعریفی نداره ... اگه بری مغازه حاج دریانی هم برای من یه ده گرمی می گیری، هم برا خودت ... کار هر دو تامون راه می افته خدا وکیلی ... "
" ... کجا کار هر دو تامون راه می افته؟ ... کار تو فقط راه می افته ... پس من جواب اداره رو چی بدم؟ ... این چند ماهه انقدر در اومدم که دیگه جای سر خاروندن هم نداره ... نمی تونم جان تو ببخشید!!! ... "
" ... آخه تو اگه الآن خودت رو بکشی هم، باز دیر می رسی اداره ... تازه من برات کارت می زنم ... هر کی هم ازم پرسید می گم کارت زدی ، رفتی ماموریت ... او کی؟! برو خدا وکیلی یه ذره شرایط مملکت خر تو خرم هست ها ... یه دفعه دیدی تقی به توقی خورد ... تخمش رو ملخ خورد ها ... قحطی ممکنه بشه ها ... "
و خلاصه اینچنین شد که آقای امیر خان ما تصمیم گرفت برود میدان انقلاب و کمی خرید بکند. به هرحال حق با جواد بود. اگر اینکار را امروز نمی کرد باید فردا یا پس فردا بالاخره وقتی می گذاشت و می رفت خدمت حاج آقا دریانی تل فروش. دیر و زود داشت ولی سوخت و سوز نداشت!
این آقای دریانی هم برای خودش شخصیتی بود عجیب و غریب. یک مغازه ای داشت که اگر سر تا تهش را قدم می گرفتی ده قدم نمی شد، مستطیلی شکل و دراز و تاریک. توی این خوار بار فروشی دراز دخمه مانند همه چیز پیدا می کردی، غیر از جون آدمیزاد و شیر تخم مرغ! مغازه یا آنطوری که خود حاجی همیشه تاکید داشت [ مینی سوپر ] ، درست توی گودی میدان انقلاب، توی یک کوچه ای جای گرفته بود و همین هم سبب شده بود همیشه خدا از صبح کله سحری گرفته تا بوق سگ، آدمیزاد مثل مور و ملخ از سر و کول آن بالا می رفتند. این مشتریان وفادار گاهی شیر پاکتی سهمیه ای می خواستند، گاهی نان برکی دراز ساندویچی می خواستند، گاهی می آمدند و اندازه بیست نفر خرید می کردند گاهی می آمدند و هیچی نخریده کمکی سر بسر پیرمرد ورقلمبیده ته ریش دار پشت دخل می گذاشتند و خیلی موقع ها هم همه چیز می خواستند الا اینجور اسباب و اثاثیه ای که ما نام بردیم!!! این مشتری ها، مشتری های اصلی حاج آقا دریانی گل گلاب بودند. مشتری هایی اغلب اهل صفا و حال و حول ! این خریداران، جزو وفادار ترین خریداران صنف گذر کنندگان به مینی سوپر بود. حاجی علاوه بر مایحتاج اولیه زندگی، هم عرق در بسته های پلاستیکی ۲۵۰۰ تومانی داشت، هم تریاک درجه یک سناتوری قهوه ای رنگی که امیر و رفقایش در طول ده سال گذشته مشتری اول و آخر آن بودند. تریکی که حاجی داشت یک ماهیتی داشت که آنها را همواره مثل زنبوری که به کندو باز می گردد به سوی مینی سوپر حاج آقا باز می گرداند. اولا مغازه ی حاجی همیشه در دسترس بود، دوما حاجی همیشه و در همه شرایط کار آنها را راه انداخته بود و هیچوقت نشده بود که آنها را دست خالی راهی کرده باشد، سوما، مغازه حاجی درشلوغترین و مرکزی ترین نقطه شهر قرار گرفته بود که خود این یک امتیاز از همه بیشتر می ارزید. مغازه ای درست وسط میدان انقلاب، که همیشه شلوغ است و سگ صاحبش را در آنجا نمی شناسد، و جان می دهد برای اینجور بیزینس های خاص.
ولی آنروز خاص، قصه فرق می کرد. امیر تازه وقتی از ماشین مسافر کشی که او را سر کارگر پیاده کرد، پیاده شد فهمید قضیه از چه قرار است. خیابان ها حالت همیشگی خود را نداشتند. مردم دسته دسته و با پای پیاده، به سمت غرب می رفتند تا برای اعتراضاتی که از چند روز قبل شروع شده بود جمع شوند. چند روزی از انتخابات ریاست جمهوری می گذشت و همه از اینکه می دیدند انتخابات دستکاری شده، صبر خود را از دست داده بودند و کار را به شعار و حضور های خیابانی کشانده بودند. امیر که به مغازه دریانی رسید با خوشحالی و در عین حال التهاب، خود را مثل مرغ سرکنده به درون راهروی تاریک سوپر انداخت. مغازه از همیشه شلوغ تر و پر مشتری تر بود. حاجی هم در حال رسیدگی به مشتری ها بود که جوان کت و شلوار پوش سر و صورت تراشیده را دید و به علامت جواب سلام سری برای او تکان داد. امیر، دوباره از شیشه قدی مغازه به بیرون خیره شد و به مردمی که با سرعت به سوی میدان آزادی گام بر می داشتند چشم دوخت. زن و مرد و دختر و پسر از همه گروه های سنی در این راهپیمایی بزرگ حضور داشتند. راهپیمایی که هنوز شروع نشده بود ولی همه را به وجد و نشاط آورده بود. خود او هم باورش نمی شد، که در برابر چشمانش اینهمه آدم، مثل سیلی خروشان و شاداب در حال حرکت و پیشروی ست.
"_ ... خوبی مهندس جون؟... "
"_ ... قربون اون محبت حاجی عزیز... سلامتی انشالله ... میبینی چه خبره!!! ... "
"_ ... آره والله ... چی بگم، حقشونه والله ... "
چشمان حاجی با لبخندی که تمام صورتش را پوشانده بود، یک هماهنگی زیبایی را به چهره اش می بخشید.
همه ی بروبچه ها می دانستند، حاجی دریانی اهل بخیه نیست و توی تمام عمرش حتی یکبار هم دمی به دود و مواد دود آلود نزده. مردی بود مذهبی و همیشه دعا خوان و کاری به کار زندگی خصوصی کسی نداشت. پیرمرد وقتی برو بچه های اداره را می دید گل از گلش شکفته می شد. همیشه با رویی باز و با مهربانی با آنان برخورد می کرد. آنگونه که می نامیدشان، یعنی، [ اداره ای چی ها ] را از مشتری های درجه یک خود می شمرد و همیشه آنها را جزء و بخشی از مغازه ی خود می دانست. پس از امیر دعوت کرد و او را بر صندلی که که پشت پیشخوانش گذارده بود نشاند و استکانی چایی از سماور کنار دخل ریخت و با قندی در کنارش جلویش گذارد و دوباره لبخندی حواله اش کرد و گفت. " ... امیر خان گل گلاب، چطوری بابا؟ ... من یه دو سه تا مشتری دارم، یه دقه بهم وقت بدی... این دو تا مشتری رو را بندازم، سریع السیری برمیگردم خدمت شمام میرسم... " و راهش را کشید و رفت.
شاید اگر صد سال هم می گذشت به فکر امیر بیچاره نمیرسید اینقدر الکی و آب دوغ خیاری دم به تله بدهد و برای خودش گرفتاری درست بکند. شاید حد اقل صدبار به فکرش رسیده بود که یک روز ممکن است گذرش به فرودگاه مهر آباد بیافتاد و موقع پرواز و به هنگام گشت معمولی ماموران گمرک، آقایان همیشه ریش نتراشیده، چیزی توی جیبهایش پیدا بکنند، چیزی مثل یک مثقال تریاک توی البسه مبارکش بیابند ، یا مثلا توی خیابان توسط این جانورهایی که هر روز و هر جا توی کوچه و پس کوچه جلوی بچه های مردم را می گیرند، مورد بازجوئی و گشت و اذیت و آزار قرار بگیرد و آب خوش از گلویش پایین نرود. یا مثلا وقت جنده بازی و کون کونک کردن و زنان بدکاره را از توی خیابان با یک بوق سوارکردن، گیر این اراذل و اوباش بیفتد و برای خودش مکافات و گرفتاری درست کند. توی همه ی این عمر سی و شش هفت ساله اش همه جور فکر و خیالی به عقل مبارکش رسیده بود، و اینجور تصورات زجرآور پر از آزار شده بود بخشی از زندگی او، خصوصا بعد از علقه و عشق و دلبندی که به این افیون آب از لب و لوچه ی آدمیزاد راه انداز، این اتل متل خوشمزه ی قهوه ای رنگ نعشه آور سحر انگیز پیدا کرده بود. آن عشقی که شده بود بخشی از زندگی او. آن عشقی که شده بود بلای زندگی او. خودش هم خوب می فهمید، خیلی بیشتر از کسانی که دور و برش بودند می فهمید و عقلش می رسید که این تریاک لامصب شده است بلای خانمان برانداز زندگی اش. و همه، از زن و بچه و مادر و پدر و خواهر گرفته تا خاله و عمه و دیگر اعضای خانواده و فامیل چشم دیدن او را دیگرندارند. و هر گاه چشمانشان به او می افتد، با یک نگاه خفت بار پر از فحش و و اهانتی به او می نگریستند که آبش می کرد و می بردش توی زمین. خودش همه ی اینچیزها را خوب می فهمید و بر همه چیز واقف بود و آشنا!!! ولی اگر صد سال هم می گذشت، توی خواب نمیدید که اینقدر الکی و آب دوغ خیاری گرفتار شود و سر از زندان اوین در بیاورد. شاید اگر صد سال هم می گذشت به فکر امیر بیچاره نمیرسید که یک لحظه، یک آن ناخواسته از زندگی آدمی می تواند بهایی داشته باشد به اندازه کل زندگی!
**********
هوا از دم دمای صبح مثل سگ، سرد و غیر قابل تحمل میشد، ولی باز هم آدم دلش نمی خواست از توی این دنیای غیر قابل باور، دنیای خواب و رویا بیرون بیاید و دل به این دنیای کثیف لجن که به آن واقعیت می گویند بسپارد. آخر دنیای واقعیت چیست؟ اینکه چشمت را باز کنی و وسط یک سلول انفرادی پر سوسک و جانور و آشغال، خودت را در چهار چوب زندان، اسیر ببینی. واقعیت یعنی این؟ یعنی، بیخود و بیجهت فقط به خاطر حضور توی مغازه ی خواربار فروشی حاج آقا دریانی بهت گیر بدهند و هزار جور تهمت و افترا بهت بزنند و با چوب و دگنک و باتوم و کوفت و زهر مار به جان نازنینت بیافتند و دمار از روزگارت در بیاورند که چی، که چرا وقتی مردم وسط تظاهرات توی میدان انقلاب دارند به بسیجی و جد و آباد بسیجی فحش می دهند، توی الدنگ ازگل بی پدر و مادر به خودت جرات داده ای که بیایی اینجا و توی این شلوغی با این اراذل و اوباش همراهی بکنی!
بیخود نبود که این آدم بخت برگشته ی ننه مرده دلش نمی آمد چشمانش را باز کند و به این دنیای کوفتی قدم بگذارد، چون هم بوی گند پتوی خاکستری رنگ پشمالوی داخل زندان که سر تا پایش را پوشانده بود، خفه اش می کرد، هم نم سردی که از در و دیوار سلول مثل هزارپا بالا می رفت داشت حالش را بهم می زد و از همه بدتر، دل پیچه ی خماری و درد بی تریاکی بود که داشت مثل سوزن های جوالدوز توی ماهیچه های دست و پایش فرو میرفت و دمار از روزگارش بدر می آورد. امیر بیچاره، بدون اینکه بداند گرفتار این موقعیت غیر قابل توضیح شده بود. از وقتی که شلوغی ها جلوی مغازه های بدتر و بدتر شد، چند دقیقه ای گذشته بود و یک بسطی هم با چایی حاجی، بالا انداخته بود و مثل بقیه مشتری ها داشت به درگیری مردم و نیروهای نظامی و لباس شخصی می نگریست که ناگهان نگاه بسیجی ها به سمت مغازه گشت و چند تن از آنان مثل نیروهای مغول به داخل مغازه ریختند و بدون کوچکترین رحمی، با آن نگاههای امام زمانی شان که خون از گوشه هایش بیرون میریخت، روی امیر بخت برگشته زوم کردند و در کمتر از ثانیه ای ضربات چوب و چماق و لگد و فحش خوار مادر بود که بر اندام و لباس اتو کرده او فرود می آمد. دیگر برای ناله های مشتریان و التماس حاجی دریانی و دیگران جایی باقی نمانده بود که " ... بابا این بچه کاری به کسی نداشته... " یا " ... آخه نا مسلمونا چیکار به کار این جوون دارید؟ خدا رو خوش نمی آد، والهه ..." که دیگر کار از کار اینجور حرفها گذشته بود. او تا جا داشت کتک خورد و هر چه گفت کاری به کار این حرفها نداشته به گوش کسی بدهکار نبود که نبود. تا به خود بیاید، مقصد بعدی اش اوین بود و ... خلاص!
حال، چند روزی بود که باید به این آقایان ثابت می کرد که او معتاد وعملی بیش نبوده و حضورش، آنروز در دکان حاجی دریانی نه برای کارهای سیاسی که برای خریدن خامه و عسلی بوده تا ناشگی بسط قورت داده اش را چند برابر کند. حتی دلش نمی آمد پیرمرد بی گناه حاجی دریانی را لو بدهد، چون هنوز چهره ی پر از چین و چروک هراسیده اش را جلوی چشمانش میدید که با خواهش و التماس سعی میکرد او را از دست این آدم خوران بیرون بکشد. ولی هر چه امیر، بیشتر قسم خورد و کمتر مقاومت کرد، او را خطرناکتر فرضیدند و هر چه از ماجرای افیون بیشتر صحبت کرد او را پاکتر و مقاومتر. کم کم آن امیر بیچاره بینوا که حاضر بود برای یک بسط شیره ی ناقابل، کون مبارکش را هم به باد بدهد، تبدیل شد به یکی از عنصر های مهم اصلاح طلبان در نابودی و از هم پاشیدن رژیم. آنقدر برای بازجویی و اتهامات و جرمهای سیاسی اش بر او فشار آوردند که بعد از دو سه هفته، درد خماری جای خود را به درد آزادی و درد وطن و درد آزادیهای اجتماعی و درد حقوق زنان و اینجور اراجیف قلمبه سلمبه داد و همه چیز برایش عوض شد. دیگر آن سوزش های جوالدوزانه، آن دردهای غیر قابل تحمل توی ماهیچه های پشت پایش وجود خارجی نداشتند. دیگر خماری نبود که او را می آزرد. حالا دیگراو امیر سابق نبود!
*******************
عقربه های کج و ماوج ساعت مربع و چهار گوش روی میز، با صدای زنگ گوش خراش ملودی وارش همه چیز را به لرزه در آورد و چشمان امیر را با لگدی نا پسند از خواب آلودگی بیدار کرد. اینبار امیر غرق در خواب شیرین بود و چیزی به نام خماری نبود که او را بیآزارد و دستهایش را مثل کش تنبان بکشد و سرش را انگار که اتویی داغ بر آن نهاده باشند به درد و سر گیجه رهنمون سازد. دیگر از آن روزها خبری نبود و امیر، آن امیر خوش گذران همیشه نعشه ی همیشه بگو بخند و سر حال و سر سلامت نبود. حالا دیگر او عوض شده بود! او شده بود آدمی دیگر، زندگی اش شده بود زندگی دیگر، کار و کاسبی اش شده بود کار و کاسبی دیگر، و خلاصه ی کلام، دیگر زمین تا زیر زمین با آن آدم یک سال پیش فرق داشت.
رفقایش عوض شده بودند. نگاهش به زندگی عوض شده بود. رفتارش و شناختش از زندگی عوض شده بود. صبح ها که از خواب برمی خاست شاداب بود و سر حال. ساعت خواب و بیداریش کاملا متفاوت شده بود. صبحانه خوردنش عوض شده بود. تلویزیون نگاه کردنش عوض شده بود. کلا زندگی و زندگی کردنش رفته بود توی یک مسیر دیگر. رفته بود توی مسیر سیاست و سیاست خواهی و جار و جنجال مرتبط با اینجور گرفتاری های زندگی! شش هفت ماهی بعد از دستگیری اش با هزار جور قربان صدقه رفتن، پارتی پیدا کردند و با گذاشتن زمینی که پدرش از روزگار قدیم در یکی از روستاهای شمال داشتند وثیقه ای تهیه کرد و دو پا داشت، دو پای دیگر قرض کرد، دو روز بعد از آزادی زندان یک آدمبر پیدا کرد و از راه مرز های کردستان به ترکیه رفت و از آنجا هم با همکاری " سازمان دفاع از زندانیان سیاسی ایران " راهی آلمان شد و شد ساکن برلین.
قبل از اینکه سر و صورتش را آبی بزند، گاز را روشن کرد و کتری را آبی ریخت و حوله اش را برداشت تا دوشی بگیرد که صدای زنگ تلفن همه جا پیچید و با لرزش موبایل گونه اش او را صدا کرد. " ... الو... به به آقای جواد خان بزرگ... چطوری بابا؟ خوبی ی ی ؟... نسناس چه خبر؟..." و در حالیکه از شنیدن صدای یک رفیق قدیمی لذت می برد و به وضوح لبخند را می شد روی صورتش دید، جواد از او پرسید. " ... چه خبر، ساعت چنده اونجا؟ صبحه نه؟... "
" ... ساعت دقیقا شش صبحه ... "
" ... ای ازگل تو شش صبح هم بیدار می شی اونجا؟ ... تل و تول چی؟... "
" ... نه گیرم می آد... نه اگه گیرم هم بیاد زورم میرسه پولشو بدم، ... نه بابا بیدار شدم، واسه اینکه از صدای آمریکا قراره زنگ بزنن، باهاشون مصاحبه کنم، بعدش هم برای گرفتن ی طومار قراره بزنیم بریم بیرون ... کلی کار دارم امروز، ... خوارشو گاییدم، زن و زندگی مونو که از دست دادیم، بیخود و بیجهت زندون هم افتادیم، حالا امروز قراره بیان با اوناییکه تو زندون بهشون تجاوز شده از طرف سازمان ملل مصاحبه کنن، به ما هم وقت دادن بریم اونجا... خلاص... " آنطرف تلفن دیگر صدای کسی نمی آمد. امیر نفس بی سر و صدای جواد را از پشت تلفن حس می کرد و آن را می شنید ولی کلامی نبود که از دهان او خارج شود و بتواند تنهایی هر دو رفیق از هم جدا شده را تعریف کند. ناگهان انگار که کمرش پر شد از باری صد تنی و سنگین. دستی به به چشمان ترش کشید و صندلی داخل آشپزخانه را کمی جلو کشید و همانطور که تلفن را بر گوشش فشار می داد روی صندلی نشست و سرش را پایین آورد و در فکر فرو رفت.
زندگی امیر دیگر آن زندگی سابق نبود.
۱۳۹۰ اردیبهشت ۳۰, جمعه
میدانید چرا ما جمهوری اسلامی داریم و دیگران ندارند؟ ما آدمی مثل مصباح و بزرگانی چون این عالم پر بها را داریم و دیگران ندارند؟ اینها از برکات و زیباییهای دین و مذهب ایرانیان نیست که بسیاریند همدینان دور و بر ما که از این مواهب الهی بی بهره اند و زندگی آرام و راحتی دارند، میدانید چرا؟ چون ما در زاتمان چیزی داریم به نام فرهنگ ایرانی! . چرا؟ آیا این درذات فرهنگ گردن کلفت پرور نازک نارنجی له کن ایرانیست که همواره زیبا را نازیبا، حق را ناحق و داد را بیداد معرفی می کند یا اینکه این نتیجه ی سالها اندیشه ی نا باب و نا پسند به من مربوط نیست به دیگری مربوط است، میباشد؟ این چه فرهنگ مغلوبه ای ست که یک ملت را تا به این درجه ذلیل و خوار و مستحق توسری و سکوتی حال بهم زن کرده است؟ عده ای که روزگاری با یک سکه زنگ زده از رنگ و رو و جلال و جبروت رفته و کاسه ای آش شعله قلم کار و و احیانا بشقابی چلو خورشت قیمه، خنده و لبخندی ملیح بر لبانشان نقش می بست و روزی هزار بار خدا را شکر می کردند که پروردگار دو عالم بر آنان چنان منتی نهاده و کاسه برکت یومیه ی آنان را پر و پیمان نموده، آن جماعتی که روزگاری مظهر امساک و گذشت و عرفان و مهربانی بودند و حتی وقتی به عنوان حکم و قاضی به جایی پای می گذاردند رای و نظرشان رای و نظر مردم و خدا شناخته میشد و گذشت و ساده زیستی بخشی از زندگی روزمره و همیشگی آنان محسوب میشد، تبدیل به چنین جانوران سخت پوست بی رحمی شدند که از امساک حرص برایشان به ارمغان ماند و از گذشت، انتقام و از شنیدن درد دل محروم و احترام به فقیران و مستمسکان، زیرپای نهادن حق و له کردن مظلوم و شکنجه ی دادخواه بی گناه برایشان باقی ماند ؟ آخر بر سر ایرانی چه آمد که روزگاری نخستین قیام کنندگان بهر عدالتخانه در میان ملل خور نزدیک و کشورهای اسلامی بودند و امروز جزو عقبمانده ترین ملل جهان در زمینه ی برخورداری از حق و عدالت و عدالتخوانه اند؟ آخر بر سر ملت چه آمد که روزگاری کشورمان جزو پنج کشور برتر از نظر شرایط زندگی و رفاه عمومی قرار داشتند و امروز در ردیف کشورهای بی آب و الف خشک بی سرمایه و نابود گردیده ی آفریقایی و در جمع چند کشور آخر این رده بندی های جهانیست؟ آخر چه کسانی اقتصاد شکوفای دهه ی ۷۰ میلادی و ۵۰ شمسی ایرانیان را از آنان گرفتند و بعد از سی سال، شتر گاو پلنگی بی دست و پا و شیری بی یال و دم و اقتصادی نه مریض، که ایدزی و در حال احتضار و در حال وفات و مرده، تقدیم ملتی کردند که آن روزها با یک سکه ی یک تومانی نان بربری و سنگک می خریدند، با ۲ زار و ده شاهی یک لیتر نفت و با ۱۰ ریال یک لیتر بنزین و با ۲۰۰۰۰۰ تومان خانه می خریدند و با هفت تومان یک دلار و با ۱۵ تومان ناقابل سری به شهر نو میزدند و با یک اسکناس یکصد تومانی سری به مشهد مقدس و با یک دسته ی اسکناس آبی رنگ بیست تومانی به آمریکا می رفتند و گردشی می کردند و سوغاتی می خریدند و لذتی می بردند و آن می کردند که آدمیزاد سالم و حسابی باید بکند و باید ببیند و باید بگوید و باید بخورد! آن روزها این ملت جای اینکه بابت مرگ بچه های جوان و تازه شکوفه باز کرده اش زار زار بگرید و دو دستی توی سرش بزند با پنجزار بی ارزش و حرام که از کیسه ی پادشاهی ظالم و ظالم پرور بیرون آمده بود میتوانست برای فرزندانش شادی و شادمانی بیاورد، میتوانست برای زن و خانواده اش سفری به روزگار معرفت و راستگویی ایرانیان فراهم کند و به جای اینکه با دسته ای گل و شیشه ی گلابی در دست، ۳۵ تا ۴۰ دقیقه در گورستانی دوردست، بهشت زهرا، با ماشین شخصی اش براند تا خود را به قبر عزیز از دست رفته اش برسند و برای او فاتحه ای بی ارزش و نا قابل بخواند، دست خانواده اش را بگیرد و آنان را به جای درد و غم و غربت به شمال و دریاکنار ببرد و با شاید ۲۰۰- ۳۰۰ تومان ناقابل و همیشه در دسترس، پلاژی برای آنان اجاره کند و شیشه ای عرق اتحادیه بخرد و با ماست و خیار و خوراک لوبیا آن را نوش جان کند و دست بچه هایش را بگیرد و آنان را به لونا پارک ببرد و به آنها خاطره هایی را هدیه کند غیرقآبل تفسیر و غیرقابل فراموشی... و سی سال بعد بنشیند و یاد آنروزها بیافتد و دو دستی توی سرش بزند و اینبار با موهایی ریخته و چروکهایی فراوان زیر چشمان و دانه های ریشهای سفید از زیر پوست جوانه زده بگرید و یاد آن حرف و کلام آن پادشاه مغرور و طاغوتی بیافتد که به کورش می گفت آسوده بخواب که ما بیداریم، آن پادشاهی که نمی دانست کورش آنروز بیدار و هوشیار کنار او ایستاده بود و چهار چشمی به او مینگریست، مینگریست ولی خواب نبود و کاملا بیدار بود و توی عالم مردگان عرق می خورد و می گریست نه بابت آتیه ای که می دید، نه بابت مقبره ای که باید ۴۰ سال بعد زیر آب میرفت، نه بابت ستونهایی که باید توسط خبیثی حقیر، نفس نفس زنان و در محوطه ی ساختمانهای نوه ی عمویی اش، تخت جمشید، با کلنگهای نادانی و حقارت نابود می شد و با پوسیدگی نم و نای زمانه و بی لیاقتی سردمداران نفت نوش، نوش جان میشد. نه بابت اینها. کورش آنروز کذایی که محمد رضا شاه دستور آرام خوابیدن را به او میداد، بیدار بود و گریان. او آنروز بیدار بود چون درد آینده ی ملتش را میدید. آن ملتی که داریوشش به او افتخار میکرد و از خدا آرزوی شادمانی و فراوانی و راستگویی اش را میکرد. آن ملتی که امروز نه شادمانی دارند، نه فراوانی میبینند، نه به امید راستگویی و صداقت میتوانند سربر بالین استراحت بگذارند.
پس اگر خدایی وجود ندارد، چه امیدی ست به دعا و نیایش و نماز و دست به سوی آن یگانه دراز کردن؟ و اگر خدایی وجود دارد چگونه میتواند ببیند نان یک تومانی و نفت ۲ قران و ده شاهی و ... زندگی راحت روزهای ظالمان طاغوتی را و دم برنیاورد با این همه برکت بی پایان نمایندگان ناب اسلامی را که نان را نه یک تومان که هزار برابر، نفت را بیش از هزار برابر، گوشت را ۷۰۰ برابر، دلار را ۱۸۰ برابر، وراحتی و صداقت و فراوانی را یکهزارم روزگار گذشته میبیند و هیچ نمیگوید و دم برنمی آورد. آخر این چگونه خدایی ست که مرگ تدریجی ملتی را می بیندو دم بر نمی آورد. چگونه خداییست که با پشه ایی، نفس آن مدعی خدایی را می گیرد، ولی بی تفاوت می نشیند و به این ظالم مدعی جدید خدایی هیچ نمی گوید.
پس اگر خدایی وجود ندارد، چه امیدی ست به دعا و نیایش و نماز و دست به سوی آن یگانه دراز کردن؟ و اگر خدایی وجود دارد چگونه میتواند ببیند نان یک تومانی و نفت ۲ قران و ده شاهی و ... زندگی راحت روزهای ظالمان طاغوتی را و دم برنیاورد با این همه برکت بی پایان نمایندگان ناب اسلامی را که نان را نه یک تومان که هزار برابر، نفت را بیش از هزار برابر، گوشت را ۷۰۰ برابر، دلار را ۱۸۰ برابر، وراحتی و صداقت و فراوانی را یکهزارم روزگار گذشته میبیند و هیچ نمیگوید و دم برنمی آورد. آخر این چگونه خدایی ست که مرگ تدریجی ملتی را می بیندو دم بر نمی آورد. چگونه خداییست که با پشه ایی، نفس آن مدعی خدایی را می گیرد، ولی بی تفاوت می نشیند و به این ظالم مدعی جدید خدایی هیچ نمی گوید.
۱۳۹۰ فروردین ۱۶, سهشنبه
اینانند پدرسالار اینانند دستورده... به دستانی با ساطور و چشمانی که می خندانند آدمی را از عبوسی اینانند که خداوند را می بوسند و روی باران راه می روند تاب را می تکانند و هیجان را حیران می کنند و قطرات برکت را می خشکانند سفید و زرد... برگهایی زیر پای آدمیزادگان که با صدای بع بع گوسفندان گردوهایشان را می شکنند و با صدای امر و نهی قداره بندان سبزه هایشان را گره می زنند که بخت گشوده می شود، نه با شلاق نه با فحش خوار مادر نه با دندانهایی زرد و زار از نفرت و بیزاری که رحم، بخت است که بخت گشوده می شود با مهربانی مادر و شیرینی قندابی دستورات آمرانه ی پدر و نوازش های عزیزانه و مهربانانه ی مادربزرگ هایی که چارقد گل منگولی قرآن را از حفظ غلط می خوانند ...
اشتراک در:
پستها (Atom)