۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۵, شنبه

پنج بار، خورشید



آنها ده نفر بودند،
پنج انسان و پنج شاخه درخت .
آنها ده نفر بودند،
پنج زنده و پنج مرده .
آنها ده نفر بودند،
پنج قاتل و پنج مقتول .
پنج جلاد و پنج محبوب.
در میان ستاره های شب، این ده نفر چه می خواستند...؟
در میان دود پیچیده باروت، این ده نفر به کدام نا کجا آباد می تاختند؟
آنها چند نفر بودند؟
چند نفر، صدای خویش...؟
چند صدا به بهانه پنج شاخه درخت...؟
چد فرشته به خستگی پنج نو شکوفه؟
پنج بار نفس عمیق تا ته سینه عشق...
و ناگهان سوتی که، همه جا
سایه بود و همه فلاکت
سرهایی که سر به بالا و متفکر
لبخند می زدند و تاب می خوردند
مثل کودکانی شاد در زمین بازی
مثل بچه هایی که با بلیتی مجانی توی مینی بوس مدرسه
کودکانی خرسند،
بی پدر، با مادر ،
بی برادر، با فرزند،
بی پشتوانه، با ریشه،
کودکانی در لوناپارک شادمانه روزهای اردی بهشت
که بازی می کردند و در سایه ی لولاهای درب های اوین می خندیدند
زندانیانی نزدیک خانه کتاب
اسیرانی پشت پنجره ای شیشه ای
آسمانی ابری، آسمانی سنگین
و تلفنی که هیچکس در آن سوی دیگر شیشه
الو یش نمی گوید و شاخه های درخت بی شکوفه را نمی بیند
با آسمانی پر از محوطه سبز میدان آزادی
آسمانی پر از خیابان های گشاد و بی سر و ته پهلوی
که پنج پرنده را در خویش می پروازاند...
******

آنها ده نفر بودند،
پنج آواره و پنج فراری
پنج خواب آلود و پنج زندانی
پنج آوازه خوان و پنج گوژ پشت نتردام
پنج پرنده دم بخت که روبروی خانه ما بغبغو سر داده بودند و
خواب هایمان را می پراندند و تعبیر می کردند...
و حالا
اینجا ... در این شهر ده نفره
در این روستای بی شاخوان
در این مطلا ولایت بی خانمان
در این نارنجستان بی سر و ته
که حتی گورخرهای گر آفریقایی هم برای رفتن به مستراح، هاله نور را به مسخره می گیرند
دیدن پنج پروانه و شاپرک
خواب را مثل پاشیدن یک مشت آب خنک
از چشمان آدم می پراند
چون مسیر شهر ما ، از خیابان خلوت و بن بست ولایت فقاهت همسایه نمی گذرد.
چون حالا پنج شبتاب پرنده ، حتی روزهای منور و تشنه و بلند تابستان را بی رنگ می کنند.



m.mazandarani نیو یورک ۱۱ می ۲۰۱۰

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۷, جمعه

*سبزی فروش عرق خور محله ما *



دانایی، حدی بود میان خبث و شرافت!
دانایی، سدی بود میان فضل و رذالت...
دانایی آدم، حدی بود که پایانش امر بود...
دانایی انسان، نمایی بود که آینه اش صبر بود....
دانایی، سنگی بود روی قبر نوحه قابله سر کوچه!!!
که هذیان هم، می تواند راه را مثل فیلم های سینمایی،
سه بعدی کند و بی حاصل...
رنگی کند و بی حاصل...
واقعی کند و بو گندو...
و... و اما...
و آن وقت، دانایی تازه به دنیا آمده کودک مآب، زیر درخت گردوی خانواده داناهای عالم
سایه ای داشت اندازه سوتی که از دهان لات سر کوچه بیرون می آید...
آن روز، دانایی صلابت بود،
دانا بودن، سرد می کرد آدمی را...
جان می داد، به آینده رهگذران کوچه ای که
صبح تا شام، همه با هم دوک بازی می کردند و هفت سنگ...
همه بر سر هم می زدند و بهرام را سه کله می خواندند.
و سبزی فروش کوچه دانایی
با آن ته لهجه ترکی غلیزش
آرااخ می خورد و از عراقی می نالید
که خوشه خوشه درازی مرگ را بر سر آنان می باراند .
دانایی می خواست پا در میانی کند و چیزی بگوید
دستی دراز کند
لبخندی بزند
اما دو دستی توی سرش کوبید
که سبزی فروش نخراشیده ناهنجار سالهای ۶۰
رحم را با خود نباید برد
جزم را فقط در خانه خود نباید قسمت کرد.
مادر را نباید در بدهکاری های خویش شریک کرد.
سر سفره، موقع ناهار
باید دانایی را هم مثل آبدوغ خیار کهن خنک پر گردوی کشمش یخ
با لیوانهای قرمز پلاستیکی، قسمت کرد و و آب از لب و لوچه دور و بری ها آویزان.
و بعد گفت:
نوش جان ای برادر،
آشناییتان با دانایی مبارک!



म.mazandaraniآوریل ۲۰۱۰ نیویورک