skip to main |
skip to sidebar
یکی از اولین چیزهایی که از این سفرها به یادم مانده ، در وهله نخست، روز ورود به این آسایشگاه های بدون آسایش است. بوی مخصوص زندان اوین. آن بوی مخصوصی که از در و دیوار آنجا بلند می شد. بوی غربت و تنهایی آدمها. نه فقط زندانیان که ماها بودیم، بلکه حتی زندانبانان پاسداری که با اینکه چشممان بسته بود اما به راحتی می شد درد بیکسی و اسیر بودن آنانرا هم فهمید و بویید. شب نخستی که وارد اوین شدیم ، علاوه بر غریب بودنش، که از صبح تا شب، با چشمبند های سیاه و تاریک اینور و آنورمان می کردند، یک بوی خاصی به دماغمان خورد که همه جا را پر کرده بود، از آن بوهایی که فقط برای آنهایی که اینجور محیط های بسته را تجربه کرده اند قابل درک ست. بوی تنهایی مفرط، بوی ماندگی و کپک زدگی افراطی دیوارهایی که صف به صف آدمهای چشم بسته را جلوی خودشان می دیدند و صدایشان در نمی آمد، نه که در نمی آمد که تازه اگر هم می خواست درهم بیاید، شنونده ای وجود نداشت، که برای این زندانیان اغلب کم سن و سال دلی بسوزاند و از آنها بپرسد، این موقع سال جای درس و مشق و مدرسه، توی این سیاهچال مخوف چه غلطی می کنید؟!!
تنهایی بود و بعد از یک علافی ده بیست ساعته ، ورود به بند سه، اتاق شماره چهار که همان نام تغییر یافته سلول شماره چهار بود. در سلول که باز شد، از طرف پاسدار محافظمان امر به باز کردن چشمانمان شد. چشمبند هایمان را که برداشتیم، اتاق سه در چهاری، روبرویمان دهانش را گشود و چهار هم اتاقی ناآشنا را به خود راه داد. بدون اینکه بفهمیم کجا هستیم و چه بر سرمان آمده، در پشت سرمان با تحکم و پر رویی بسته شد و ما چهار نفر را با بدبختی های خودمان تنها گذاشت... یک نیم ساعتی هیچ صدایی از هیچکداممان در نیآمد، اما کم کمک یخهایمان آب شد و شروع کردیم به آشنایی و معرفی و احوالپرسی و اینجور احوالات اولیه مرسوم بین ما ایرانی ها که ناگهان صدای غرش غریبی سکوت را دوباره بر همه جا حکمفرما کرد. صدای معمولی و نه چندان سوال برانگیزی که رنگ از رخ هر سه همسلولی من پراند. صدای تخلیه و ریزش کامیونی که بارش آهن باشد. من که تازه انموقع دو زاریم افتاد که من آشخورترین زندانی درون آن اتاق هستم، به رنگ و روی بر و بچه های دور و برم که خوب نظری انداختم، سکوت نآگهانیشان را که دیدم، آب دهان قورت دادنشان را که دیدم، فهمیدم این تو بمیری ، از آن تو به میریها نیست. بدون اینکه لازم باشد بپرسم، با شنیدن صدای تک تیرهایی که می آمد، فهمیدم چه خبرست. تک تیرهایی که با آه و ناله رنجور دربندیانی که در حال جان باختن بودند و فقط به اندازه یک حیاط ده پانزده متری از ما فاصله داشتند، مخلوط شده و از میان شعار ها و آخرین فریادهای محکومین به مرگ قابل شنیدن بود.
بعدها فهمیدم، " آهن خالی کردن " یعنی تیرباران. بعدها فهمیدم " می برنت پشت بند سه " یعنی خلاصی از زندگی. آنشب، بدو ورودمان ، اوین، به ما خوش آمد گفته بود... خوش آمدی مرگ آوار و ملعون... به زندان اوین خوش آمدید!!!
در طول سال هایی که به خدمت مسوولین زندان مشرف شدم، افتخار گرداندن در اکثر قریب به اتفاق زندان های مخوف کشور را در آن روزگار وحشتناک داشتم. چهار پنج شب نخست، در عشرت آباد بودم، شش هفت ماه در اوین آن روزها بودم، که هر روزش کافی بود تا به حساب یک عمر آدمی نوشته شود، جمعا حدود سیزده چهارده ماه در قزل حصار بودم، دو سه هفته ای در گوهر دشت ، که در واقع از مفتتحین این مخوف بند سال های بعد، ما، من و دوستانم، بودیم، و در نهایت، شش ماهی هم در زندان کچویی کرج بودیم، که باز هم از نخستین بدبخت هایی بودیم که گذرمان به آنجا افتاد و در واقع آنجا را هم بعد از انقلاب شکوهمند اسلامی ما بودیم که افتتاح کردیم.
زندگی آدمیزاد بالا دارد، پایین دارد، قسمت میانی هم دارد. روزهایی که که در ذهن می ماند هم می تواند جزو قسمت اولی ها باشد[ منظور روزهای خوشبختی و شادمانی آدمی ست ] هم می تواند جزو آن فکستنی روزهای بی ارزش و دردناکی باشد که هر چه زور بزنیم نمی توانیم آنها را از سلول های خاکستری رنگ ذهنمان بزداییم. روزهایی که ثبت می شوند برای همیشه، ثبت می شوند برای یک عمر، و هر وقت به یادشان می افتیم، فقط به خودمان لعن و نفرین می کنیم، که چرا رخ داده اند، و چرا خداوند این مرحمت را به ما نکرد تا آنها را از ما دور بدارد.
یکی از روزهای خنک آخر تابستان ۱۳۶۰، برای من، یکی از همان روزهای لعن و نفرین شده فکستنی ست. خنک و آخر تابستان که به هم نمی آیند، بعله ، حق دارید، در واقع خنک بود بخاطر اینکه اصلا روز نبود، ساعت ۱.۵ نیمه شب بود و من در خواب نازنین مغروق. که صدای در آمد و چند پاسدار مصلح مریش به عرق و چرک و صورت های نیمه سوخته ریختند توی خانه و تا بیاییم به خودمان بیاییم، با مسلسلی پس گردن، جلوی چشمان پر التماس خیس مادرم به دورانی روان شدم که بعد ها فهمیدم حتی شنیدن خاطرات آن دوران می تواند مملو از خطرات باشد و تن آدمیزادگان را بلرزاند.
من و بسیاری از کسانی که در آن بحبوحه بزنگاه به اوین مشرف شدیم، و بسیاریمان متاسفانه زنده از آن بیرون نیامدیم، از طرفداران و سمپات های گروهی بودیم که بعد ها یکی از بد نام ترین گروه های فعال سیاسی در تاریخ ایران لقب گرفت. ولی چیزی که کون مبارک بنده و آدم های امثال ما را می سوزاند اینست که تمام آن سختی ها و وحشی گری هایی که بر سر ما آمد و جان ماها را تا مغز استخوان هایمان سوزاند، در طول تمام سالهای بعد، بخاطر رفتار غلط رهبران سازمانی که اینهمه جانباخته و زندگی باخته تقدیم تاریخ ایران کرد ، و فقط بخاطر شهرت و بد نامی این رهبران فکستنی تر از فکستنی، ما و تمام بیچارگی های آن روزها به سطل زباله تاریخ سپرده شدیم و حتی کمترین یادی از آن روزها و آدمهایی مثل ماها، شده است تابویی نابخشودنی.
بهرحال هر که هر چه می خواهد بگوید، بگوید. من تصمیم گرفته ام تا خاطرات آن روزها را در این وبلاگ بنویسم، نه برای اینکه بگویم من هم زندانی سیاسی بوده ام و از این حرف ها. نخیر آقا جان! می خواهم بنویسم تا بیاد خیلی ها بیندازم که آن روزها ما چه کشیدیم و چه دیدیم. تا بیاد این آقا و خانم هایی که امروز از زندانیان سیاسی ایران محسوب می شوند بدانند، روز های سیاه و گندآلودی که ما دیدیم، هنوز کیلومترها با این روزهای تاریک کنونی فرق دارد.آن روزهایی که خبر وجود یک زندانی در اوین، مرده یا زنده، بیشتر از دو تا سه ماه می کشید تا به خانواده اش برسد. روزهایی که زندانی های در بند، بخطر ترور یک شخصیت سیاسی در خارج از زندان، جلوی جوخه اعدام قرار می گرفتند. روزهایی که داشتن وکیل که هیچ است، داشتن حتی دادگاهی که بشود آنرا دادگاه نامید، هم ، خواب و خیالی بیش نبود. روزهایی که شکنجه ، شلاق، قپونی، و جوجه کباب جزو بهترین شکل های شکنجه، ببخشید ، منظورم تعزیر بود ، محسوب می شد.
قریب سه سال ، این روزهای نحس را دیدم و از امروز تصمیم بر این گرفته ام ، تا آنها را به ثبت برسانم. قربان حضرت مربوطه، م. مازندرانی.
بالا غیرتا جنبش خود جوش و کاملا مترقی ملت ایران را متعلق یک گروه و دسته ندانیم. من نمی دانم، این خانم هایی که آمده اند [ منجمله، شادی صدر ] و مساله را زنانه ، مردانه کرده اند چه میخواهند؟ من نمی دانم اینها از آوردن مساله ای به نام حجاب در این دوران حساس به دنبال چه هستند؟ اصلا مگر تا حالا هیچ کدام از خواسته های معترضین که در خیابان ها و یا در زندان ها مورد شکنجه و آزار قرار گرفته اند و کشته و دل های سوخته بسیاری بر جای گذارده اند، به نتیجه و ثمری رسیده که حالا عده ای راه افتاده اند و " ننمن غریبم " بازی در می آورند و از حقوق برابر زن و مرد و و نبرد با حجاب اجباری دم می زنند.
ظاهرا وقتی بوی گوشت تازه به دماغ گربه می خورد از این اتفاقات هم باید بیفتد. من گربه دارم، می دانم چه خبر ست. [ البته منظورم کت فایت نیست ها.] این خانم ها یک جوری حرف می زنند که انگار مثلا توی این مدت هیچگونه بی احترامی خاصی به این جنابه ها شده هست، خدای نکرده. به نظر من بیشتر بوی لسبیانیسم از این ادا و اطوار های جلف می آید تا فمنینیسم. در واقع بیشتر این حرف ها به " ما از مرد ها برتریم " ، بیشتر شباهت دارد تا " ما با مردها برابریم ".
زنان و مردان ایران به طور برابر و در شرایط کاملا مساوی در برابر دژخیم درندگانی که خود را مجریان ولایت فقیه می نامند قرار گرفته اند و در حال ستیزند. پس خواهش می کنم بالا غیرتا ، بر ملت ایران منت بگذارید و ما را ز شما حاجت خیر نیست، شر مرسانید. بگذارید ملت مظلوم ایران کار خودشان را بکنند.
مخلص شما، م. مازندرانی
چرا داد و بیداد!!!
مساله اینست. چرا میان اینهمه قصه پیچ در پیچ، ما آمدیم و از داد میخواهیم بگوییم ... چرا میخواهیم از بیداد بگوئیم ... که وطن نازنین ما جایگاه گل و بلبل است و آنان که در آن صاحب قدرتند، نه اهل گلند و نه اهل بلبل... که سردمداران دیندار و مخترع ولایت مطلقه، نه اهل دادند و نه اهل منطق. ولی تا دلتان بخواهد، اهل سرزمین بیدادند.
سعی میکنیم در این بلاگ نا قابل، از بیداد زمانه، بیشتر بگوییم. به امید و یاری قادر مطلق.