یکی از روزهای خنک آخر تابستان ۱۳۶۰، برای من، یکی از همان روزهای لعن و نفرین شده فکستنی ست. خنک و آخر تابستان که به هم نمی آیند، بعله ، حق دارید، در واقع خنک بود بخاطر اینکه اصلا روز نبود، ساعت ۱.۵ نیمه شب بود و من در خواب نازنین مغروق. که صدای در آمد و چند پاسدار مصلح مریش به عرق و چرک و صورت های نیمه سوخته ریختند توی خانه و تا بیاییم به خودمان بیاییم، با مسلسلی پس گردن، جلوی چشمان پر التماس خیس مادرم به دورانی روان شدم که بعد ها فهمیدم حتی شنیدن خاطرات آن دوران می تواند مملو از خطرات باشد و تن آدمیزادگان را بلرزاند.
من و بسیاری از کسانی که در آن بحبوحه بزنگاه به اوین مشرف شدیم، و بسیاریمان متاسفانه زنده از آن بیرون نیامدیم، از طرفداران و سمپات های گروهی بودیم که بعد ها یکی از بد نام ترین گروه های فعال سیاسی در تاریخ ایران لقب گرفت. ولی چیزی که کون مبارک بنده و آدم های امثال ما را می سوزاند اینست که تمام آن سختی ها و وحشی گری هایی که بر سر ما آمد و جان ماها را تا مغز استخوان هایمان سوزاند، در طول تمام سالهای بعد، بخاطر رفتار غلط رهبران سازمانی که اینهمه جانباخته و زندگی باخته تقدیم تاریخ ایران کرد ، و فقط بخاطر شهرت و بد نامی این رهبران فکستنی تر از فکستنی، ما و تمام بیچارگی های آن روزها به سطل زباله تاریخ سپرده شدیم و حتی کمترین یادی از آن روزها و آدمهایی مثل ماها، شده است تابویی نابخشودنی.
بهرحال هر که هر چه می خواهد بگوید، بگوید. من تصمیم گرفته ام تا خاطرات آن روزها را در این وبلاگ بنویسم، نه برای اینکه بگویم من هم زندانی سیاسی بوده ام و از این حرف ها. نخیر آقا جان! می خواهم بنویسم تا بیاد خیلی ها بیندازم که آن روزها ما چه کشیدیم و چه دیدیم. تا بیاد این آقا و خانم هایی که امروز از زندانیان سیاسی ایران محسوب می شوند بدانند، روز های سیاه و گندآلودی که ما دیدیم، هنوز کیلومترها با این روزهای تاریک کنونی فرق دارد.آن روزهایی که خبر وجود یک زندانی در اوین، مرده یا زنده، بیشتر از دو تا سه ماه می کشید تا به خانواده اش برسد. روزهایی که زندانی های در بند، بخطر ترور یک شخصیت سیاسی در خارج از زندان، جلوی جوخه اعدام قرار می گرفتند. روزهایی که داشتن وکیل که هیچ است، داشتن حتی دادگاهی که بشود آنرا دادگاه نامید، هم ، خواب و خیالی بیش نبود. روزهایی که شکنجه ، شلاق، قپونی، و جوجه کباب جزو بهترین شکل های شکنجه، ببخشید ، منظورم تعزیر بود ، محسوب می شد.
قریب سه سال ، این روزهای نحس را دیدم و از امروز تصمیم بر این گرفته ام ، تا آنها را به ثبت برسانم. قربان حضرت مربوطه، م. مازندرانی.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر