تنهایی بود و بعد از یک علافی ده بیست ساعته ، ورود به بند سه، اتاق شماره چهار که همان نام تغییر یافته سلول شماره چهار بود. در سلول که باز شد، از طرف پاسدار محافظمان امر به باز کردن چشمانمان شد. چشمبند هایمان را که برداشتیم، اتاق سه در چهاری، روبرویمان دهانش را گشود و چهار هم اتاقی ناآشنا را به خود راه داد. بدون اینکه بفهمیم کجا هستیم و چه بر سرمان آمده، در پشت سرمان با تحکم و پر رویی بسته شد و ما چهار نفر را با بدبختی های خودمان تنها گذاشت... یک نیم ساعتی هیچ صدایی از هیچکداممان در نیآمد، اما کم کمک یخهایمان آب شد و شروع کردیم به آشنایی و معرفی و احوالپرسی و اینجور احوالات اولیه مرسوم بین ما ایرانی ها که ناگهان صدای غرش غریبی سکوت را دوباره بر همه جا حکمفرما کرد. صدای معمولی و نه چندان سوال برانگیزی که رنگ از رخ هر سه همسلولی من پراند. صدای تخلیه و ریزش کامیونی که بارش آهن باشد. من که تازه انموقع دو زاریم افتاد که من آشخورترین زندانی درون آن اتاق هستم، به رنگ و روی بر و بچه های دور و برم که خوب نظری انداختم، سکوت نآگهانیشان را که دیدم، آب دهان قورت دادنشان را که دیدم، فهمیدم این تو بمیری ، از آن تو به میریها نیست. بدون اینکه لازم باشد بپرسم، با شنیدن صدای تک تیرهایی که می آمد، فهمیدم چه خبرست. تک تیرهایی که با آه و ناله رنجور دربندیانی که در حال جان باختن بودند و فقط به اندازه یک حیاط ده پانزده متری از ما فاصله داشتند، مخلوط شده و از میان شعار ها و آخرین فریادهای محکومین به مرگ قابل شنیدن بود.
بعدها فهمیدم، " آهن خالی کردن " یعنی تیرباران. بعدها فهمیدم " می برنت پشت بند سه " یعنی خلاصی از زندگی. آنشب، بدو ورودمان ، اوین، به ما خوش آمد گفته بود... خوش آمدی مرگ آوار و ملعون... به زندان اوین خوش آمدید!!!
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر