۱۳۸۸ بهمن ۸, پنجشنبه

خاطرات اوین [ ۲ ]

یکی از اولین چیزهایی که از این سفرها به یادم مانده ، در وهله نخست، روز ورود به این آسایشگاه های بدون آسایش است. بوی مخصوص زندان اوین. آن بوی مخصوصی که از در و دیوار آنجا بلند می شد. بوی غربت و تنهایی آدمها. نه فقط زندانیان که ماها بودیم، بلکه حتی زندانبانان پاسداری که با اینکه چشممان بسته بود اما به راحتی می شد درد بیکسی و اسیر بودن آنانرا هم فهمید و بویید. شب نخستی که وارد اوین شدیم ، علاوه بر غریب بودنش، که از صبح تا شب، با چشمبند های سیاه و تاریک اینور و آنورمان می کردند، یک بوی خاصی به دماغمان خورد که همه جا را پر کرده بود، از آن بوهایی که فقط برای آنهایی که اینجور محیط های بسته را تجربه کرده اند قابل درک ست. بوی تنهایی مفرط، بوی ماندگی و کپک زدگی افراطی دیوارهایی که صف به صف آدمهای چشم بسته را جلوی خودشان می دیدند و صدایشان در نمی آمد، نه که در نمی آمد که تازه اگر هم می خواست درهم بیاید، شنونده ای وجود نداشت، که برای این زندانیان اغلب کم سن و سال دلی بسوزاند و از آنها بپرسد، این موقع سال جای درس و مشق و مدرسه، توی این سیاهچال مخوف چه غلطی می کنید؟!!
تنهایی بود و بعد از یک علافی ده بیست ساعته ، ورود به بند سه، اتاق شماره چهار که همان نام تغییر یافته سلول شماره چهار بود. در سلول که باز شد، از طرف پاسدار محافظمان امر به باز کردن چشمانمان شد. چشمبند هایمان را که برداشتیم، اتاق سه در چهاری، روبرویمان دهانش را گشود و چهار هم اتاقی ناآشنا را به خود راه داد. بدون اینکه بفهمیم کجا هستیم و چه بر سرمان آمده، در پشت سرمان با تحکم و پر رویی بسته شد و ما چهار نفر را با بدبختی های خودمان تنها گذاشت... یک نیم ساعتی هیچ صدایی از هیچکداممان در نیآمد، اما کم کمک یخهایمان آب شد و شروع کردیم به آشنایی و معرفی و احوالپرسی و اینجور احوالات اولیه مرسوم بین ما ایرانی ها که ناگهان صدای غرش غریبی سکوت را دوباره بر همه جا حکمفرما کرد. صدای معمولی و نه چندان سوال برانگیزی که رنگ از رخ هر سه همسلولی من پراند. صدای تخلیه و ریزش کامیونی که بارش آهن باشد. من که تازه انموقع دو زاریم افتاد که من آشخورترین زندانی درون آن اتاق هستم، به رنگ و روی بر و بچه های دور و برم که خوب نظری انداختم، سکوت نآگهانیشان را که دیدم، آب دهان قورت دادنشان را که دیدم، فهمیدم این تو بمیری ، از آن تو به میریها نیست. بدون اینکه لازم باشد بپرسم، با شنیدن صدای تک تیرهایی که می آمد، فهمیدم چه خبرست. تک تیرهایی که با آه و ناله رنجور دربندیانی که در حال جان باختن بودند و فقط به اندازه یک حیاط ده پانزده متری از ما فاصله داشتند، مخلوط شده و از میان شعار ها و آخرین فریادهای محکومین به مرگ قابل شنیدن بود.
بعدها فهمیدم، " آهن خالی کردن " یعنی تیرباران. بعدها فهمیدم " می برنت پشت بند سه " یعنی خلاصی از زندگی. آنشب، بدو ورودمان ، اوین، به ما خوش آمد گفته بود... خوش آمدی مرگ آوار و ملعون... به زندان اوین خوش آمدید!!!
Balatarin

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر