*سبزی فروش عرق خور محله ما *
دانایی، حدی بود میان خبث و شرافت!
دانایی، سدی بود میان فضل و رذالت...
دانایی آدم، حدی بود که پایانش امر بود...
دانایی انسان، نمایی بود که آینه اش صبر بود....
دانایی، سنگی بود روی قبر نوحه قابله سر کوچه!!!
که هذیان هم، می تواند راه را مثل فیلم های سینمایی،
سه بعدی کند و بی حاصل...
رنگی کند و بی حاصل...
واقعی کند و بو گندو...
و... و اما...
و آن وقت، دانایی تازه به دنیا آمده کودک مآب، زیر درخت گردوی خانواده داناهای عالم
سایه ای داشت اندازه سوتی که از دهان لات سر کوچه بیرون می آید...
آن روز، دانایی صلابت بود،
دانا بودن، سرد می کرد آدمی را...
جان می داد، به آینده رهگذران کوچه ای که
صبح تا شام، همه با هم دوک بازی می کردند و هفت سنگ...
همه بر سر هم می زدند و بهرام را سه کله می خواندند.
و سبزی فروش کوچه دانایی
با آن ته لهجه ترکی غلیزش
آرااخ می خورد و از عراقی می نالید
که خوشه خوشه درازی مرگ را بر سر آنان می باراند .
دانایی می خواست پا در میانی کند و چیزی بگوید
دستی دراز کند
لبخندی بزند
اما دو دستی توی سرش کوبید
که سبزی فروش نخراشیده ناهنجار سالهای ۶۰
رحم را با خود نباید برد
جزم را فقط در خانه خود نباید قسمت کرد.
مادر را نباید در بدهکاری های خویش شریک کرد.
سر سفره، موقع ناهار
باید دانایی را هم مثل آبدوغ خیار کهن خنک پر گردوی کشمش یخ
با لیوانهای قرمز پلاستیکی، قسمت کرد و و آب از لب و لوچه دور و بری ها آویزان.
و بعد گفت:
نوش جان ای برادر،
آشناییتان با دانایی مبارک!
म.mazandaraniآوریل ۲۰۱۰ نیویورک
۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۷, جمعه
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر