نوروز، آنور دیوار
ای تو ،
سمبلی که از زیر خاک بیرون می آیی!!
به من بگو...
از آن طرف دیوار خبر داری...؟
از این سرمای زجر دهنده یخ خبر داری؟!؟
ای تو، گل سمبل بی معرفت پای سفره هفت سین جوانی ما ...
ای تو...از فرق های اینور دیوار خبر داری؟
از آن دیواری که گل زیبای سمبل من را لاله کرد، خبر داری؟
از آن لاله های بد رنگ سرخ پوش بدم آمد.
از غمزه های خون رنگ عفت، بدم آمد...
ازآن ترکه های سربی که حتی به کف پای سمبل بی گناه هفت سین من هم رحم نمی کنند بدم آمد.
حالا در این زمان سر بر آورده ایستاده،
از من چه می خواهی ؟!
آری با توام ... از آن سبز رنگ لاله های قرمز چه می خواهی؟
که ای کاش کور می شدم و در این سرمای اینور دیوار...
چشمانم مثل دستم قانقاریا می گرفت
ولی جای سمبل
جای یاس
جای لبخند
جای نازک چشمهای احساساتی
جای عشق
گل لاله نمی دیدم...
نیو یورک ۲۰۱۰
۱۳۸۹ اردیبهشت ۹, پنجشنبه
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر