پنج بار، خورشید
آنها ده نفر بودند،
پنج انسان و پنج شاخه درخت .
آنها ده نفر بودند،
پنج زنده و پنج مرده .
آنها ده نفر بودند،
پنج قاتل و پنج مقتول .
پنج جلاد و پنج محبوب.
در میان ستاره های شب، این ده نفر چه می خواستند...؟
در میان دود پیچیده باروت، این ده نفر به کدام نا کجا آباد می تاختند؟
آنها چند نفر بودند؟
چند نفر، صدای خویش...؟
چند صدا به بهانه پنج شاخه درخت...؟
چد فرشته به خستگی پنج نو شکوفه؟
پنج بار نفس عمیق تا ته سینه عشق...
و ناگهان سوتی که، همه جا
سایه بود و همه فلاکت
سرهایی که سر به بالا و متفکر
لبخند می زدند و تاب می خوردند
مثل کودکانی شاد در زمین بازی
مثل بچه هایی که با بلیتی مجانی توی مینی بوس مدرسه
کودکانی خرسند،
بی پدر، با مادر ،
بی برادر، با فرزند،
بی پشتوانه، با ریشه،
کودکانی در لوناپارک شادمانه روزهای اردی بهشت
که بازی می کردند و در سایه ی لولاهای درب های اوین می خندیدند
زندانیانی نزدیک خانه کتاب
اسیرانی پشت پنجره ای شیشه ای
آسمانی ابری، آسمانی سنگین
و تلفنی که هیچکس در آن سوی دیگر شیشه
الو یش نمی گوید و شاخه های درخت بی شکوفه را نمی بیند
با آسمانی پر از محوطه سبز میدان آزادی
آسمانی پر از خیابان های گشاد و بی سر و ته پهلوی
که پنج پرنده را در خویش می پروازاند...
******
آنها ده نفر بودند،
پنج آواره و پنج فراری
پنج خواب آلود و پنج زندانی
پنج آوازه خوان و پنج گوژ پشت نتردام
پنج پرنده دم بخت که روبروی خانه ما بغبغو سر داده بودند و
خواب هایمان را می پراندند و تعبیر می کردند...
و حالا
اینجا ... در این شهر ده نفره
در این روستای بی شاخوان
در این مطلا ولایت بی خانمان
در این نارنجستان بی سر و ته
که حتی گورخرهای گر آفریقایی هم برای رفتن به مستراح، هاله نور را به مسخره می گیرند
دیدن پنج پروانه و شاپرک
خواب را مثل پاشیدن یک مشت آب خنک
از چشمان آدم می پراند
چون مسیر شهر ما ، از خیابان خلوت و بن بست ولایت فقاهت همسایه نمی گذرد.
چون حالا پنج شبتاب پرنده ، حتی روزهای منور و تشنه و بلند تابستان را بی رنگ می کنند.
m.mazandarani نیو یورک ۱۱ می ۲۰۱۰
۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۵, شنبه
۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۷, جمعه
*سبزی فروش عرق خور محله ما *
دانایی، حدی بود میان خبث و شرافت!
دانایی، سدی بود میان فضل و رذالت...
دانایی آدم، حدی بود که پایانش امر بود...
دانایی انسان، نمایی بود که آینه اش صبر بود....
دانایی، سنگی بود روی قبر نوحه قابله سر کوچه!!!
که هذیان هم، می تواند راه را مثل فیلم های سینمایی،
سه بعدی کند و بی حاصل...
رنگی کند و بی حاصل...
واقعی کند و بو گندو...
و... و اما...
و آن وقت، دانایی تازه به دنیا آمده کودک مآب، زیر درخت گردوی خانواده داناهای عالم
سایه ای داشت اندازه سوتی که از دهان لات سر کوچه بیرون می آید...
آن روز، دانایی صلابت بود،
دانا بودن، سرد می کرد آدمی را...
جان می داد، به آینده رهگذران کوچه ای که
صبح تا شام، همه با هم دوک بازی می کردند و هفت سنگ...
همه بر سر هم می زدند و بهرام را سه کله می خواندند.
و سبزی فروش کوچه دانایی
با آن ته لهجه ترکی غلیزش
آرااخ می خورد و از عراقی می نالید
که خوشه خوشه درازی مرگ را بر سر آنان می باراند .
دانایی می خواست پا در میانی کند و چیزی بگوید
دستی دراز کند
لبخندی بزند
اما دو دستی توی سرش کوبید
که سبزی فروش نخراشیده ناهنجار سالهای ۶۰
رحم را با خود نباید برد
جزم را فقط در خانه خود نباید قسمت کرد.
مادر را نباید در بدهکاری های خویش شریک کرد.
سر سفره، موقع ناهار
باید دانایی را هم مثل آبدوغ خیار کهن خنک پر گردوی کشمش یخ
با لیوانهای قرمز پلاستیکی، قسمت کرد و و آب از لب و لوچه دور و بری ها آویزان.
و بعد گفت:
نوش جان ای برادر،
آشناییتان با دانایی مبارک!
म.mazandaraniآوریل ۲۰۱۰ نیویورک
دانایی، حدی بود میان خبث و شرافت!
دانایی، سدی بود میان فضل و رذالت...
دانایی آدم، حدی بود که پایانش امر بود...
دانایی انسان، نمایی بود که آینه اش صبر بود....
دانایی، سنگی بود روی قبر نوحه قابله سر کوچه!!!
که هذیان هم، می تواند راه را مثل فیلم های سینمایی،
سه بعدی کند و بی حاصل...
رنگی کند و بی حاصل...
واقعی کند و بو گندو...
و... و اما...
و آن وقت، دانایی تازه به دنیا آمده کودک مآب، زیر درخت گردوی خانواده داناهای عالم
سایه ای داشت اندازه سوتی که از دهان لات سر کوچه بیرون می آید...
آن روز، دانایی صلابت بود،
دانا بودن، سرد می کرد آدمی را...
جان می داد، به آینده رهگذران کوچه ای که
صبح تا شام، همه با هم دوک بازی می کردند و هفت سنگ...
همه بر سر هم می زدند و بهرام را سه کله می خواندند.
و سبزی فروش کوچه دانایی
با آن ته لهجه ترکی غلیزش
آرااخ می خورد و از عراقی می نالید
که خوشه خوشه درازی مرگ را بر سر آنان می باراند .
دانایی می خواست پا در میانی کند و چیزی بگوید
دستی دراز کند
لبخندی بزند
اما دو دستی توی سرش کوبید
که سبزی فروش نخراشیده ناهنجار سالهای ۶۰
رحم را با خود نباید برد
جزم را فقط در خانه خود نباید قسمت کرد.
مادر را نباید در بدهکاری های خویش شریک کرد.
سر سفره، موقع ناهار
باید دانایی را هم مثل آبدوغ خیار کهن خنک پر گردوی کشمش یخ
با لیوانهای قرمز پلاستیکی، قسمت کرد و و آب از لب و لوچه دور و بری ها آویزان.
و بعد گفت:
نوش جان ای برادر،
آشناییتان با دانایی مبارک!
म.mazandaraniآوریل ۲۰۱۰ نیویورک
۱۳۸۹ اردیبهشت ۹, پنجشنبه
نوروز، آنور دیوار
ای تو ،
سمبلی که از زیر خاک بیرون می آیی!!
به من بگو...
از آن طرف دیوار خبر داری...؟
از این سرمای زجر دهنده یخ خبر داری؟!؟
ای تو، گل سمبل بی معرفت پای سفره هفت سین جوانی ما ...
ای تو...از فرق های اینور دیوار خبر داری؟
از آن دیواری که گل زیبای سمبل من را لاله کرد، خبر داری؟
از آن لاله های بد رنگ سرخ پوش بدم آمد.
از غمزه های خون رنگ عفت، بدم آمد...
ازآن ترکه های سربی که حتی به کف پای سمبل بی گناه هفت سین من هم رحم نمی کنند بدم آمد.
حالا در این زمان سر بر آورده ایستاده،
از من چه می خواهی ؟!
آری با توام ... از آن سبز رنگ لاله های قرمز چه می خواهی؟
که ای کاش کور می شدم و در این سرمای اینور دیوار...
چشمانم مثل دستم قانقاریا می گرفت
ولی جای سمبل
جای یاس
جای لبخند
جای نازک چشمهای احساساتی
جای عشق
گل لاله نمی دیدم...
نیو یورک ۲۰۱۰
ای تو ،
سمبلی که از زیر خاک بیرون می آیی!!
به من بگو...
از آن طرف دیوار خبر داری...؟
از این سرمای زجر دهنده یخ خبر داری؟!؟
ای تو، گل سمبل بی معرفت پای سفره هفت سین جوانی ما ...
ای تو...از فرق های اینور دیوار خبر داری؟
از آن دیواری که گل زیبای سمبل من را لاله کرد، خبر داری؟
از آن لاله های بد رنگ سرخ پوش بدم آمد.
از غمزه های خون رنگ عفت، بدم آمد...
ازآن ترکه های سربی که حتی به کف پای سمبل بی گناه هفت سین من هم رحم نمی کنند بدم آمد.
حالا در این زمان سر بر آورده ایستاده،
از من چه می خواهی ؟!
آری با توام ... از آن سبز رنگ لاله های قرمز چه می خواهی؟
که ای کاش کور می شدم و در این سرمای اینور دیوار...
چشمانم مثل دستم قانقاریا می گرفت
ولی جای سمبل
جای یاس
جای لبخند
جای نازک چشمهای احساساتی
جای عشق
گل لاله نمی دیدم...
نیو یورک ۲۰۱۰
سایه ای روی دیوار *
درب را گشودم،
و در چهار چوب پناه آن،
سایه ای دیدم ایستاده
و وارسته...
درب را گشودم
و دیدم او را ، که چگونه سر افکنده است...
که چگونه، آن قهرمان آرزوهای من...
سر به زیر...
در آن چهار چوب لندهور
اشکی می بیند اندازه ی تمام جهان روبرو.
درب را گشودم و
آنگاه، زجرش را... نفسش را...
آوازه ی فریادش را ...
دیدم...
دیدم... دیدم بی نهایت...
دیدم ابدی...
آدم هایی لمس و بی پایان...
آدم هایی فرق زده و بی رنگ...
آدم هایی نقره ای و سرد...
پشت سرش...
جار می زدند :
آفرین بر تو...ای.. آفرین گوی!!!
آفرین بر تو ای آفرین پسند...!
درود بر تو ای سردمدار بی چارگی...
که تویی مظهر مرگ...
که تویی مظهر وقاهت...
دستت را جلو نیاور که...
نکبت کمترین مرحمتی است که می توانی
بر این درب پوسیده از هم پاشیده
بپاشانی!!!
* * *
سپس،
درب را بوسیدم...
سر بر آن گذاردم... و ...
درب را گریستم...
و درب را بی داد کردم...
که تا به کی... تا به کی... ای سایه مذمت...
مرا با خود می خواهی همراه کنی...
که ظلمت شب محاکمه به جرم نفس کشیدن...
به یک آهی که از سینه تو بیرون می آید...
می ارزد...
حتی اگر گران تر از گوجه فرنگی های وسط زمستان باشد .
که تا خانه ای،
اتاقی،
در شرف این افق سرتاسری،
دیوار دارد...
بی درب...
حتی به پشیزی نمی ارزد...
بی درب...حتی تا ابد هم نمی توانی سایه ای در آن ببینی
نیویورک آوریل ۲۰۱۰
درب را گشودم،
و در چهار چوب پناه آن،
سایه ای دیدم ایستاده
و وارسته...
درب را گشودم
و دیدم او را ، که چگونه سر افکنده است...
که چگونه، آن قهرمان آرزوهای من...
سر به زیر...
در آن چهار چوب لندهور
اشکی می بیند اندازه ی تمام جهان روبرو.
درب را گشودم و
آنگاه، زجرش را... نفسش را...
آوازه ی فریادش را ...
دیدم...
دیدم... دیدم بی نهایت...
دیدم ابدی...
آدم هایی لمس و بی پایان...
آدم هایی فرق زده و بی رنگ...
آدم هایی نقره ای و سرد...
پشت سرش...
جار می زدند :
آفرین بر تو...ای.. آفرین گوی!!!
آفرین بر تو ای آفرین پسند...!
درود بر تو ای سردمدار بی چارگی...
که تویی مظهر مرگ...
که تویی مظهر وقاهت...
دستت را جلو نیاور که...
نکبت کمترین مرحمتی است که می توانی
بر این درب پوسیده از هم پاشیده
بپاشانی!!!
* * *
سپس،
درب را بوسیدم...
سر بر آن گذاردم... و ...
درب را گریستم...
و درب را بی داد کردم...
که تا به کی... تا به کی... ای سایه مذمت...
مرا با خود می خواهی همراه کنی...
که ظلمت شب محاکمه به جرم نفس کشیدن...
به یک آهی که از سینه تو بیرون می آید...
می ارزد...
حتی اگر گران تر از گوجه فرنگی های وسط زمستان باشد .
که تا خانه ای،
اتاقی،
در شرف این افق سرتاسری،
دیوار دارد...
بی درب...
حتی به پشیزی نمی ارزد...
بی درب...حتی تا ابد هم نمی توانی سایه ای در آن ببینی
نیویورک آوریل ۲۰۱۰
۱۳۸۹ فروردین ۱۸, چهارشنبه
روشن سایه
در این سایه، درد را گشود، نامه شفق ... !
در این سایه، درد را گشود، خنجر زمان... !
در این سایه، درد را گشود، جانی خراب... !
در این سایه، درد را گشود، والی کثیف... !
در این سایه، درد را گشود، بخشش قصاص...!
در این سایه ، درد را گشود، فریاد علی...!
در این سایه ، نور را ببین، قدرت نهان...!
در این سایه، نور را ببین، سید خفیف...!
در این جاودانه واردات سحر، مستی ام ببین!
در این نفرت ، رحم را ببین، قادر و نحیف!
در این نفرت ، مهر را ببین، ملا و حضیض!
در این آفتاب، قهر را ببین، مجلل و شدید!
در این سایه، مور را ببین، دانه ای به دوش!
در این سایه، رهبری ببین، ظالم و خفوش!
در این دشمنی، اگر باشی، خنجری شقیق...
در این دوستی، کنارم باش، ای دشمن... ای رفیق...!
در این دوستی، دستم بگیر، مرد محترم!!!
در این دوستی، خوارم مدار، ای سرور درم...!
در این ظلمت ، مردانه باش، دست من بگیر!!!
در این نور، ای دوست، ای دشمن، ... دست من بگیر...!!!
mazandrani
march2010
در این سایه، درد را گشود، نامه شفق ... !
در این سایه، درد را گشود، خنجر زمان... !
در این سایه، درد را گشود، جانی خراب... !
در این سایه، درد را گشود، والی کثیف... !
در این سایه، درد را گشود، بخشش قصاص...!
در این سایه ، درد را گشود، فریاد علی...!
در این سایه ، نور را ببین، قدرت نهان...!
در این سایه، نور را ببین، سید خفیف...!
در این جاودانه واردات سحر، مستی ام ببین!
در این نفرت ، رحم را ببین، قادر و نحیف!
در این نفرت ، مهر را ببین، ملا و حضیض!
در این آفتاب، قهر را ببین، مجلل و شدید!
در این سایه، مور را ببین، دانه ای به دوش!
در این سایه، رهبری ببین، ظالم و خفوش!
در این دشمنی، اگر باشی، خنجری شقیق...
در این دوستی، کنارم باش، ای دشمن... ای رفیق...!
در این دوستی، دستم بگیر، مرد محترم!!!
در این دوستی، خوارم مدار، ای سرور درم...!
در این ظلمت ، مردانه باش، دست من بگیر!!!
در این نور، ای دوست، ای دشمن، ... دست من بگیر...!!!
mazandrani
march2010
۱۳۸۸ اسفند ۶, پنجشنبه
خلوص خشم پنهان است
خلوص نازنین خشم عزیزانم به خون آغشته گشته
که این دریای سبز بی نهایت ، خاک ایران است...
اگر ویرانی و اهریمنی، سرد و سخت و قهر آگین و فراوانست
فقط یک لابه لبخند...
فقط یک نیمه سوگند...
فقط یک زیر چشم سرد آغشته به خون مادران پیوند...
فقط یک کوه دستار بسته...
یک کاوه نفرین خجسته
رو در روی بسیجی قاتل درنده ضارب،
به زنجیر و اسیر و خسته از کوه دماوند...
ندای مهربان با نفس خویشش، غرق در آسفالت خونین رنگ تهران است.
خلوص خشم پنهان است
که خاک پاک سبز شهر تهران
زیر شرم آگین قدمهای امروزین ستمکاران ،
ضحاکان،
همیشه خسته و خون است...
جانان است
در تاریکی شب مفتون و پنهان است.
که سبزی مظهر پاکی، گلستان است.
که آن آغشته رهبر،
پاسدار ظلم و فرمان است.
خلوص خشم پنهان است...
که سهراب و ندا و کاوه ما ... خشم پنهان است. آری!
خشم پنهان است...
م. مازندرانی
فوریه ۲۰۱۰
مطلب را به بالاترین بفرستید:
&title=">

خلوص نازنین خشم عزیزانم به خون آغشته گشته
که این دریای سبز بی نهایت ، خاک ایران است...
اگر ویرانی و اهریمنی، سرد و سخت و قهر آگین و فراوانست
فقط یک لابه لبخند...
فقط یک نیمه سوگند...
فقط یک زیر چشم سرد آغشته به خون مادران پیوند...
فقط یک کوه دستار بسته...
یک کاوه نفرین خجسته
رو در روی بسیجی قاتل درنده ضارب،
به زنجیر و اسیر و خسته از کوه دماوند...
ندای مهربان با نفس خویشش، غرق در آسفالت خونین رنگ تهران است.
خلوص خشم پنهان است
که خاک پاک سبز شهر تهران
زیر شرم آگین قدمهای امروزین ستمکاران ،
ضحاکان،
همیشه خسته و خون است...
جانان است
در تاریکی شب مفتون و پنهان است.
که سبزی مظهر پاکی، گلستان است.
که آن آغشته رهبر،
پاسدار ظلم و فرمان است.
خلوص خشم پنهان است...
که سهراب و ندا و کاوه ما ... خشم پنهان است. آری!
خشم پنهان است...
م. مازندرانی
فوریه ۲۰۱۰
مطلب را به بالاترین بفرستید:
۱۳۸۸ بهمن ۲۱, چهارشنبه
خاطرات اوین [ قسمت چهارم ]

چند ماهی از دستگیری من گذشته بود، و نه تنها من، که تقریبا همه زندانیانی که با ما هم اتاق و هم بند بودند در شرایط یکسانی به سر می بردند. در واقع همین بلاتکلیفی یک نوع مرحمت محسوب می شد... چون حد اقل تا زمانی که [ زیر بازجویی ] بودی ، به عبارتی، هنوز آدم زنده هم به حساب می آمدی. که خود از مراحم بزرگ آن دوران محسوب می شد. البته همه داستان زیر بازجویی بودن، رحمت و مرحمت نبود. بگذارید ماجرا را یک کم برایتان باز کنم. زندانی وقتی دستگیر می شد، تا زمانی که به دادگاه نرفته بود، زیر بازجویی محسوب می شد،... تا زمانی که دادگاهی نشده بود، هنوز حکمی نگرفته بود، و بطور خیلی ساده و طبیعی، تا زمانی که حکم نگرفته بود، احتمال زنده ماندن و تیرباران نشدنش هم بسیار بالا بود. در آن روزهایی که آدمیزاد را بابت یک روزنامه فروختن و یا شرکت در یک راهپیمایی ناقابل، به پای جوخه مرگ می فرستادند، همین زیر بازجویی بودن و به عبارتی ، هنوز نفس کشیدن از آن نعمات گل منگلی بود که به این سادگی نصیب هر کسی نمی شد. بخصوس آن دوره که ما هر هفته، سه روز، یکشنبه، سه شنبه ، و پنجشنبه ها، به طور معمول اعدام داشتیم ... درست مثل زنگ ریاضی، یا ورزش یا علوم طبیعی توی مدرسه ! هفته هایی که بیرون از زندان، تروری یا چیزی انجام می شد، بمبی می ترکید ، یا یک شخصیت سیاسی توسط مجاهدین کشته می شد، داخل زندان، آقای لاجوردی و کچویی و دیگر مسولان زندان، دستشان به ترور کننده ها که نمی رسید، زورشان را به بچه های بی گناه زندانی می رساندند، و در تلافی، سفره اعدام را پهن می کردند. به همین دلیل زیر بازجویی بودن، معنایش این بود که تو هنوز حکم نگرفته ای و بنابر این هنوز این شانس را داری که جزو زنده ها باشی.
می خواستم در این جلسه راجع به اعدام هایی که شاهدشان بودم صحبت کنم، ولی کمی فکر که کردم، دیدم ، اول باید روزهای زیر بازجویی و شکنجه را کمی باز کنم، که برای مرگ و جان به جان آفرین دادن همیشه وقت است. روزهای بازجویی... که چه روزهای نحسی بود، ای خدا... روزهایی که برای سین جیم به دفتر مرکزی می بردنت، با چشم های بسته، توی یک صف ، دنبال هم دیگر می کشاندت ، روی یک صندلی چوبی کف گیرک دار می نشاندنت، رو به دیوار، چشمانت را باز می کردند، کاغذی جلویت می گذاشتند و به تو می گفتند هر چه ما می خواهیم بنویس... بنویس آنچه ما می خواهیم ، نه آنچه واقعیت دارد ... اول اسم و بعد فامیل و سپس، می رفت سراغ کل زندگیت و سرت را که می جنباندی و می خواستی پر رو بازی در بیاوری میشدی میهمان مشت و لگدشان . که این خود از آن داستانهای بامزه ای است که به تعریف کردنش می ارزد. یادم می آید، توی عشرت آباد ، روزهای اول دستگیریم ، موقع بازجویی، بازجویم، که نامش هم یاسر بود، با آن ریش بلند و کله کچل و قیافه خیلی حزب اللهی یش کاغذی جلویم گذاشت و با داد و بیداد دستور نوشتن مشخصاتم را داد و بلافاصله این سوال را بروی کاغذ اضافه کرد که: دلیل دستگیری خود را بنویسید و بنویسید به چه علتی دستگیر شده اید؟ ... من هم که حسابی از آن بچه پر رو های زمانه بودم، نه گذاشتم و نه برداشتم و در پاسخ نوشتم : ... من چه می دانم،که دلیل دستگیریم چیست... شما مرا دستگیر کرده اید ، آنوقت از من علتش را می پرسید؟!!
همین. یاسر که از پاسخ کوتاه من تعجب کرده بود، کاغذ را برداشت و پاسخ مرا که خواند، سرش را بالا آورد، چپ چپی وراندازم کرد، و به آرامی گفت، ...بلند شو ... بلند شو بابا جون تا حالیت کنم... منهم که هنوز نمی دانستم چه آتشی به جان خودم انداخته ام تا از جایم بلند شدم، با دو تا مشت آفرکات چپ و راست و یک لگد نا قبل تو سر و صورت و شکمم پذیرایی شدم تا دریابم، مسجد جای گوزیدن نیست. من که توقع اینچنین پذیرایی ناقافلی را نداشتم، روی زمین ولو شدم و در حالیکه بلند می شدم، فریادهای آقای بازجو را شنیدم که : ... بچه مزلف فلان فلان شده، فکر کردی باهات شوخی دارم؟ ... می دونی من کیم؟ ... به من میگن، یاسر... همون یاسری که توی روزنامه مجاهدتون بهش می گفتین یاسر، دژخیم رژیم... حالا توی ازگل منو به بازی گرفتی...؟ ... و این مشت و لگد ها آغازی بود بر این واقعیت دردناک که کتک بسیاری در انتظار بنده و امسال بنده می باشد و این تازه اول بسم اله ست. شلاق، قپونی، مشت، لگد، و البته، کابلهای رنگوارنگ...
خوب، برای اینکه بخش چهارم را بدون مناسبتی به پایان نبرده باشم، لازم به ذکر ست، که این آقای یاسر بازجو، حدودا دو ماه بعد از این ماجرا ، در انفجاری که در پادگان عشرت آباد به وقوع پیوست، جان به جان آفرین داد و به لقاء اله پیوست. چه روزگار بدی بود آن روزگار... وقتی خبر انفجار عشرت آباد را در روزنامه، و در سلول انفرادی، چند ماه بعد دیدم، با اینکه از او دل خوشی نداشتم، اما هیچ خوشی در خبر مرگ وی نیافتم... واقعا چه لذتی در مرگ دیگری نهفته است؟ حتی در مرگ بد خواه و دشمنت...؟!!

می خواستم در این جلسه راجع به اعدام هایی که شاهدشان بودم صحبت کنم، ولی کمی فکر که کردم، دیدم ، اول باید روزهای زیر بازجویی و شکنجه را کمی باز کنم، که برای مرگ و جان به جان آفرین دادن همیشه وقت است. روزهای بازجویی... که چه روزهای نحسی بود، ای خدا... روزهایی که برای سین جیم به دفتر مرکزی می بردنت، با چشم های بسته، توی یک صف ، دنبال هم دیگر می کشاندت ، روی یک صندلی چوبی کف گیرک دار می نشاندنت، رو به دیوار، چشمانت را باز می کردند، کاغذی جلویت می گذاشتند و به تو می گفتند هر چه ما می خواهیم بنویس... بنویس آنچه ما می خواهیم ، نه آنچه واقعیت دارد ... اول اسم و بعد فامیل و سپس، می رفت سراغ کل زندگیت و سرت را که می جنباندی و می خواستی پر رو بازی در بیاوری میشدی میهمان مشت و لگدشان . که این خود از آن داستانهای بامزه ای است که به تعریف کردنش می ارزد. یادم می آید، توی عشرت آباد ، روزهای اول دستگیریم ، موقع بازجویی، بازجویم، که نامش هم یاسر بود، با آن ریش بلند و کله کچل و قیافه خیلی حزب اللهی یش کاغذی جلویم گذاشت و با داد و بیداد دستور نوشتن مشخصاتم را داد و بلافاصله این سوال را بروی کاغذ اضافه کرد که: دلیل دستگیری خود را بنویسید و بنویسید به چه علتی دستگیر شده اید؟ ... من هم که حسابی از آن بچه پر رو های زمانه بودم، نه گذاشتم و نه برداشتم و در پاسخ نوشتم : ... من چه می دانم،که دلیل دستگیریم چیست... شما مرا دستگیر کرده اید ، آنوقت از من علتش را می پرسید؟!!
همین. یاسر که از پاسخ کوتاه من تعجب کرده بود، کاغذ را برداشت و پاسخ مرا که خواند، سرش را بالا آورد، چپ چپی وراندازم کرد، و به آرامی گفت، ...بلند شو ... بلند شو بابا جون تا حالیت کنم... منهم که هنوز نمی دانستم چه آتشی به جان خودم انداخته ام تا از جایم بلند شدم، با دو تا مشت آفرکات چپ و راست و یک لگد نا قبل تو سر و صورت و شکمم پذیرایی شدم تا دریابم، مسجد جای گوزیدن نیست. من که توقع اینچنین پذیرایی ناقافلی را نداشتم، روی زمین ولو شدم و در حالیکه بلند می شدم، فریادهای آقای بازجو را شنیدم که : ... بچه مزلف فلان فلان شده، فکر کردی باهات شوخی دارم؟ ... می دونی من کیم؟ ... به من میگن، یاسر... همون یاسری که توی روزنامه مجاهدتون بهش می گفتین یاسر، دژخیم رژیم... حالا توی ازگل منو به بازی گرفتی...؟ ... و این مشت و لگد ها آغازی بود بر این واقعیت دردناک که کتک بسیاری در انتظار بنده و امسال بنده می باشد و این تازه اول بسم اله ست. شلاق، قپونی، مشت، لگد، و البته، کابلهای رنگوارنگ...
خوب، برای اینکه بخش چهارم را بدون مناسبتی به پایان نبرده باشم، لازم به ذکر ست، که این آقای یاسر بازجو، حدودا دو ماه بعد از این ماجرا ، در انفجاری که در پادگان عشرت آباد به وقوع پیوست، جان به جان آفرین داد و به لقاء اله پیوست. چه روزگار بدی بود آن روزگار... وقتی خبر انفجار عشرت آباد را در روزنامه، و در سلول انفرادی، چند ماه بعد دیدم، با اینکه از او دل خوشی نداشتم، اما هیچ خوشی در خبر مرگ وی نیافتم... واقعا چه لذتی در مرگ دیگری نهفته است؟ حتی در مرگ بد خواه و دشمنت...؟!!
اشتراک در:
پستها (Atom)